پرسيد: «… ناراحت ميشي برم؟»
گفتم: «…آره. اما نميخوام مزاحمت باشم».
رفت. دو روز بعد، هادي به دنيا آمد.
بوسيدش و اسمش را گفت. پرسيدم: «…دوستش داري؟»
گفت «… مادرش رو بيشتر دوست دارم»[1]
پرسيد: «… ناراحت ميشي برم؟»
گفتم: «…آره. اما نميخوام مزاحمت باشم».
رفت. دو روز بعد، هادي به دنيا آمد.
بوسيدش و اسمش را گفت. پرسيدم: «…دوستش داري؟»
گفت «… مادرش رو بيشتر دوست دارم»[1]
بدون دیدگاه