ابن‌سینا در بازار همدان می‌رفت. دید که یک بچه‌ی سیزده ساله، پابرهنه و ژنده پوش، وارد مغازه‌ی آهنگری شد که کوره‌اش را روشن کرده بود. به آهنگر گفت: «استادم گفته است که یک گُل آتش به من بده که من کوره را روشن کنم». گفت: «باید استاد تو یک خاک‌انداز یا ظرف به تو می‌داد، تا من آتش را در داخل آن قرار می‌دادم». یک‌دفعه دید این بچه خاکسترهای سرد را از کنار کوره آهنگر برداشت و گفت: «حالا این آتش را روی این خاکستر بگذار تا ببرم».

ابن‌سینا به دنبال بچه تا به درب مغازه‌ی استادش رفت. گفت: «این پسر شما است؟» گفت: «نه، شاگرد من است». گفت: «پدرش کیست؟» گفت: «یک ژنده‌پوشی از یک خانواده‌ی فقیر، گمنام و تهی‌دست است». گفت: «اجازه بده که این پسر مرا تا منزلشان راهنمایی کند».

به درب خانه‌ی آن‌ها رفت. به پدر او گفت: «حیف است که این بچه، شاگرد آهنگر باشد. این را نزد من بگذار که درس بخواند». گفت: «من خرجی ندارم که بدهم». گفت: «من خرجش را می‌دهم».

بعد از ده سال، این بچه‌ی ژنده‌پوش گمنام، تبدیل به یک فیلسوف عظیم و مشهور جهانی، صاحب کتاب «التحصیل» به نام «بهمن‌یار» شد.[1]

 

[1]  . انصاریان، حسین، آثار مثبت عمل، ص 24 .

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید