عملیات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند. حسن وسایلش را میگشت؛ دنبال چیزی بود. گفتم: «چی میخوایی؟». گفت: «واکس. میخوام کفشامو واکس بزنم، باید بریم جلسه».[1]
[1] یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 87
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
بدون دیدگاه