شب جمعه، دعای کمیل می خواند. اشک همه را در می‌‌آورد. بلند می‌‌شد. راه می‌‌افتاد توی بیابان؛ پای برهنه روی رمل‌‌ها می‌‌دوید. گریه می‌‌کرد. امام زمان را صدا می‌‌زد. بچه‌‌ها هم دنبالش زار می‌‌زدند. می‌‌افتاد بی‌‌هوش می‌‌شد. هوش که می‌‌آمد، می‌‌خندید. جان می‌‌گرفت. دوباره بلند می‌‌شد. می‌‌دوید ضجه می‌‌زد. یابن الحسن یابن الحسن می‌‌گفت. صبح که می‌‌شد، ندبه می‌‌خواند. بیابان تمامی نداشت. اشک بچه ها هم.[1]

[1] . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 60 .

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید