یکی از تجار تهرانی به همراه خانمش برای زیارت آیتاللهالعظمی سیداسماعیلصدر رحمت الله علیه بر ایشان وارد میشود و طبق معمول، مرد به خدمت این عالم بزرگوار شرفیاب میگردد و خانم او نیز برای دیدن خانوادهی مرحوم آیتاللهصدر، درب اندرونی را میزند. خانم مرحوم صدر درب را بر روی او میگشاید و چون خانم تهرانی با یک زن معمولی از نظر سر و وضع و لباس مواجه میشود، به گمان این که ایشان خدمتکار است، از او سراغ خانم را میگیرد. خانم که متوجه این قضیه میشود، خجالت میکشد بگوید من خودم هستم، اظهار میدارد که خانم تشریف ندارد.
مرحوم آیت الله صدر که ظهر به اندرونی مراجعت میکنند، میبینند که خانم ناراحت است. وقتی از جریان باخبر میشوند، میفرمایند: «تو راست گفتی، خانم نیستی. خانم آن بانویی بود که چادرش دو وصله داشت، آن هم با لیف خرما؛ خانم آن زنی بود که پیراهن عروسیاش را به فقیر داد و با لباس کهنه به خانهی شوهر قدم گذاشت و خانم، آن کسی بود که در خانهی شوهر، بچه در دامن و دست بر آسیا، در اثر خستگی زیاد خوابش برده بود. بله، خانم یعنی فاطمهزهرا علیهاسلام؛ بله، خانم اوست که وقتی پدر گرامیاش، رسول خدا صلی الله علیه و آله، کارها را بین او و همسرش امیرالمؤمنین علی علیه السلام تقسیم میکند، از اینکه کارهای خانه برای او و کارهای بیرون منزل برای شوهرش تعیین شده، به قدری خوشحال میشود که میفرماید: «کسی جز خدا نمیداند که من چقدر از این مطلب خوشحال شدم که کارهای خارج از خانه به عهدهی من نیفتاد».[1]
[1] . آيت اللّه العظمى مظاهرى، اخلاق و جوان، جلد 2، انتشارات شفق، قم، چاپ چهارم، 1387.
بدون دیدگاه