شخصی بود به نام حسین برهانی، که پدرش بزرگترین کارخانهدار اصفهان بود. این شخص با شهید مصطفی ردانی پور رفت و آمد داشت. روزی به پدر خود گفت که میخواهم به جبهه بروم. پدرش گفت: من حاضر هستم به اندازه وزن تو به جبهه طلا کمک کنم تا تو نروی. اما او قبول نکرد. روزی دوستانش را به خانه برد و ماشین گران قیمت خود را به آنها نشان داد و گفت: «پدرم این را خریده تا به جبهه نروم». اما به پدرش گفته بود که من باید بروم. ایشان در عملیات والفجر 2 آنقدر رشادت انجام میدهد که نام تپهای که در آنجا فعالیت میکرد را تپه برهانی میگذارند. در نهایت نیز با لب تشنه به شهادت میرسد.[1]
[1].کتاب تا شهادت ص 117.
بدون دیدگاه