خواستند شخصی را اعدام کنند. در آخرین لحظات، گفتند: «درخواستی نداری؟» گفت: «چرا، یک درخواست دارم و آن، این است که دوست دارم مادرم را ببینم». مادرش را آوردند. گفت:« مادر، من فقط یک درخواست دارم». گفت: «چه درخواستی، پسرم؟» گفت: «دوست دارم زبانت را دربیاوری و داخل دهان من بگذاری». مادر با خودش گفت:« این دیگر چه درخواستی است؟! قبول میکنم، چون این آخرین درخواست فرزندم است». این کار را انجام داد. این جوان اعدامی هم زبان مادرش را گاز گرفت. پرسیدند:« چرا این کار را کردی؟» گفت:«آخر مادرم باعث شد من امروز به اینجا برسم. آن روزی که من از مغازه تخممرغ دزدیدم و به خانه آوردم، مادرم گفت: «آفرین!». اگر او آن آفرین را به من نمیگفت، امروز کار من به اینجا کشیده نمیشد».
بدون دیدگاه