حميد سه ساله بود که مادرشان فوت کرد. از آن موقع نامادري داشتند. مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند. رفتيم خانهشان؛ بيرون شهر. به من گفت «همين جا بشين من مي آم». دير کرد. پاشدم آمدم بيرون، ببينم کجاست. داشت لباس ميشست؛ لباس برادر و خواهرهاي ناتنيش را. گفت من اين جا دير به دير ميآم. مي خوام هر وقت اومدم، يه کاري کرده باشم. [1]
[1] . يادگاران کتاب مهدي باکري، طه فروتن، ص 13
بدون دیدگاه