سعد بن معاذ از بزرگان صحابهی رسول الله بود؛ زعیم قبیلهی اوس بود؛ در جنگهای مهمی نظیر بدر و احد و خندق حضور داشت؛ در غزوهی بوّاط در سال دوم هجرت، از طرف پیامبر، حکومت مدینه به او سپرده شد؛ مستجاب الدعوه بود؛ در جنگ خندق، بعد از آن که مجروح شد، دعا کرد: «خداوندا، اگر چیزى از جنگ ما با قریش باقى بماند، مرا زنده نگهدار براى جنگ دیگرى که من دوست دارم با قومى که پیغمبر تو را از او رنج داده و او را تکذیب نموده اند، نبرد کنم. خداوندا، اگر جنگ پایان یافته باشد، مرا [در این واقعه] شهید فرما و نیز مرا مکش، مگر بعد از این که چشم مرا به تباهى بنىقریظه (یهود) روشن کنی».[1]
چون سعد آن گفته (دعا) را به زبان آورد، خون بند آمد و بعد از پایان جنگ و بعد از پایان غائلهی یهود، خونریزی شروع شد. قضاوت برخورد با یهودیانِ پیمانشکنِ بنی قریظه توسط پیامبر به او واگذار شد. بعد از قضاوتش پیامبر فرمود: «خداوند این حکم تو را تأیید و امضا نمود».
مدتها بعد از شهادت سعدبنمعاذ، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خدا رحمت کند تو را اى سعد، بهدرستى که استخوانى بودى در گلوهاى کافران، و اگر مى ماندى، منع خواستى کرد گوساله را که ارادهی نصب او خواهند نمود در بیضهی اسلام- که مدینه است- مانند گوسالهی موسى».
صحابه گفتند: «یا رسول اللّه! آیا اراده خواهند نمود در مدینهی تو گوساله برپا کنند؟»
حضرت فرمود: «بلى و اللّه اراده خواهند کرد، و اگر سعد زنده مى بود، نمى گذاشت که ایشان بکنند و لیکن خواهند کرد و حق تعالى نخواهد گذاشت که تدبیر ایشان مستمر شود و بهزودى خدا تدبیر ایشان را باطل خواهد کرد».
صحابه گفتند: «یا رسول اللّه! ما را خبر ده که تدبیر ایشان چگونه خواهد بود».
حضرت فرمود: «بگذارید تا تدبیر حق تعالى در این باب ظاهر گردد.[2]»
از کلام بالا مشخص میشود که اگر سعد زنده بود، نمی گذاشت حق امام علی علیه السلام را غصب کنند.
در هنگام جان دادن، رسول خدای به بالین او آمد و سر سعد را به زانوی خود گذاشت و فرمود: «الهى! سعد در راه تو سختیها دیده و رسول تو را تصدیق کرده و حقوق اسلام که بر ذمّت او بوده، ادا نموده. روح او را چون ارواح دوستان خود قبض فرماى. سعد این بانگ بشنید و چشم باز کرد و گفت: «السّلام علیک یا رسول اللّه. گواهى مى دهم که تو رسول خدائى و حق رسالت بگذاشتى و سر خود را برگرفت و بر زمین نهاد و عذر بخواست و بعد، از دنیا رفت».
بعد از شهادت سعد، جبرئیل فرود آمد و خدمت پیامبر عرض کرد: «کیست از اصحاب تو که درگذشت و درهاى آسمان به روى او گشاده گشت؟» پیامبر شخصاً او را غسل داد و بر او نماز خواند. پیامبر در تشییع جنازهی او حاضر شد و عبا از دوش و کفش از پا در آورد.
در تشییع او اصحاب گفتند: «یا رسول اللّه، سعد، مرد بزرگ جثه اى بود و در دست ما سخت سبک است». پیامبر فرمود: «من مى نگریستم ملائکه را که جسد سعد را حمل مى کردند».[3]
پیغمبر فرمود: «عرش در مرگ سعد جنبش کرد و درهاى آسمان گشوده شد و هفتاد هزار فرشته تشییع جنازه او کرد».[4]
رسول خداى در خانهی او به سر انگشتان پاى راه مى رفت و مى فرمود که: «از کثرت فرشتگان، جاى قدم گذاشتن نیست و چون پاى مى گذارم، فرشته بال خود را از جاى بر می دارد تا پاى دیگر بگذارم».[5]
پیامبر خودشان وارد قبر شدند و خاک بر روی بدنش ریختند. مادرش آمد و گفت : هنیئا لکم , خوش به سعادتش عجب جایی دارد. پیامبر فرمودند مادر برای خدا تکلیف مشخص نکن. فرزندت در نهایت عذاب است. گفت چرا، فرمودند او با خانواده اش بد اخلاق بود. معلوم میشود سعد ابن معاذ هم خیلی بد اخلاق نبوده چون کسی اگر خیلی بد اخلاق باشد اصلا شهید نمیشود. چون مستجاب الدعوه نمیشود. کمی ترش رو بوده.
[2]. التفسیر المنسوب إلى الإمام العسکری، صفحه: ۴۸۱ ، به نقل از حیاه القلوب، المجلسی ،جلد ۴،صفحه:۱۲۷۱.
[3] . کتاب ناسخ التواریخ(زندگانى پیامبر)، ،جلد ۲،صفحه :۱۰۶۴.
[4] . کتاب ناسخ التواریخ(زندگانى پیامبر)، ،جلد ۲،صفحه :۱۰۶۴.
[5] .کتاب ناسخ التواریخ(زندگانى پیامبر)، ،جلد ۲،صفحه :۱۰۶۵.
بدون دیدگاه