داشتم برای نماز ظهر وضو می‌‌گرفتم، دستی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت« علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. بایدیه کاری بکنیم. » گفتم «مثلا چی کار کنیم؟» گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص، دوم سعی و تلاش. » [1]

[1] یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 93

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید