امام خمینی رحمهاللهعلیه تعریف میکرد: «در دوران طلبگی و در دوران رضاخان که فشار بر روحانیت بسیار بود، همراه شیخ عباس قمی از مشهد به طرف تهران برمیگشتم.
در مسیر راه، ناگاه ماشین خراب شد و راننده به کمک خود گفت: «نکند آخوند سوار کردی که سبب خراب شدن ماشین شده است».
کمک راننده نگاهی به عقب ماشین انداخت و مرا در ماشین دید.چون سید بودم، چیزی نگفت، ولى رو کرد به حاج شیخ عباس قمى و گفت: «اگر میدانستم تو را اصلاً سوار نمیکردم. نحسى قدم تو بود که ماشین ما را در وسط بیابان خشک و برهوت معطل گذاشت. یاالله! برو پایین و دیگر هم حق ندارى سوار این ماشین بشوى».
شیخ عباس قمی کنار جاده نشست و بساط علمش را باز کرد و مشغول نوشتن شد و منتظر شد تا ماشینی او را سوار کند ، تا این که یک کامیون آجر از راه رسید و وی را سوار کرد.
شیخ از وقتی که سوار ماشین شد، شروع کرد به تبلیغ مذهب و خواندن احادیث، راننده هم مبهوت و شیفته گفته های او. بعد رو به شیخ کرد و گفت : «اگر اسلام این است، در دل و اعماق قلبم نفوذ کرد. من مسیحی هستم، اما شیفتهی اسلام شدم و میخواهم اسلام بیاورم».
او مسلمان شد و خانوادهاش را هم مسلمان کرد.[1]
[1] . برگرفته از از بيانات امام خمينى رحمهالله علیه به نقل از آيت الله شيخ على پناه اشتهاردى در درس اخلاقشان در مدرسه فيضيه، برگرفته از كتاب: عاقبت بهخيران عالم ج 2 ، تأليف على محمد عبداللهى.
بدون دیدگاه