در خاطره‌‌ای از شهید بزرگوار حسن باقری، نقل شده است که: ایشان باید می‌‌رفت تهران. فرمانده‌‌ها جلسه داشتند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم بمان، امروز پدر می‌‌شی، شاید تو را خواستند. گفت: خدایی که بچه داده، خودش هم کاراش رو انجام می ده.[1]

[1] . یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 90 .

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید