روزی دو دوست از جایی عبور می‌‌کردند. یکی از آنها برج‌‌های اطراف خیابان را می‌‌دید. آهی کشید و گفت روزی که این برج‌‌ها را تقسیم می‌‌کردند ما کجا بودیم، یعنی می‌‌گفت خداوند از اینها به ما نداده است. آنطرف خیابان یک بیمارستان بود. دوستش به او گفت روزی که بیماری‌‌ها را تقسیم می‌‌کردند ما کجا بودیم. کمی خوبی‌‌ها را هم ببینیم.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید