روزى حضرت عيسى (علیه السلام) در مناجاتش با خداوند عرضه داشت: پروردگارا دوستى از دوستارانت به من بنما. خطاب رسيد به فلان محل برو كه ما را در آنجا دوستى است. مسيح به آن محل موعود رفت زنى را ديد كه نه چشم دارد و نه دست و نه پاى، روى زمين افتاده و زبانش مترنم به اين ذكر است:
«الحمدالله على نعمائه والشكر على آلائه»؛ خدا را بر نعمتهاى ظاهري اش سپاس و بر نعمتهاى باطنياش شكر.
آن حضرت از حالت آن زن شگفت زده شد، پيش رفته و به او سلام كرد. زن گفت: عليك السلام يا روح الله! فرمود اى زن تو كه هرگز مرا نديدهاى از كجا شناختى من عيسى هستم؟ زن گفت: آن دوستى كه تو را به سوى من دلالت كرد برايم معلوم نمود كه تو روح الله هستى. فرمود: اى زن تو از چشم و دست و پا محرومى، اندامت تباه شده! زن گفت: خدا را ثنا مي گويم كه دلى ذاكر و زبانى شاكر و تنى صابر دارم، خدا را به وحدانيت و يگانگى ياد ميكنم كه هرچه را مي توان با آن معصيت كرد از من گرفته، اگر چشم داشتم و به نامحرم نظر مي كردم، اگر دست داشتم و به حرام ميآلودم و اگر پا داشتم و دنبال لذات نامشروع ميرفتم چه عاقبتى داشتم؟ اين نعمتى كه خدا به من داده به احدى از بندگانش نداده است. [1]
[1] . خزينة الجواهر ، صفحه318
بدون دیدگاه