دوست شهید ابراهیم هادی تعریف میکند: رفتم پیش ابراهیم؛ هنوز متوجه حضور من نشده بود! با تعجب دیدم هر چند لحظه سوزنی را به پشت پلک چشمش میزند! گفتم: «چیکار می کنی داش ابرام؟» تا متوجه من شد از جا پرید و گفت: «هیچی، چیزی نیست!» گفتم: «باید بگی برای چی سوزن زدی تو صورتت!» مکثی کرد و خیلی آرام گفت: «سزای چشمی که به نامحرم بیفته همینه…!» ابراهیم به زن نامحرم آلرژی داشت! حتی برای صحبت با نامحرم بستگان سرش را بالا نمی گرفت. [1]
[1] . سلام بر ابراهیم ص 180.
بدون دیدگاه