در محل مان یک خانواده داشتیم که شدیدا ضد انقلاب و دوست دار شاه بودند. پدر خانواده کامیون داشت و بدنش پر از خالکوبی تصویر شاه و تاج و … بود. پسرانش از پدر بدتر بودند. همگی لات و چاقو کش. یکی از پسرانش که بدتر از بقیه بود بچههای مسجد را مسخره میکرد. دائم دنبال لات بازی و اذیت کردن مردم بود. من نفهمیدم که این آدم چطور صید ابراهیم شد. ما یکدفعه دیدیم که همین جوان، آمد سر کوچه و گفت: «بچهها، این رفیق ما آقا ابرام رو ندیدید؟» با تعجب گفتم: «رفیق شما؟!». گفت: «قراره با هم بریم ورزش. منتظرش بودم، دیر کرده». با خودم گفتم: «اینکه گنده لات خیابان مینا به حساب میآمد، جذب ابراهیم شد. اگه ابراهیم یکسال دیگه بمونه و جبهه نره، دیگه هیچ خلافکاری تو محل ما پیدا نمیشه». همین شخص چند وقت بعد با ابراهیم به مسجد آمد. اوایل خیلی نماز بلد نبود. بعد مدتی در جبهه او را دیدم. ابراهیم هر کسی را به واحد اطلاعات نمیبرد. اما او را با خود به واحد اطلاعات برد. کار به جایی رسید که بچههای اطلاعات از او به عنوان شجاعترین نیروی واحد خودشان یاد میکردند. از او به عنوان فردی بسیار مومن یاد میکردند. با خودم گفتم: «آفرین بر ابراهیم، از گنده لاتهای محل، چه انسانهایی تربیت کرد».[1]
[1]. کتاب سلام بر ابراهیم، جلد دوم، صفحه 111.
بدون دیدگاه