همسر شهید کاظمی تعریف میکند و میگوید: آن سال (اولین سال بعد از شهادت شهید کاظمی) زمستان سرد شده بود و خلاصه اولین برف زمستان نشست. یک شب پدر شوهرم آمد، خیلی ناآرام گفت: “منیژه، ناصر به تو قول داده که چیزی بخره و نخریده؟” گفتم: “نه ، هیچی.” خیلی اصرار کرد. آخرش دید که من کوتاه نمیآیم، گفت: “بهت قول داده زمستون که میآد اولین برف که رو زمین میشینه چی برات بخره؟” چشم هایم پر از اشک شد، گریه ام گرفت، گفت: “دیدی یک چیزی هست، بگو ببینم چی بهت قول داده؟” گفتم: “شوخی میکرد و میگفت بذار زمستون بشه برات یک پالتو و یه نیم بوت، نیم چکمه میخرم.” این دفعه آقاجون گریهاش گرفت، نشسته بود جلوی من بلند بلند گریه میکرد؛ گفت: “دیشب ناصر اومد توی خوابم بهم پول داد گفت به منیژه قول دادم زمستون که بشه براش یک چکمه، و یک پالتو بخرم. حالا که نیستم شما زحمتش رو بکش.”[1]
[1] . از کتاب نیمه پنهان ماه 7 ؛ کاظمی به روایت همسر شهید .
بدون دیدگاه