گروهی بودند که همیشه نیمه‌‌های شب در کوچه آتش روشن می‌‌کردند و سر و صدا راه می‌‌انداختند، و همه مردم از دست آنها عاصی بودند، ولی جرأت نداشتند چیزی بگویند. یک شب ابراهیم هادی کنار آنها نشست و شروع به گفت و گو و خنده کردند. اواخر شب ابرهیم هادی گفت: «بیاین کمی آرومتر صحبت کنیم تا مردم اذیت نشن». همین جریان باعث شد تا این افراد کم کم جذب هیأت و مسجد و باشگاه ورزشی و در نهایت جبهه شدند.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید