شخصی بود که خیلی انفاق میکرد. وقتی که باغش به ثمر مینشست، مستضعفین را صدا میزد و میگفت: «بیایید. هر چه میخواهید، بردارید». او از دنیا رفت. فرزندانش آمدند و گفتند: «بیاییم زودتر باغ را خالی بکنیم و محصولاتش را برداریم که مبادا این مستضعفین بیایند».
آنها شب چنین نقشهای کشیدند که صبح زود بروند و قبل از این که مستضعفین بیایند، تمام محصولات باغ را بردارند. آنها صبح از خواب بیدار شدند و به سراغ باغ رفتند، اما «فَأَصْبَحَتْ کالصَّرِیمِ»[1]دیدند که باغ مثل خاکستر شده است! باغ آتشگرفته بود و صبح، خاکستر شده بود. همهی ثروتشان از بین رفت. یکی از آنها گفت: «ما اشتباه کردیم. کاش، برای محرومین جایگاهی را در نظر گرفته بودیم؛ کاش، کمکی به آنها میکردیم!»
[1] . سوره قلم، آیه 20 .
بدون دیدگاه