پرسيد: «… ناراحت مي‌شي برم؟»

گفتم: «…آره. اما نمي‌خوام مزاحمت باشم».

رفت. دو روز بعد، هادي به دنيا آمد.

بوسيدش و اسمش را گفت. پرسيدم: «…دوستش داري؟»

گفت «… مادرش رو بيش‌تر دوست دارم»[1]

 

  1. يادگاران، ج ۵، كتاب شهيد عبدالله ميثمي ، ص ۶۶.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید