پيرمردي در بازار بار بر دوش خود ميگرفت و ميبرد. از جايي رد ميشد بچهاي از طبقه چندم ساختماني افتاد. گفت به اذن خدا بايست. بچه جلوي دستش ايستاد، دست بچه را گرفت و به زمين گذاشت. مردم آمدند لباس او را تكه پاره كردند كه ببرند. گفت: چرا لباسهاي مرا پاره ميكنيد؟ گفتند: چون تو معجزه كردي. گفت: من كاري نكردم. عمري به خدا چشم گفتم. خدا خودش گفته عبد من هرچه تو بگويي من چشم ميگويم، بچههاي زيادي تصادف ميكنند و ميميرند ولي من حالش را ندارم كه بچهاي جلوي چشمم بميرد گفتم خدايا نگهاش دار خدا هم نگه داشت. قبر این پیر مرد در تبریز است و روی قبرش نوشته اند «حمال».
بدون دیدگاه