یکی از تجار بازار ورشکست می‌شود. او مشکل خود را با شیخ رجبعلی خیاط در میان می‌‌‌گذارد. شیخ گفت: تو آدم بی‌رحمی هستی، چهار ماه است که شوهرخواهرت از دنیا  رفته و تا حالا سراغ خواهرت و بچه‌هایش نرفته‌ای. گرفتاری تو از این است. تاجر گفت: با هم اختلاف داریم. شیخ فرمود: ریشه‌ی مشکل تو آنجاست، حال خود می‌دانی. تاجر مقداری وسایل منزل خرید و به خانه خواهرش رفت و آشتی کردند و از آن پس بود که مشکل وی حل شد.[1]

[1] کیمیای محبت ص 125.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید