روزی، شبلی به مسجد رفت تا نماز بخواند. در آن مسجد، کودکان مشغول کتابت بودند. وقت نان خوردن آنها بود و با هم نان میخوردند.
دو کودک، نزدیک شبلی نشسته بودند، یکی پسر ثروتمندی بود و دیگری فرزند فقیری. پسر ثروتمند مقداری حلوا داشت و پسر فقیر، مقداری نان خشک. پسر ثروتمند حلوا میخورد و پسر فقیر از او حلوا میخواست. پسر ثروتمند به پسر فقیر گفت: «اگر حلوا میخواهی، باید سگ من باشی». او قبول کرد.
پسر ثروتمند گفت: «پس صدای سگ درآور! آن بیچاره، صدای سگ در آورد و او مقداری حلوا پیش پسر فقیر انداخت. این کار، چند بار تکرار شد.
شبلی به آنها نگاه میکرد و میگریست! مریدان از او پرسیدند: «برای چه گریانی؟».
گفت: «نگاه کنید که طمع چه بر سر مردم میآورد. اگر آن پسر فقیر به همان نان خشک قناعت میکرد و به حلوای آن پسر طمع نمیورزید، هرگز سگ فردی همانند خود نمیشد».[1]
[1] . قابوسنامه، عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر
بدون دیدگاه