خانمی موقع مرگش شد، شوهرش بالای سرش آمد و گفت اگر وصیتی داری بگو. گفت به ازای هر روزی دو نماز آیات برای من بخوان. شوهرش گفت این همه سیل و زلزله و ماه گرفتگی نبوده که. گفت آخر هر وقت که تو وارد خانه. می‌‌‌‌شدی من آنقدر. می‌‌‌‌ترسیدم که فکر. می‌‌‌‌کنم نماز آیات بر من واجب. می‌‌‌‌شد.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید