سربازش می گوید: بهترین فرصت بود. حدس زدم خواب است. پوتینش را از جلوی سنگربرداشتم و دویدم توی آشپزخانه. فرچه و قوطی واکس را از توی کشوم برداشتم و شروع کردم.

هنوز یک لنگه اش مانده بود که سر و کله ی یکی از افسرها پیدا شد. حدس زدم که آمده دنبال پوتین تمیسار. به روی خودم نیاوردم. حتی ازجا بلند نشدم. تند و تند فرچه می کشیدم. یک دفعه، سر و کله ی خودش پیدا شد. به آن افسر گفت: شما گفتید پوتین های منو واکس بزنه ؟

ـ نه خیر، به هیچ وجه.

آمد طرفم. نزدیکم که رسید، گفت: پسرم، شما خودت باید دو سال خدمت سربازیت رو انجام بدی، منم باید خودم پوتین هام رو واکس بزنم.

نشست روی زمین. پوتین ها را ازم گرفت و شروع کرد به فرچه کشیدن. دست خودم نبود؛ دوستش داشتم.[1]

[1] یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 88

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید