تفسیر زیارت عاشورا – «علی اولاد الحسین» – جلسه چهل و دوم

تفسیر زیارت عاشورا – «علی اولاد الحسین» – جلسه چهل و دوم

             دسته مناسبتي : محرم و صفر   / 

             دسته موضوعي : ⛓ سلسله جلسات   / 

             دسته زماني : 1398   / 

تفسیر زیارت عاشورا - «علی اولاد الحسین» - جلسه چهل و دوم - سعداء – پایگاه نشر آثار حجت الاسلام راجی

فايل صوتي : دانلود صوت

تفسیر زیارت عاشورا – «علی اولاد الحسین» – جلسه چهل و دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

بحثمان پیرامون فراز سلام زیارت عاشورا بود…

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار و لاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم ابالسلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

 

ما این فراز را تا «و علی علی بن الحسین »عرض کردیم. حالا رسیدیم به « و علی اولاد الحسین »

یکی از سلام های زیارت عاشورا، سلام به فرزندان حضرت اباعبدالله است. فرزندان اباعبدالله چه بزرگوارانی هستند؟

در رابطه با اینکه امام حسین (علیه السلام) چند فرزند داشتند اختلاف نظر وجود دارد. مورخین اسامی مختلفی را برای فرزندان اباعبدالله ذکر کرده اند. شیخ مفید در “ارشاد” این است که امام ۶ فرزند داشتند، ۴ پسر و ۲ دختر.

امثال شیخ عباس قمی و بعضی از بزرگواران دیگر می فرمایند: امام فرزندان بیشتری داشتند.

ریشه اصلی این اختلاف ها در نامگذاری ها است. فرزندان اباعبدالله مثل بقیه ی افراد نام داشتند، کنیه داشتند، به بعضی چیزها معروف بودند. آدم گاهی اوقات متوجه نمی شود این چیزی که در متنِ مقتل یا متن روایات آمده، مثلا با عنوان فاطمه صغیره. آیا این همان شخصی است که در بعضی جاهای دیگر رقیه نامیده شده است یا خیر؟ این را آدم نمی داند چطور است. یا مثلا ما فردی به اسم عبداللهِ رضیع داریم، آیا این عبدالله رضیع همان علی اصغر است یا شخص دیگری است؟ سر این جور جریان ها اختلافی در تعداد هست.

اما معروف ترین فرزندانی که برای امام حسین (علیه السلام) هست به عنوان پسر، ۳ تا است. که دیگر در این هیچ بحثی نیست؛ یکی حضرت علی اکبر است که من دیروز عرض کردم که این فراز «و علی علی بن الحسین » به احتمال قریب، حضرت علی اکبر هستند. در رابطه با ایشان توضیح دادیم.

فرزند بعدی امام به عنوان پسر، امام زین العابدین (عليه السلام) هستند. امام سجاد (عليه السلام) که ایشان علی بن الحسین اند.

 

باز این جا بحث است که آیا امام زین العابدین بزرگ تر بودند یا حضرت علی اکبر؟

اینجا نظرات مختلف وجود دارد. نظر مشهور این است که امام سجاد (عليه السلام) بزرگتر از حضرت علی اکبر بودند. این قول مشهور است و ما هم همین را عرض می کنیم. [البته خیلی هم برای ما تفاوت ندارد که چه کسی بزرگ تر بود چه کسی کوچک تر بود. بالاخره امام، امام سجاد (عليه السلام) بودند] کنیه ی ایشان ابومحمد هست و مادرشان شهربانو. مشهور هست که شهربانو دختر یزدگرد سوم بودند، انسانی بسیار پاکدامن و بزرگوار. خود ایشان عرض می کنند که من یک بار پیامبر مسلمانان را در خواب دیدم. ایشان من را به اسلام دعوت کرد و بشارت داد که شما همسر بهترین فرد روی زمین خواهی شد و حسین بن علی، نوه ی من به خواستگاری شما خواهد آمد. شب بعدش ایشان حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در خواب می بینند که حضرت زهرا به طور کامل اسلام را بر ایشان عرضه می کنند و به دست حضرت زهرا در عالم خواب مسلمان می شود و بعد حضرت بیان می کنند که مسلمانان حمله خواهند کرد و شما به اسارت درخواهید آمد اما نگرانی نداشته باش، فرزند من با شما ازدواج خواهد کرد.

این جملات در متون تاریخی از زبان خودِ حضرت شهربانو نقل شده است.

ایشان به اسیری سپاه خلیفه ی دوم در می آیند. در متون تاریخی آمده است که وقتی سربازان اسلام وارد دربار خلیفه ی دوم می شوند، ایشان چهره خودشان را کاملا پوشانده بودند، خلیفه دوم خواستند ایشان را به عنوان کنیز و بردگی به شخصی بدهند. حضرت علی (عليه السلام) آنجا اعتراض می کنند و می فرمایند من از پیامبر(ص) شنیدم که بزرگ هر قومی را گرامی بدارید؛ به هرحال ایشان شهربانو است، دختر پادشاه بوده و باید به او احترام گذاشته شود، اجازه دهید خودش همسرش را انتخاب کند. در آن جمع امام حسین (علیه السلام) هم بودند. شهربانو چشمش به امام حسین (علیه السلام) که می افتد سرش را پایین می اندازد و به اطرافیان می گویند که این فرد همان کسی است که در خواب دیدم و من با ایشان ازدواج خواهم کرد. حضرت علی (عليه السلام) متوجه می شوند. به او می گویند آیا تو هم دوست داری با حسین ازدواج کنی؟ او هم سکوت می کند. حضرت علی می فرمایند: سُکوتُها رِضاها (همان جمله ای که پیامبر به حضرت زهرا فرمودند) و در نهایت جریان ازدواج صورت می گیرد.

دیگر جزئیاتش را در تاریخ نداریم که جریان ازدواج تا جریان فرزنددار شدن ایشان چطور بوده؛ البته این مشخص است که ایشان در نهایت پاکدامنی بودند و شخصیت شاخصی بودند. اما موقعی که امام سجاد (عليه السلام) به دنیا می آیند، حضرت شهربانو همان جا از دنیا می روند و این افسانه هایی که ساخته شده هیچ کدامشان منبع ندارد، که می گویند در کربلا حضرت شهربانو موقعی که ذوالجناح برگشت، سوار ذوالجناح شد. رفت و رسید به یک کوهی، سپاهيان عمرسعد هم ایشان را تعقيب می کرده اند، بعد ایشان می خواسته اند بگویند یا هو به من کمک کن که نجات پیدا کنم اما چون فارسی زبان بوده اند اشتباهی گفتند یا کوه! کوه هم دهان باز کرد و ایشان وارد کوه می شوند… این افسانه ها چیست که درست می کنند؟ من خودم این متن را داخل کتابی خواندم! حالا اسم کتاب را نمی آورم. این طور نیست، ایشان موقعی که امام سجاد به دنیا می آیند، ایشان همان جا از دنیا می روند و یک زن بسیار بزرگ از بزرگان اسلام بودند.

 

فرزند بعدی که علی بن الحسینِ الأصغر در بعضی جاها معروف هستند، ایشان ظاهرا علی اکبر است (ببینید همان طور که عرض کردم گاهی به خاطر همین مسائل اختلاف نظراتی به وجود می آید) می گویند این اصغری که آورده اند به خاطر این هست که امام سجاد (عليه السلام) هم علی بوده اند. به همین خاطر می گفتند علی اصغر؛ علیِ اصغر یعنی کوچکتر از علیِ بزرگ که امام سجاد (عليه السلام) بوده اند. اما بین ماها به علی اکبر معروف هستند و در بسیاری از جاها هم ایشان همان علی اکبر نامگذاری شده اند که دیروز در رابطه با ایشان صحبت کردم که مادرشان لیلا هست و ظاهرا مادر ایشان دختر ابوسفیان است. و جریان هایی که دیروز عرض کردیم.

 

شخصیت بعدی جعفر بن حسین است [که نام مادر ایشان ظاهرا قضاعه بود] و در همان زمانی که امام حسین علیه السلام در قید حیات بودند ایشان در سن طفولیت از دنیا می رود و دیگر در تاریخ، موضوعی در رابطه با ایشان نداریم چون ایشان در کربلا نبودند.

 

شخصیت بعدی عبدالله بن رضی هست که همان حضرت علی اصغرند. مادر ایشان رباب هست که ظاهرا بین همسران امام حسین از همه با کرامت تر هستند.(اینکه می گوییم ظاهرا به خاطر این است که روایتی در این مورد خاص به ما نرسیده و از ظاهر امر این طور برداشت می شود) امام حسین (علیه السلام) می فرمایند دوست دارم آن خانه ای را که سکینه و رباب در آن باشند.

بسیار همسر باوفایی بودند و در مجلس عبیدالله بن زیاد به محضی که سر امام حسین (علیه السلام) را آوردند، رباب از جا بلند شد و رفت سر بریده ی همسرش را در آغوش گرفت و آنجا شروع کرد نوحه سرایی کردن و مصیبت خواندن که در نهایت سر را از ایشان جدا کردند. بعد از این جریان بسیاری از بزرگان قریش بعد از جریان کربلا به خواستگاری رباب آمدند و حضرت رباب به همه جواب منفی داد و فرمود بعد از رسول خدا کسی را پدرشوهر خود نمی گیرم، حضرت رباب وارد مدینه نشد. یک سال بیرونِ مدینه زیر آفتاب سوزان خیمه زده بود و فقط برای شوهر بزرگوارشان گریه می کردند اشک می ریختند. (فکر نکنید که این اشکی که می ریختند به خاطر این بوده که شوهرشان را از دست داده باشند، نه؛ به خاطر امام است. سر از تن امام زمانش جلوی چشمانش جدا کردند. یک سال آنجا گریه می کردند و اشک می ریختند و هر چه خواستند ایشان را راضی کنند که برگردد، گفت من بر نمی گردم! من دیدم شوهرم با لب تشنه زیر آفتاب گرم و سوزان به شهادت رسید!

البته که داغ ایشان داغ عجیبی بود؛ داغ همسری مثل امام حسین و داغ طفل شیرخوار که سر از تنشان جدا شد! به هرحال ایشان بعد از یک سال به همسر بزرگوارشان ملحق شدند. یک سال بیشتر بعد از کربلا عمر نکردند.

 

این ها پسرانی بودند که در تاریخ برای امام حسین (علیه السلام) ذکر شده است.

مورد بعدی دخترانی هست که برای امام حسین گفته شده است. دختران امام حسین به اندازه پسران معروف نیستند اما کرامتشان چیزی کم از پسران ندارد.

 

دختر بزرگ امام حسین، حضرت فاطمه هستند. فاطمه بنت حسین. نام مادرشان اُمّ اسحاق هست و با پسر عمویشان یعنی حسن مثنی ازدواج می کند. حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی (عليه السلام) بود. یعنی دختر عمو و پسرعمو بودند که با هم ازدواج می کنند. فرزندان ایشان هم عبدالله محض، ابراهیم عَمر، حسن مثلث که همه ایشان علیه امویان و عباسیان قیام می کنند و به شهادت می رسند، و البته ایشان دختری هم به نام زینب داشتند.

حسن بن حسن که معروف به حسن مثنی هست؛ حسن اول امام مجتبی (علیه السلام) هستند، حسن دوم فرزند امام حسن مجتبی می باشد؛ مردی دانشمند و پارسا بود. او هم همراه امام حسین به کربلا آمده بود و در نبرد هم شرکت کرده بود. ظاهر امر این است که شمشیری به ایشان می خورد و بیهوش می شوند. همه فکر می کنند ایشان به شهادت رسیده. شب یازدهم موقعی که می آیند سر از تن اجساد جدا بکنند می بینند که ایشان در حال تکان خوردن هستند. قبیله ی مادری ایشان ضمانت می کنند و ایشان را نجات می دهند و باعث می شود که در آنجا به شهادت نرسند. در سن ۳۵ سالگی ایشان بر اثر دسیسه ی ولید بن عبدلملک مسموم می شوند و به شهادت می رسند.

فاطمه دختر امام حسین هم یک سال بر سر قبر همسرشون (حسن مثنی) چادر می زنند، روزها را روزه می گیرند و شب ها را به عبادت مشغول بوده اند. لفظی که برای فاطمه بنت الحسین معروف هست این است که ایشان را حورالعین خطاب می کردند. ایشان در نهایت زیبایی بوده اند. همان داستان دلخراشی هم که شنیده اید در مجلس یزید یک نفر می آید و می گوید این کنیز را به من واگذار بکن، کنیزی که خطاب می کند همین فاطمه بنت حسین هست که در نهایت جمال و زیبایی بوده اند.

بعد از اینکه عمه شان حضرت زینب در کوفه خطبه می خوانند، فاطمه بنت حسین شروع می کنند به خطبه خواندن که خطبه ی بسیار غَرّایی هم می خوانند. امام حسین علیه السلام می فرمایند: «دین داری فاطمه چنان است که شب ها را با نماز سپر می کند و روزها را روزه می گیرد.» امام حسین برای دخترشان چنین جمله ای بیان می کنند. امام حسین علیه السلام در هنگام خواستگاری حسن از فاطمه بنت حسین می فرمایند من فاطمه را به عقد تو در می آورم زیرا او شبیه ترین دخترانم به مادرم فاطمه است. در دینداری چنان است که تمام شب را به نیایش بر می آید و روزها را پیوسته روزه می گیرد و در جمال به حورالعین شبیه است. این لفظ را امام حسین علیه السلام برای دخترشان مطرح می کنند.

در کتاب “زینب کبری” آمده: فاطمه از زنان عالمه ی اهل بیت است که از پدرش و ام سلمه و ام هانی و عمه اش زینب و برادرش امام سجاد علیه السلام، حدیث روایت کرده است. ایشان راوی حدیث هستند. درباره ی شأن و منزلت عجیب ایشان در بعضی از اخبار آمده که چیزهایی از آثار پیامبر نزد فاطمه بنت حسین موجود بود. ایشان بیش از هفتاد سال عمر می کنند و در سال ۱۱۷ از دنیا می روند.

 

دومین دختر امام حسین علیه السلام سکینه است که سُکَیْنه درستش هست. نام مادرشان رباب است. یعنی حضرت سکینه و حضرت علی اصغر با هم خواهر و برادر اصلی بوده اند؛ هم از جانب پدر و هم از جانب مادر. امام حسین علیه السلام در رابطه با حضرت سکینه می فرمایند: «غرق شدن با خدای تعالی بر او غلبه کرده بود.» یعنی تا این حد غرق معنویات و غرق خدا بود.

نام همسر ایشان هم عبدالله بن حسن است؛ فرزند دیگر امام حسن مجتبی علیه السلام.

حضرت سکینه در روز عاشورا کنار بدن پاره پاره پدرش می آید و می گوید من موقعی که آمدم کنار بدن بی سر پدرم، یک صدایی از این بدن به گوشم رسید، بعد این شعر را خواند که شعر معروفی هست: شِیعَتِی مَا اِنْ شَرِبتُم ماءَ عَذْبٍ فَاذْکُرُونی اَوْ سَمِعْتُمْ بِغَریبٍ اَوْ شَهِیـــدٍ فَانْدُبوُنی

(اى پیروان من! هرگاه آب گوارا نوشیدید، مرا یاد کنید و هرگاه داستان غربت غریبى یا شهادت شهیدى را شنیدید، بر من بگریید)

راوی این شعر حضرت سکینه هستند که می گویند من در شب یازدهم این جمله را از بدن پدرم شنیدم.

 

بزرگان در رابطه با حضرت سکینه نکاتی را مطرح کردند. مثلا در کتاب الاثنی عشر آمده که او از سادات زنان و اهل جود و فضیلت بود.

یکی از علماء حنفی از اهل سنت می گوید: سکینه سیرتی زیبا و کرمی بسیار و خِرَدی کامل داشت.

احمد بن محمد بن ابی بکر می گوید: سکینه سرور زنان عصر خویش و از باجمال ترین و خوش اخلاق ترین آنان بود.

ایشان هم در سن ۷۵ سالگی در ربیع‌الاول سال ۱۱۷ – یعنی همان سالی که خواهرشان از دنیا می روند – ایشان هم از دنیا می روند.

 

سومین دختری که برای امام حسین علیه السلام نامگذاری شده که یا نام ایشان فاطمه صغیره هست یا حضرت رقیه.

ما هم الزامی نداریم که حتما ایشان را حضرت رقیه نامگذاری کنیم، اختلاف هم در این مورد زیاد هست که آیا اسم این دختر بچه سه چهار ساله رقیه بود یا نبود؟ ما به این کاری نداریم اما آن چیزی که قطعی هست این هست که امام حسین یک دختربچه کوچکی داشتند که در شام از دنیا رفت. باز در نوع شهادت ایشان هم اختلافاتی وجود دارد. این که آیا ایشان در خرابه از دنیا رفت؟ یا در خرابه مریض شد و بعدا از دنیا رفت؟ روی تمام این ها بحث هست. به هر حال، مشهور این است که لقب ایشان رقیه بوده، نامی که بعضی می گویند حضرت امام البنین روی ایشان گذاشته بودند و ایشان را رقیه صدا می زدند.

مادر ایشان ام اسحاق هست. اما اسحاق همسر امام مجتبی علیه السلام بود. آنقدر با فضیلت و با کرامت بود که یکی از وصایای امام مجتبی علیه السلام موقعی که می خواستند از دنیا بروند این بود که: «برادرم با ام اسحاق ازدواج کن، او زن با کرامتی هست.» خب امام حسین علیه السلام هم با ایشان ازدواج می کنند و حضرت رقیه از این مادر بزرگوار هست.

شیخ عباس قمی در منتهی الآمال از کامل شیخ بهایی نقل می کند _ جریان روضه ای که خوانده می شود از این کتب نقل شده _ می گوید موقعی که سر مبارک امام حسین علیه السلام را در مجلس یزید گذاشته بودند و این ملعون این سر را در ظرف شراب گذاشته بود و شراب روی صورت اباعبدالله می ریخت و با چوب خیزران روی لب و دندان آقا می زد، می گویند حضرت رقیه پشت حضرت زینب پنهان شده بود. حضرت زینب اجازه نمی دادند که حضرت رقیه این صحنه ها را ببیند، اما یک جایی حضرت رقیه این صحنه ها را دید … شیخ عباس می گوید ابتداى بیماری حضرت رقیه از این مجلس شروع شد. اینجا به محض اينكه سر بریده ی بابا را دید بیماری شان شروع شد. شیخ عباس می گوید: بعد از اینکه اهل بیت را به داخل خرابه می برند، یک شب حضرت رقیه که آن موقع تقریبا چهارسال داشت از خواب پرید و شروع کرد به سر و صدا کردن که عمه جان بابام کجا رفت، بابام الان کنار من بود.

شیخ عباس می گوید زنان خاندان وقتی در اسارت بودند، حالِ شهدای کربلا را از بچه ها مخفی می کردند. نمی گفتند چه اتفاقی افتاده است.

حضرت رقیه که یک بار سر امام را در مجلس یزید دیده بود، یک بار هم در خرابه خواب بابا را دید. بلند شد گفت بابام کجاست؟ من بابا را می خواهم. هرچه خواستند حضرت رقیه را آرام کنند، بقیه زن و بچه ها هم شروع کردند گریه کردن چون یاد شهدایشان افتاده بودند. صدای گریه ها به یزید رسید. یزید گفت چه خبر است؟ گفتند دختری از اباعبدالله یاد بابا کرده، سر را در یک طبق گذاشتند و رویش را یک روپوش گذاشتند و به داخل خرابه بردند. وقتی خواستند وارد خرابه شوند، حضرت زینب رفت جلوی درب خرابه. حضرت زینب می گفتند: من دختر را آرام می کنم، شما سر را به بچه نشان ندهید. این بچه طاقت دیدن سر را ندارد. آمده است که حضرت زینب را به کناری پرت کردند. طبق را جلو حضرت رقیه آوردند. حضرت رقیه گفت من که غذا نخواسته بودم. گفتند این غذا نیست. موقعی که روپوش طبق را برداشت و سر بریده ی بابا را دید، شروع کرد با بابا درد و دل کردن و صحبت کردن…

يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي خَضَبكَ بِدِمائكَ! يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي قَطع وَ رِيدَيْكَ! يا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي! يا أبَتاهُ، مَنْ بَقي بَعْدَك نَرْجوه …

بابا چه کسی رگهای تو را بریده؟ چه کسی مرا در کودکی یتیم کرده؟ … شروع کرد با بابا درد و دل کردن. بقیه زن و بچه ها هم شروع کردند گریه کردن. اینجا در برخی از کتب داریم که دیگر حضرت رقیه بیشتر از این نتوانست دوام بیاورد و به شهادت رسید. بعضی ها هم گفته اند ساعتی دیگر گذشت و بعدش ایشان به شهادت رسید.

بعد که بدن را آوردند پیش یک زن غسال که او را غسل بدهد، این زن آمد بیرون و گفت من این بدن را غسل نمی دهم. گفت بزرگ این خانم ها کیست؟ حضرت زینب را آوردند. حضرت پرسیدند چه کار داری؟ گفت مگر این دختر بیماری دارد که آنقدر بدنش کبود و سیاه است. حضرت زینب فرمودند نه اینها یادگار کربلا هست و سختی هایی است که او در کربلا دیده است.

 

از خدا می خواهیم ظهور آقا امام زمان را مؤجل بگرداند. قلب نازنین بقیه الله از همه مان راضی و خشنود بگرداند. یاد حضرت رقیه افتادیم، خدایا به آبروی حضرت رقیه این دختران عزیز شهیدی که پدرانشان در سوریه به شهادت می رسند، این دخترها همه یتیم هستند خدایا خودت دست همه ی آنها را بگیر. خودت همه ی آنها و همه ی ما را عاقبت بخیر و عاقبت به شهادت قرار بده.

خدمتگزاران به نظام، در راس شان مقام معظم رهبری مؤید و منصور بگردان.

 

سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ، وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلينَ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين‏

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*