زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه۷

زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه۷

             دسته مناسبتي : محرم و صفر   / 

             دسته موضوعي : ⛓ سلسله جلسات   /  فرهنگ و اصول اجتماعی اسلامي   / 

             دسته زماني : سال 1396   / 

زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه7-باموضوع:شجاعت

یکی از بالاترین مکارم اخلاق و فضائل اخلاقی شجاعت هست. اگر شخصی شجاعت نداشت نمی تواند در کاری که انجام می دهد موفقیت و پیروزی بدست بیاورد. شجاعت در چند جا موضوعیت پیدا می کند.

  1. شجاعت در مبارزه با نفس:

انسان اسیر نفسش نباشد، بلکه امیر نفسش باشد. در جنگ با شیطان درونی موفق شود.

حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند: «اشجع النّاس من غلب هواه»؛ شجاع ترین مردم کسی هست که بر نفسش غلبه کند. کسی که گناهی مرتکب شد آن شخص شجاعت نخواهد داشت.

شهید بزرگواری هست که توصیه می کنم کتاب خاطرات ایشان را بخوانید.

در کتاب «عارفانه» چاپ موسسه شهید ابراهیم هادی خاطرات شهید احمد علی نیری آمده است. ایشان شاگرد آیت الله حق شناس بودند که در تشییع جنازه این شهید فرمودند: در تهران مثل ایشان نیست؛ و در مقام ایشان فرمودند: در نیمه شب ایشان در مسجد در سجده نماز شب در حال ریختن اشک بود در حالی که بین زمین و آسمان معلق بودند و به ایشان فرمودند تا وقتی زنده ام این داستان را برای کسی تعریف نکنید.

این شهید بزرگوار از جهاد با نفس به این جایگاه رسید.

خود این شهید برای دوستش تعریف می کند: با دوستانم بیرون شهر رفتیم. من برای آب برداشتن به سمت رودخانه رفتم. وقتی کنار رود رسیدم دیدم چند دختر بدون لباس در حال شنا کردن هستند. سریع رویم را برگرداندم. این شهید بزرگوار وقتی برمی گردد صورتش را جلو آتش می گیرد، دود به چشمش می رود، می گوید این سزای کسی است که بخواهد به این صحنه ها نگاه کند. از آن لحظه به بعد چشم هایش چیزهایی می بیند که بقیه نمی بینند.[۱]

کسانی که می توانند یوسف وار از این لذت های مادی و شهوات حیوانی چشم پوشی کنند خداوند آنها را به جایگاه های عالی می رساند.

ملك‌شاه سلجوقی بر فقیهی گوشه‌نشین و عارفی عزلت‌گزین وارد شد. حكیم سرگرم مطالعه بود و سر برنداشت و در برابر پادشاه تواضع نكرد. سلطان خشمگین شد و به حكیم گفت: آيا نمي‌داني من كیستم؟ من آن سلطان مقتدری هستم كه فلان گردن‌كش را به خواری كشتم و فلان یاغی را به زنجیر كشیدم.

حكیم خندید و گفت: من نیرومندتر از تو هستم؛ زيرا من كسي را كشته‌ام كه تو اسير چنگال بي‌رحم او هستى. شاه با حیرت پرسید: او كیست؟ حكیم به نرمی پاسخ داد:‌ آن نفس است. من نَفْسِ خود را كشته‌ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستي و اگر اسير نبودي، از من نمی‌خواستی پیش پای تو به خاك افتم و عبادت خدا بشكنم و ستایش كسی را كنم كه چون من انسان است. ملك‌شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای خود خواست.[۲]

  1. شجاعت در گفتن حق:

این که انسان می تواند دروغی بگوید تا جانش حفظ شود یا ثروت زیادی پیدا کند، اما این کارها را انجام ندهد، همیشه دنبال حق باشد.

از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نقل شده است که: «قل الحق ولو علي نفسك»؛ حق را بگو حتي اگر بر ضرر تو باشد.

ابوذر وارد مجلسی شد، دید معاویه و همه سران بنی امیه نشسته اند. خندید! گفتند: چرا خندیدی؟ ! گفت: یاد یك حدیث افتادم! گفتند: باید حدیث را بگویی. گفت: حدیث داریم: وقتی دیدید رییس حكومت اسلامی معاویه است و همه دست اندركاران بنی امیه هستند، خاك بر سر این كشور. این مطلب به معاویه خیلی برخورد. چون با آن حدیث آبروی بنی امیه رفت.

دور او را گرفتند و گفتند: یا باید بگویی این حدیث را از كه شنیدی یا اینكه این حدیث را بافتی تا آبروی ما را بریزی. ابوذر گیر كرد. گفتند: شاهدت كی است؟ گفت: علی ابن ابیطالب (علیه السلام). حضرت را آوردند و گفتند: تو شاهد این حدیث بودی؟ فرمودند: نه! اما این را شنیده ام كه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: ابوذر هرچه می گوید راست است. آسمان بر كسی سایه نیفكنده كه راستگوتر از ابوذر باشد.[۳]

این شجاعت در گفتن حق می شود. اینکه انسان بیخود از نزدیکانش یا چیزی که نمی داند دفاع نکند.

امام على (عليه السلام): «لَوْ تَمَيَّزَتِ الْأَشْيَاءُ لَكَانَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّجَاعَةِ وَ كَانَ الْجُبْنُ مَعَ الْكَذِبِ»[۴]؛ اگر خصلت ها از يكديگر متمايز و جدا شوند، هر آينه راستى با شجاعت باشد و بزدلى با دروغ.

 یعنی کسی که راست گفت شجاعت دارد و کسی که شجاع هست راست می گوید. نمی شود بگوییم شخصی شجاع هست ولی انسان دروغ گویی باشد. مومن شجاع، در هر صورت واقعیت را می گوید نه اینکه چون مشتری بیاید از ما چیزی بخرد دروغ بگوییم. می بینید شخص برای خرید کفش می رود، اگر بگوید کفش تنگ است می گوید جا باز می کند، اگر بگوید بزرگ است می گوید کم کم کوچک می شود. یا برای خرید میوه، شخص می گوید میوه این رنگی می خواهم، می گوید این هم همین رنگی است. مثلا بگوید هندوانه قرمز می خواهم می گوید این قرمز است. بگوید هنداونه آبی می خواهم می گوید آبی است. اینطور که نمی شود.

یکبار میوه فروشی رفته بودم. انار داشت. گفتم انارها چطور است؟ گفت شیرین شیرین است. گفتم انار ترش می خواهم. گفت شوخی کردم ترش ترش است.

اینطوری می خواهد مال حلال به خانه ببرد.

یکبار دیگر برای خرید هندوانه به میوه فروشی دیگر رفتم. گفتم هندوانه ها چطور است؟ گفت من وارد نیستم اینها را تازه آورده ام. خودتان انتخاب کنید. این صداقت است. اتفاقا مشتری این افراد بیشتر هم هست.

انسان برای هزار تومان یا ده هزار تومان دروغ نمی گوید. برای میلیاردها تومان انسان نباید دروغ بگوید، چه برسد به کمتر از آن.

  1. شجاعت در برخورد با دشمن:

بحث اصلی درباره این مورد است. اینکه انسان در برخورد با دشمنش با صلابت باشد.

خداوند در آیه‌ی ۵۴ سوره مائده می فرمایند:

«یا أيهُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتىِ اللَّهُ بِقَوْمٍ يحُبهُّمْ وَ يحُبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلىَ الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلىَ الْكَافِرِينَ يجاهِدُونَ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَا يخَافُونَ لَوْمَةَ لَائمٍ…»[۵]؛

 اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هر كس از شما از آيين خود بازگردد، [به خدا زيانى نمى‏رساند]؛ خداوند جمعیتی را می ‏آورد كه آن‌ها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند. آن‌ها در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى هراس ندارند… .

آیه که به اینجا می‌رسد، مسلمان‌ها سؤال می‌کنند: «آن‌ها کدام قوم‌اند که خداوند وعده‌اش را می‌دهد؟»

«فضرب بيده عَلَى عَاتِقِ سَلْمَان‏ فقال: هذا و ذووه» پیامبر (صلی‌الله علیه‌ و آله)، روی شانه‌ی سلمان دست می‌گذارند و می‌فرمایند: آن قومی که خواهند آمد، سلمان فارسی و هم‌وطنان او هستند.[۶]

وعده‌ی قرآن محقق شد. در دفاع مقدس، کسانی که حتی امام معصوم را ندیده بودند، از آنان ‌که معصومین (علیهم السلام) را دیده بودند، جلوتر افتادند؛ حتی از مردم دوران حضرت علی و امام مجتبی (علیهما‌ السلام) و از مردم دوران دیگر ائمه (علیهم السلام) نیز پیشی گرفتند. این مردم هزار شهید دادند، اگر در کربلا می بودند چه می کردند؟ کسانی که وقتی می بینند در کشور دیگر به مظلومین ظلم می شود به کشور دیگر مانند سوریه می روند. آنجا سرشان از تنشان جدا می شود به خاطر اسلام، به خاطر دین، حضرت زینب (سلام الله علیها)، به خاطر امام حسین (علیه السلام). اینها شهید می شوند. این همان وعده ای است که خداوند در سوره مبارکه مائده داده است. اینها مصداق بارز شجاعت هستند.

امام خمینی (رحمة الله علیه) علیه که امام و رهبر این شهدا بودند، خود در نهایت شجاعت بود. من بعید می دانم در این دوران شخصیتی به شجاعت امام پیدا کنیم.

احمد؛ به خدا قسم نترسیدم

حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) در اواخر عمر شریفشان برای حاج احمد آقا تعریف می کنند که: «داشتند مرا از قم به تهران می آوردند. نیمه های شب بود. ماشین به جاده خاکی وارد شد. من یقین پیدا کردم که می خواهند مرا بکشند. به قلبم رجوع کردم. احمد؛ به خدا قسم نترسیدم».

امام ما آینه کوچک شده امام (حسین علیه السلام) است.

اين خميني كيست؟

پس از قيام پانزده خرداد، شاه به اسدالله عَلَم وزير دربار گفت: اين خميني كيست كه آشوب به راه انداخته؟ عَلَم گفت: يادتان هست وقتي شما به منزل آيت الله العظمي بروجردي در قم وارد شديد همه ي علما بلند شدند، امّا يك سيدي بلند نشد؟ شاه گفت: بله، عَلَم گفت: اين همان است.[۷]

پس از صدور فرمان قتل سلمان رشدي، مسئولان سياست خارجي كشور خدمت حضرت امام (رحمة الله علیه) رسيده عرض كردند: آقا اين فتواي شما با قوانين ديپلماسي و موازين بين المللي سازگار نيست. امام (رحمة الله علیه) فرمودند: به درَك، آبروي رسول الله رفت، هر چه مي خواهد به هم بخورد. اي كاش خودم جوان بودم و مي رفتم او را مي كشتم.[۸]

سید روح الله به دربار شاه می رود…

رنگ ماشینی که می خواست وارد دربار شود، باید مشکی می بود. و حتما یک سرنشین می داشت. او باید دم در ورودی از ماشین پیاده می شد و کلاهش را بر میداشت.  لباس ملاقات می پوشید و وقتی وارد اتاق می شد می ایستاد تا اجازه نشستن بیابد. حتی وضع طوری بود که چند ساعت قبل به فرد آداب ملاقات را یاد می دادند.

 حضرت امام (رحمة الله علیه) سوار ماشین سفید رنگی شدند و به درب کاخ که رسیدند گفتند: «روح الله از طرف آیت الله العظمی بروجردی». نگهبان گفت: «باید از ماشین پیاده شوید». امام گفتند: «پس بر می گردم». نگهبان هم بالاجبار درب را باز کرد. و ماشین تا دم در کاخ رفت با همان وضعیت و بدون تغییر لباس داخل شدند. و روی صندلی شاه نشستند. شاه که وارد شد صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند.

به شاه گفتند: «آیت الله بروجردی فرمودند که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند». شاه گفت: «شاه مشروطه چنین کاری از دستش بر نمی آید». دوباره پیام آیت الله را تکرار کرده و می روند.

 هیبت امام شاه را گرفته بود و همان روز فرمان آزادی قاتلان بهائیان صادر شد.[۹]

اینها عزت است که حضرت امام (رحمة الله علیه) با شجاعت خود برای انقلاب به ارمغان آوردند. بدون شجاعت مگر کسی می تواند در اعلامیه خود بگوید «من سینه ی خودم را برای آماج گلوله ها آماده کرده ام».

این شجاعت، فضیلت مهم اخلاقی است. برای کشوری که مردمش شجاع بودند، آن کشور از هیچ چیز نمی ترسد. آن کشور اگر ایمان داشته باشد حتما پیروز خواهد شد.

من هم از آمريكا مي ترسم!

مقام معظم رهبری (مدظله العالی) در یکی از سخنرانی های خود می فرمودند:

«اين خاطره را بارها نقل كرده ام. در يكي از مجامع بين المللي كه نطق خيلي پُرشوري در آنجا عليه تسلط قدرت ها و نظام سلطه در دنيا ايراد كردم و آمريكا و شوروي را در حضور بيش از صد هيأت نمايندگي و رؤساي دولت های به نام كوبيدم و محكوم كردم، بعد از آن نطق، عده زيادي آمدند تحسين و تصديق كردند و گفتند: همين سخن شما درست است. يكي از سران كشورها كه يك جوان انقلابي بود- و البته بعد هم او را كشتند- نزد من آمد و گفت: همه حرف هاي شما درست است، منتهي من به شما بگويم كه به خودتان نگاه نكنيد كه از آمريكا نمي ترسيد؛ همه اينهايي كه در اينجا نشسته اند، از آمريكا مي ترسند! بعد سرش را نزديك من آورد و گفت: من هم از آمريكا مي ترسم!».[۱۰]

این عزت است که یک کشور در مقابل ابر قدرت ها بایستد و خم به ابرو نیاورد. این افتخار است برای یک کشور که بعد از هر نمازش مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، می‌گویند. کدام کشور این چنین جرأتی دارند. این‌ها شجاعت است. کسانی که رعب و وحشت دارند همین به اصطلاح روشن فکر های غرب زده از یک مرگ بر آمریکا گفتن ترس دارند. کافیست یک جنگی رخ دهد، یک کدامشان حاضر نیستند در کشور بمانند حال می آیند شعار نه به جنگ و از این طور حرف ها می زنند. شما چه می دانید دفاع چیست؟ شما چه می فهمید شهید چیست؟ شما بروید در استخرها و ویلاهای شخصی خود زندگیتان را بکنید. شما را چه به این حرفها. شما بروید به همان سگ و گربه تان غذا بدهید. شما را چه به مدافعان حرم؟ شما را چه به اظهار نظر درباره ی شجاعت.

 حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: «ثَلاثَةٌ لاتُعرَفُ إِلاّ فى ثَلاثِ مَواطِنَ: لَا يُعْرَفُ الْحَلِيمُ إِلَّا عِنْدَ الْغَضَبِ وَ لَا الشُّجَاعُ إِلَّا عِنْدَ الْحَرْبِ وَ لَا أَخٌ إِلَّا عِنْدَ الْحَاجَة»[۱۱]؛ سه نفر هستند كه جز در سه جا شناخته نمى شوند: بردبار جز در هنگام خشم، شجاع جز در جنگ و برادر جز در هنگام نيازمندى.

شجاعت انسان در هنگام جنگ مشخص می شود. سحره فرعون شجاع بودند. تا اینکه فهمیدند موسی حق است و پیامبر خداست ایمان آوردند.

ما به خدای موسی و هارون ایمان آوردیم. «قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسی»[۱۲]

 فرعون آنها را تکه تکه کرد دست و پاهای آنها را جدا کرد اما آنها از ایمان خود بر نگشتند.

 حجر بن‌ عدی در نهایت شجاعت بود.

حجر بن عدی در آخرین لحظات عمر خود قبل از شهادت، بعد از آنکه مأموران معاویه از او خاستند وصیت کند؛ فرمود سه در خواست دارم:

  1. اجازه دهید ۲ رکعت نماز بگذارم .

حجر به نماز ایستاد و نماز را طول داد. پرسیدند: آیا از ترس مرگ نماز را طول دادى گفت: به خدا سوگند در عمرم هر وقت وضو گرفته ام، دو رکعت نماز خوانده ام و هرگز نمازى به این سریعی نخوانده ام و براى اینکه خیال نکنید من از مرگ مى ترسم به این کوتاهى خواندم.[۱۳]

  1. پس از مرگ من، زنجیر از دست و پایم باز نکنید و خون پیکرم را نشوئید زیرا مى خواهم روز رستاخیز با همین وضع با پیامبر روبرو شوم.[۱۴]
  2. فرزندم را زودتر از من به شهادت برسانید. زیرا می ترسم، فرزندم وحشت و هراس شمشیر را که بر گردن من کشیده می شود ببیند و آنگاه از ولایت علی (علیه السلام) برگردد و باعث شود که ما دو نفر در منزلگاه آخرتی که خداوند آنرا به صابران وعده فرموده است کنار هم نباشیم (فرزند حجر همراهش بود و قرار بود او را بعد از پدر به شهادت برسانند).[۱۵]

ابن سعد در الطبقات مي گويد:

سپس (يزيد) علي بن حسين و حسن بن حسن و عمرو بن حسن را فرا خواند، به عمرو بن حسن (که در آن روز ۱۱ ساله بود) گفت: آيا با اين پسر ( يعني خالد بن يزيد) کشتي مي گيري؟ او گفت: نه، ليکن چاقويي به من و چاقويي به او ده تا با او کارزار کنم.[۱۶]

این شجاعت است. اینها مقتدایان شیعه هستند. در انقلاب اسلامی خودمان بسیار انسان های شجاعی داشتیم و داریم.

من به سید خمینی گفتم پا روی دم سگ نگذار!

اسمش صمصام بود. در مجالس مذهبی پرجمعیت اصفهان می رفت و قبل و بعد منبرها سخنرانی می کرد. خود را به دیوانگی زده بود تا ساواکی ها کاری به کارش نداشته باشند. بعد از دستگیری امام در ۱۵ خرداد ۱۳۴۳ در مجلسی گفت: «هر چه به این سید خمینی گفتم پا روی دم سگ نگذار گوش نکرد.» مامورین ساواک دستگیرش کردند ولی چون سوار ماشین نمی شد، با همان الاغش او را تا درب ساواک اصفهان مشایعت کردند. رئیس ساواک می خواست به او صد ضربه شلاق بزند، که گفت: «دست نگه دارید! صد تا شلاق کم است. باید دویست تا، سیصد تا شلاق بزنید.» مامورین ساواک همدیگر را با تعجب نگاه می کردند. ادامه داد: «من عالم بی عملم، من به سید خمینی گفتم که پا روی دم سگ نگذار ولی خودم این کار را کردم، پس حقم بیشتر از صد ضربه است.»[۱۷]

الاغ صمصام

در شب عاشورا صمصام خودش را به منبر یکی از مجالس در مشهد رساند و گفت: دیشب هرچه گشتم برای الاغم جو پیدا نکردم. درب مغازه ای رفتم و سراغ جو را گرفتم، نداشت. گفت: آبجو دارم. وقتی آبجو را جلوی الاغ گرفتم نخورد. گفتم: این را استاندار می خورد، بو کرد و نخورد. گفتم: این را رئیس شهربانی می خورد، سرش را عقب کشید و نخورد…

و همین طور اسم مسئولانی را که در مجلس حضور داشتند گفت. مسئولان مملکتی هم که کاری از دستشان بر نمی آمد، عرق می کردند و از اینکه آنجا آمده بودند خودشان را لعنت می کردند.[۱۸]

بهلول هم همینطور بود.

روزی بهلول به کاخ هارون الرشید قدم گذاشت. هارون در قصر نبود و فقط نگهبانان از کاخ محافظت و مراقبت می کردند. بهلول در قصر قدم زد و به تخت پادشاهی هارون الرشید رسید. تخت خالی بود و بهلول به سمت تخت حرکت کرد و روی آن نشست. نگهبان ها عصبی شدند و همانطور که خشمگین شده بودند به سمت بهلول حمله بردند و او را با کتک از تخت بیرون کشیدند. ساعتی بعد هارون الرشید به کاخ خویش برگشت و بهلول را گریان مشاهده کرد. نگهبانان را صدا زد و سبب و علت گریه های بهلول را پرسید. نگهبانان کل قضیه را برای هارون الرشید تعریف کردند.

هارون به قصد دلجویی نزد بهلول رفت و گفت: گریه نکن من نگهبانان را ادب خواهم کرد. بهلول به هارون نگاهی کرد. گفت من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو گریه می کنم زیرا من برای لحظه ای روی تخت تو نشستم و این همه کتک خوردم تو که تمام عمر بر این تخت نشسته ای چه کتکی خواهی خورد؟!

اینکه انسان بتواند در مقابل یک ظالم، یک زورگو بایستد و خم به ابرو نیاورد و با طنز امر به معروف و نهی از منکر کند، شجاعت است.

مراجع و علما از ابتدای غیبت صغری و غیبت کبری در نهایت شجاعت بوده اند. دشمن ها نتوانسته اند هیچ وقت آنها را به زانو در بیاورند. گاهی وقت ها دشمن نقشه پیچیده ای داشت اما به خاطر شجاعت علما خنثی می شد.

فرستاده محمد پهلوي به نجف آمده تا از آب گل آلوده ماهي بگيرد. ماجرا از اين قرار است كه مرجع بزرگ مسلمان آيه الله العظمي حكيم از دنيا رفته بود و حكومت پهلوي قصد داشت با فرستادن پيام تسليت به يكي از مراجع بزرگ نجف و دريافت جواب ذهن مردم مسلمان را متوجه خود سازد.

فرستاده پهلوي به حسب سفارش‌هاي دريافتي بايد سعي می کرد نظر موافق آيه الله خوئي را جلب كند، خدمت ايشان رسید و عرض کرد: «حضرت آقا اعلي حضرت قصد دارند به مناسبت درگذشت آقاي حكيم براي شما پيام تسليت بفرستند البته به شرط آنكه …»

مي فرمايند: «به شرط چي؟». مي گويد: «به شرط آنكه حضرتعالي هم لطف كنيد و پاسخي در خور به آن بدهيد!».

مي فرمايند: «نيازي به پيام نيست. ارسال هم شود جوابي نخواهم داد!».

شجاعت مثال زدني آقا، فرستاده پادشاه را هم به شگفتي مي آورد.

اینها دلاوری یک مرجع تقلید را می رساند. در تاریخ، شیعیان اینگونه بوده اند. هیچ مرجعی را نمی بینید که جلو سلاطین ظالم سر خم کرده باشد. امروز هم دشمنی استکبار با مراجع تقلید و علما است. می داند که هر بار یک ترکمنچای امضا شد مراجع تقلید موضع گرفتند. هرجا یک بخشنامه سعدآباد و کاخ گلستان و… اتفاق افتاد مراجع موضع گرفتند. هرجا انگلیس خواست نفت را ببرد آیت الله کاشانی ها آمدند. هر جا جریان تنباکو و امثال آن، خواست اتفاق بیفتد میرزای شیرازی ها آمدند. علما بودند که از کیان این کشور دفاع کردند نه این غرب گراهایی که امروز ادعای میهن پرستی می کنند. اینها به خاطر شجاعت بود. انسان شجاع باشد، به جایگاه های بالایی می رسد.

در راس انسان های شجاع کسانی هستند که جانشان را فدای اسلام کردند.

کانال کمیل و حنظله است. پنج روز در محاصره، بی آب، بدون غذا، دارد شارژ بیسیم تمام می شود، این طرف حاج ابراهیم همت درون قرارگاه، آن طرف بیسم چی دارد صحبت می کند. بیسیم چی از پشت بیسیم صدا میزند: «حاجی فلانی هم رفت و یکی یکی اسم ها را می خواند. باتری بیسیم دارد تمام می شود. عراقی ها هم دارند می آیند تا ما را هم خلاص کنند».

می گویند حاج ابراهیم همین طور که داشت اشک می ریخت، گفت:«تمام نکن! بگو، هنوز با من صحبت کن. تا بیسیم هنوز شارژ داره، تو با من صحبت کن.» آخرین جمله ای که گفت، این بود: «سلام ما رو به امام برسونید. همون طور که فرموده بودند حسین وار مقاومت کردیم و تا آخرین نفر جنگیدیم.»

اینها شجاعت یاران اباعبدالله بعد از ۱۴ قرن بود.

همین شهید بزرگواری که امروز دیدید، مردم تهرانم سنگ تمام گذاشتند و بعد هم مردم اصفهان. شهید حججی شجاع بود. می بینید وقتی آن داعشی ملعون این شهید بزرگوار را حرکت می دهد در نگاه شهید حججی ذره ای ترس وجود ندارد. امام و مقام معظم رهبری (مدظله العالی) چطور این نیروها را تربیت کرده اند که شهید حججی می داند سر از تنش جدا می شود اما ذره ای ترس در وجودش نیست. آرامشی که او داشت آن داعشی را به ترس انداخته بود. شجاعت یعنی این. شجاعت به قمه کشی و خالکوبی بدن، تک چرخ زدن و این طور کارها نیست، شجاعت به این که از فلان دیوار بپری نیست، شجاعت این هست که انسان جانش را در کف دست بگیرد و برای اسلام و انقلاب فدا کند. شجاعت را شهدای عزیز ما داشتند.

شهید ردانی پور در نهایت شجاعت بودند. ایشان فرمانده چندین لشکر بودند.

روز عروسی اش رفت پشت بلندگو و گفت: «عروسی من روزی است که در خون خودم بغلتم». سه روز بعد هم رفت جبهه. بدون سمت فرماندهی و به عنوان یک نیروی ساده بسیجی و گمنام…

خاطرات شهدا را بخوانید تا روحیه شجاعت در شما زنده شود. تمام این شهدا الگویشان اباعبدالله بود. همین شهید بزرگوار شهید حججی، می بینید مثل اباعبدالله بی سر، مثل قمر بنی هاشم بدون دست. اینطور آدم الگو برداری می کند. امام حسین (علیه السلام) و یارانشان در نهایت شجاعت بودند. شجاع ترین افراد امام حسین (علیه السلام) بود.

معاویه امام حسین (علیه السلام) را در مکه دید. گفت: ما یاران شما را کشتیم، دفن کردیم و بر آنها نماز خواندیم. امام فرمودند: ولی ما یاران شما را پیدا کنیم، می کشیم، نه آنها را دفن می کنیم، نه کفن و نه نماز بر آنها می خوانیم.

این شجاعت حسینی است. یاران اباعبدالله این شجاعت ها را از ارباب بی کفنشان یاد گرفته بودند.

امام حسین (علیه السلام) فرمودند هرکس تحمل شمشیر را ندارد از ما فاصله بگیرد. شب عاشورا امام فرمودند کسانی که بمانند خونشان ریخته می شود، یاران اباعبدلله با شنیدن این وعده خوشحال شدند. اینها شجاعت یاران اباعبدالله بود.

كم سن و سالترين شهيد كربلا از ياران امام، عمرو بن جنادهي يازده ساله بود. پدرش در حمله ي اول شهيد شد. خودش خدمت امام حسين (علیه السلام) آمد و اجازه ي ميدان طلبيد. امام اجازه نمي داد و او اصرار مي كرد. امام مراعات حال مادرش را مي كرد. ولي او گفت: «اِنَّ اُمّي اُمَرَتْني»، مادرم دستور داده است كه به ميدان بروم و لباس رزم بر من پوشانده است. علاوه بر اينكه مادرش (بحريّة بنت مسعود خزرجي) مشوّق او براي جهاد و شهادت بود، پس از شهادت نيز با روحيه اي بزرگ با اين مسأله برخورد كرد. سپاه دشمن سر او را به طرف سپاه امام حسين (علیه السلام)  افكندند. مادرش آن سر مطهّر را برداشت و خطاب به آن مي گفت: چه نيكو جهاد كردي پسرم! اي شادي قلبم، اي نور چشمم! سپس سر را پرتاب كرد و با آن كسي را كشت، آنگاه چوبه ي خيمه را برداشت و حمله كرد كه به وسيله ي آن بجنگد. امام حسين (علیه السلام)  مانع شد و او را به خيمه ي زنان برگرداند.[۱۸]

ظاهرا آن رجز معروف «امیری حسین و نعم الامیر» هم برای عمر است. امیر من حسین است، کجا بهتر از امیر من سراغ دارید؟

آیا از حسین (علیه السلام) در عمر خود شجاع تر دیده اید؟ کسی که در آخرین لحظات همه اطرافیانش به شهادت رسیدند، می داند زن و فرزندانش به اسارت می روند، اما ذره ای ترس در وجودش پیدا نمی شود.

[۱]. کتاب عارفانه، صص ۲۷-۲۸

[۲]. کتاب هزار و يك حكايت تاريخى، ج ۳،‌ص ۶۹

[۳]. برنامه درسهایی از قرآن سال ۶۷٫ ج۱، ص ۵٫

[۴]. عیون الحکم و المواعظ (لیثی) ص ۴۱۷، ح ۷۰۸۴٫

[۵]. سوره مائده، آیه ۵۴٫

[۶]. المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمد حسین طباطبایی، ج ۵، ص ۳۸۸.

[۷]. خاطرات قرائتي-بهشتي، ج ۲ ص ۳۳٫

[۸] . خاطرات قرائتي-بهشتي، ج ۱ ص ۱۰۷٫

[۹] . حاشیه‌های مهم‌تر از متن صص ۴۸-۴۹؛ به نقل از: خاطرات آیت الله مسعودی خمینی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۱، ص ۲۲۸.

[۱۰] . حكايت سلاله زهرا سلام الله عليها، ص ۸۹؛ بیانات در دیدار فرمانده و جمع کثیری از پرسنل نیروی هوایی ارتش، ۱۹/۱۱/۱۳۶۸٫

[۱۱] بحارالأنوار (ط-بیروت) ج ۷۵، ص ۲۲۹، ح ۹٫

[۱۲] سوره طه، آیه ۷۰٫

[۱۳]. مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۲-۱۳.

[۱۴]. کتاب اصحاب امیرالمومنین، ص ۵۸.

[۱۵]. کتاب اصحاب امیرالمومنین ص ۵۷.

[۱۶]. الطبقات الکبري ، ج ۱۰ ص ۴۸۹٫

[۱۷]. حاشیه های مهم‌تر از متن، ص ۹۳؛ به نقل از حدیث رویش. تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۲، ص ۷۴٫

[۱۸]. حاشیه های مهم‌تر از متن، ص ۹۵٫

[۱۹]. امام حسين عليه السلام ص ۱۳۱۱ الي۱  /۱۳۱۱٫

 

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*