زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه۵

زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه۵

             دسته مناسبتي : محرم و صفر   / 

             دسته موضوعي : ⛓ سلسله جلسات   /  اخلاق اسلامی   /  زن و خانواده (نقش ها، حجاب، خانواده و ... )   /  فرهنگ و اصول اجتماعی اسلامي   / 

             دسته زماني : سال 1396   / 

زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه5- با موضوع: حریت و آزادگی

فايل صوتي : دانلود صوت

زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه۵

انسانی که وابستگی داشته باشد در بزنگاه‌های تاریخ گیر می‌کند.

«به محمد بن بشیر حضرمی گفته شد: «پسرت در مرز ری، اسیر شده است». گفت: «او و خودم را به حساب خدا می‌گذارم. نه دوست داشتم که اسیر شود، و نه این که پس از او بمانم». امام حسین (علیه السلام)، سخن او را شنید و به او فرمود: «خدا رحمتت کند! بیعتم را از تو برداشتم. برو و برای آزاد کردن فرزندت تلاش کن». او گفت: «درندگان، مرا زنده زنده بخورند، اگر از تو جدا شوم!» امام(علیه السلام) فرمود: «پس، این جامه‌های گران بها را در اختیار فرزندت قرار ده تا با آنها، فِدیه جان‌فدای برادرش را فراهم کند». سپس، پنج جامه به ارزش هزار دینار به او بخشیدند.[۱]

آن چیزی که یاران اباعبدالله را در تاریخ متمایز کرد همین حریت و آزادگی بود. آنها وابسته دنیا و دلبسته مادیات نبودند. برای همین توانستند در رکاب امامشان به شهادت برسند. امشب به یکی دیگر از زیبایی‌های کربلا که حریت و آزادگی یاران اباعبدالله هست می‌پردازیم.

شهید آوینی می‌گوید: «مؤمن اگر وابستگی داشته باشد نمی‌تواند قیام کند و عصر ما عصر قیام است». آن چیزی که باعث می‌شود انسان نتواند در جایگاه خودش قیامی داشته باشد همین وابستگی‌های دنیاست. همین علاقه‌های دنیا مثل زنجیر انسان را به زمین چسبانده است. مانع پرواز انسان است. اگر یک انسان به چیزی وابستگی داشت و آزادی و آزادگی نداشت نمی‌تواند درست تصمیم بگیرد. یک مسئول شهری یا استانی و حکومتی اگر به چیزی از دنیا وابسته بود در برنامه ریزی‌هایش تاثیر می‌گذارد مثلا اگر شخصی از شورای شهر به یک محله وابستگی داشت در تصمیماتی که برای شهر خواهد گرفت اثرگذار است. این شخص آزاد نیست. اگر یک سخنران وابستگی داشته باشد نمی‌تواند حرف حق را بزند. اگر سخنرانی که دعوت می‌شود به فکر خوش آمدن مردم یا جیبش باشد نمی‌تواند حرف حق بزند چون خیلی جاها حرف حق تلخ است. آدم باید آزاده باشد.

علامه حلی درباره‌ی حکم آب چاه تحقیقی کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که آبِ چاه تا هنگامی که تغییر نکند و رنگ و بو و طعمش عوض نشود نجس نخواهد شد و قابل استفاده خواهد بود. هنگامی که از این تحقیق خلاص شد، متوجه گردید که خودش در خانه چاهی دارد. این بود که با خودش گفت: «شاید به خاطر این چاه و راحتی خودم این چنین فتوایی داده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام». از این رو دستور داد که چاه را پُر کردند و آنگاه دوباره تحقیق را شروع کرد. در هنگامی که چاه نداشت و منافعی او را منحرف نمی‌کرد.[۲]

انسانی که وابستگی داشته باشد در بزنگاه‌های تاریخ گیر می‌کند. یاران معصومین هر کدام وابستگی دنیایی داشتند نتواستند در کنار امام معصومشان باشند. در راسش کربلاست. آنهایی که وابستگی داشتند هیچ کدام برای امام نماندند. اما کسانی که در طول تاریخ شهید شدند کسانی بودند که وابستگی نداشتند.

این دفعه به زمین نگاه نمیکنم!

شهید حاج احمد کاظمی تعریف می‌کند: شهید حسین خرازی پیش من آمد و گفت: من در این عملیات شهید می‌شوم. گفتم: از کجا این حرف را می‌زنی؟ گفت: می‌دانم که شهید می‌شوم. گفتم: علم غیب داری؟

گفت: «نه، چند عملیات قبل یک خمپاره کنار من خورد. من به آسمان رفتم. فرشته ای را دیدم که اسم‌های شهدا را می‌نویسد. یکی یکی اسم‌ها را می‌خواند و می‌گفت: وارد شوید. به من رسید گفت: آقای خرازی آمدی؟ حاضری شهید بشوی به بهشت بروی؟

من یک لحظه به زمین نگاه کردم گفتم: اگر یک بار دیگر برگردم بچه ام و همسرم را ببینم خیلی خوب می‌شود. تا این در ذهنم آمد زمین خوردم. چشم‌هایم را باز کردم دیدم در بیمارستان هستم و دستم قطع شده است.

اما حاج احمد دیگر وابستگی ندارم. دیگر اگر بالا بروم به زمین نگاه نمی‌کنم». شهید کاظمی هم می‌فرمود: من هم دیگر وابستگی ندارم. ایشان هم شهید شد. شهدا وابستگی دنیایی نداشتند که خدا آنها را قبول کرد. خالص خالص شده بودند.

به خدا الآن اخلاص دارم

یکی از شهدای دهه هفتادی ما، شهید عزیز مدافع حرم، شهید محمدرضا دهقان امیری است.

مادر ایشان تعریف می‌کنند: «آخرین باری که از سوریه به من زنگ زد، گفت: مادر دعا کن شهید شوم». گفتم: پسرم شهادت اخلاص می‌خواهد هر وقت توانستی اخلاص داشته باشی شهید می‌شوی. گفت: «مادر به خدا الان اخلاص دارم. دیگر هیچ وابستگی ندارم». مادر ایشان گفتند: این آخرین جمله ای بود که پسرم به من گفت و بعد به شهادت رسید.۲۶  فروردین سالروز تولد این شهید بزرگوار بود که متولد سال ۷۴ بودند.[۳]

ما هم اگر خالص خالص شویم خدا ما را قبول خواهد کرد. این خرده شیشه‌هاست که نمی‌گذارد انسان قیام کند.

خداوند متعال در قرآن وابستگی‌ها را نام می‌برد: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ»؛ محبت و عشق به خواستنی‌ها [که عبارت است] از زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چهارپایان و کشت و زراعت، برای مردم آراسته شده است؛ اینها کالای زندگیِ [زودگذرِ] دنیاست؛ و خداست که بازگشت نیکو نزد اوست.[۴]

انواع و اقسام شهوات و وابستگیها

خداوند متعال به ترتیب شهوات و وابستگی‌ها را معرفی می‌کند. همسرانتان، فرزندانتان و … وسایل مادی از طلا و نقره و … اسب‌های متالیک یا همان ماشین‌های‌های مدل بالایتان و زمین‌های کشاورزی‌تان، کارخانه‌هایتان. این شهوات باعث دلبستگی انسان می‌شود. طبق این آیه خداوند دلبستگی‌ها را سه قسمت می‌کند:

  1. همسر:

 «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ…». انسان اگر به همسرش وابستگی داشته باشد مانع شهادت و قیامش می‌شود. بله انسان باید همسرش را دوست داشته باشد و به او علاقه داشته باشد، اما «أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ»[۵]؛ شدید ترین دوست داشتنش خدا هست. ما همسر را به خاطر خدا دوست داریم. یعنی اگر روزی همسر از خدا فاصله بگیرد ما کاری به او نداریم. علاقه به همسر تا زمانی هست که با علاقه و دوست داشتن خدا در تعارض قرار نگیرد.

شهید محمود کاوه از سرداران بزرگ دفاع مقدس و استان خراسان رضوی است که مردم علاقه بسیاری به ایشان دارند. مقام معظم رهبری ( مدظله العالی) درباره شهید کاوه فرمودند: «محمود قبل انقلاب شاگرد ما بود، اما حالا استاد ما شد». این شهید حالات واقعا عجیبی داشت.

اوایل یکی دو تا نامه نوشتم برایش. تازه عروس بودم. اما جوابی نیامد. می‌فهمیدم یعنی چه. بعد دیگر حتی یک نامه هم ننوشتیم به هم. نه محمود، نه من. قرار بود سد راهش نشوم. می‌ترسیدیم از وابستگی عاطفی. می‌ترسیدیم عقبش بیندازد.[۶]

  1. فرزندان:

فرزند انسان می‌تواند او را بهشتی یا جهنمی کند. می‌تواند یار پیامبر، فارس الاسلام یعنی زبیر را عاقبت به شر کند.

حضرت علی (علیه السلام) در حق او فرمودند: «مازال الزّبیر رجُلاً منّا اهلَ البیتِ حتّی نشا ابنه المشیومُ عبدالله»[۷]؛ زبیر همیشه از ما اهل بیت بود تا زمانی که فرزند نامبارکش، عبدالله بزرگ شد.فرزند زبیر باعث کج شدن راه زبیر شد تا آنجا در مقابل امام زمانش شمشیر بکشد. وقتی زبیر خواست جنگ با امیرالمومنین (علیه السلام) را ترک کند، فرزند او عبدالله، پدر را برای کناره‌گیری از جنگ سرزنش کرد.[۸]

یک عمر انسان عبادت می‌کند بعد که فرزندش بزرگ می‌شود می‌بینید مجبور است به خاطر بچه اش به چه فسادهایی تن بدهد.

پسرش می‌گوید اگر من بخواهم داماد شوم باید اینطور باشد. خوب غلط کرده است. قرار نیست هر چه پسرمان گفت گوش دهیم. پسرمان گفته من با کسی عروسی می‌کنم عروسی مان مختلط است شما باید بیایید. باید را پدر تشخیص می‌دهد نه پسر. می‌خواهد برود خودش داماد شود. آن چیزی که او می‌خواهد را ما شرکت نمی‌کنیم. آن چیزی که خدا بخواهد شرکت می‌کنیم.

«إِنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ»؛ فرزندان و اموال وسیله آزمایش انسان اند. انسان باید مواظب باشد در این آزمایش شکست نخورد. در همین انقلابمان چقدر پدران مبارزی داشتیم که به خاطر فرزندان خود عاقبت به شر شدند. بچه اش ضد امام و رهبری قرار گرفت. چقدر به خاطر فرزندانشان مصاحبه کردند و در مقابل رهبری ایستادند. اینها فتنه اولاد است. اولاد باعث دلبستگی انسان می‌شود.

یکی دیگر از شهدای عزیز استان خراسان شهید حسن رمضانی است.

خداحافظی خشن با فرزند

فرزند اوّل شهید که پسر بود به نام مصطفی سه سال بیشتر نداشت. در آخرین لحظات وداع با پدر، او را نزد پدر آوردند تا خداحافظی آخر را انجام دهد. به علّت علاقه به پدر خود را در دامن پدر انداخت و گفت: می‌خواهم با شما بیایم و از پدر جدا نشد. بنده که شاهد قضیّه بودم انتظارم این بود که شهید فرزند خود را به نحوی مهربانانه راضی کند که از مینی بوس پیاده شود، ولی با برخوردی تند فرزندش را از خود دور کرد و از درب مینی بوس پائین گذاشت و خطاب به او گفت: برو دیگر مهرت را از دلم بیرون کردم. یکی دو نفر از برادران و بنده به شهید گفتم: برخورد تندی با فرزندتان کردید، شهید ناراحت شد و در جواب گفت: به این راهی که می‌رویم، فقط باید مهر خدا را در دل داشت و مهر زن و فرزند را از دل بیرون کرد. چون اگر مهر زن و فرزند در دل باشد، در این مسیر که راه خداست با اخلاصی کامل نمی‌شود وارد شد و من اینطور تند با فرزندم برخورد کردم و او را از خود دور کردم که از وابستگی و دلبستگی زیاد او به من کاسته شود.[۹]

این قدر فرزندم را جلو چشمم نیاورید…

موقعی که برادرم سید غلامرضا می‌خواست به جبهه اعزام شود جهت بدرقه ایشان به مشهد رفته بودیم من حسین فرزند ایشان را به نزد او بردم و گفتم: برادر جان با فرزندت خداحافظی کن. ایشان بچه را بوسید و گفت: برادر زیاد این بچه را جلو من نیاور و نگذار من با دلبستگی به دنیا به جبهه بروم و می‌خواهم بدون وابستگی و دلبستگی به آن دنیا بروم.[۱۰]

آدم باید پاک پاک شود، باید حریت پیدا کند. آزادگی و آزادمردی پیدا کند. آن موقع در تمام تاریخ یار اباعبدالله خواهد شد. خانواده‌های شهدا خصوصا مادران و پدران شهدا این حریت و آزادگی را داشتند. چطور از فرزندانشان دل کندند؟ آدم از یک لباس یا یک کتابش نمی‌تواند دل بکند، ماشینش را بدزدند اگر نداند کجاست هر روز خبر می‌گیرد؛ حال این مادران شهدا چه کشیده اند؟ فرزندانشان را به خاطر اسلام تقدیم کرده اند.

طلاهایش را که داد از درِ ستاد پشتیبانی جنگ، بیرون رفت…جوان، داد زد: حاج خانم … رسید طلاها… ؟! خندید و گفت: دو تا پسرم رو دادم رسید نگرفتم …

اینها عدم وابستگی و دلبستگی است. به خاطر اسلام انسان از عزیزترین عزیزانش بگذرد.

چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم!

مادر شهید، عکس اول را آورد گفت: «این پسر اولم محسن است!» عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن؛ گفت: «این پسر دومم محمد است.» خواست بگوید این پسر سومم… سرش را که بالا آورد، دید شانه‌های امام  (رحمة الله علیه) دارد می‌لرزد… امام خمینی (رحمه الله علیه) گریه اش گرفته بود… فوری عکس‌ها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت: چهار تا پسرم رو دادم که اشکتون نبینم…!

این عشق، این علاقه، این عدم وابستگی به دنیا و این حریت را در کجای تاریخ می‌توانیم پیدا کنیم؟ اگر این شهدای عزیز در کربلا بودند امام حسین (علیه السلام) تنها نمی‌ماند. اگر این شهدای عزیز مدافع حرم بودند آقا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) «هل من ناصر…» نمی‌گفت. نشان دادند که بدون دیدن امام معصوم زیر شنی‌های تانک رفتند؛ اگر امام معصوم می‌دیدند چکار می‌کردند؟

  1. مال دنیا

عربی مال دنیا برای انسان دلبستگی و وابستگی ایجاد می‌کند. مومن نمی‌تواند قیام کند، نمی‌تواند از حق دفاع کند چون وابستگی دارد. «حُبُّ الدنيا رَأسُ كلّ خطيئةٍ».

از حضرت امام (رحمة الله علیه) داستان زیاد خوانده ام اما تاثیر گذارترین و عجیبترین داستان این است:

شخصی می‌گوید در آخرین لحظات عمر بابرکت امام (رحمة الله علیه) خدمت ایشان رفتم تا دلداری شان بدهم. به امام (رحمة الله علیه) گفتم آقا، هیچ چی نیست. امام (رحمة الله علیه) فرمودند از اولش هم هیچی نبوده! الآن هم چیزی نیست! یک شخص چقدر می‌تواند آزاده باشد و حریت داشته باشد. انگار نه انگار که ولی امر مسلمین است. نائب امام زمان است. رهبر یک کشور است. این عدم دلبستگی به دنیاست.

حاج احمد آقا تعریف می‌کنند، روزى از برادران سپاه مستقر در بیت امام (رحمة الله علیه) درخواست کردم که جلوى ایوان بیت، یک نرده‏ نصب کنند. وقتى برادران مشغول این کار شدند امام (رحمة الله علیه) وارد شده و فرمودند: «احمد، چه کار مى‏کنى؟» عرض کردم براى حفاظت جان على (فرزندم) که خدای‌نکرده به پایین پرت نشود، از برادران خواسته‌ام نرده‌ای جلوى ایوان نصب کنند و این کار مرسومى در همۀ خانه‌هاست. حضرت امام (رحمة الله علیه) فرمودند: «شیطان از همین‌جا سراغ آدم مى‏ آید، اول به انسان مى‏گوید منزل شما احتیاج به نرده دارد، بعد مى‏گوید رنگ مى‏ خواهد، سپس مى‏گوید این خانه کوچک است و در شأن شما نیست و خانۀ بزرگ‌تر می‌خواهید و آرام‌ آرام انسان در دام شیطان مى‏ افتد».[۱۱]

حتی حضرت امام (رحمة الله علیه) برای یک نرده زدن مواظب است دلبستگی ایجاد نشود شیطان وابستگی درست نکند. وابستگی لحظه مرگ خودش را نشان می‌دهد.

شخصی داشت از دنیا می‌رفت. دوستان او به بالینش رفتند و شهادتین را به او تلقین می‌کردند تا تکرار کند. هر چه شهادتین را می‌گفتند، او می‌گفت: «نمی گویم نشکن. نمی‌گویم نشکن!» بعد از این ماجرا، حال آن شخص بهبود یافت یا اینکه او را در خواب دیدند، از او پرسیدند چرا شهادتین را نمی‌گفتی؟ گفت: من آینه‌ای داشتم که بسیار آن را دوست داشتم. وقتی که خواستم شهادتین را بگویم، شیطان با سنگی کنار آن آینه ایستاده بود و می‌گفت اگر شهادتین را بگویی، آینه را می‌شکنم. من هم گفتم: «نمی گویم نشکن. نمی‌گویم نشکن»!

این وابستگی و دلبستگی است که لحظه مرگ خودش را نشان می‌دهد.

آفات وابستگی

اما این وابستگی‌ها آفات بسیار مهمی برای انسان دارد که در اینجا به دو مورد  اشاره می‌کنیم:

  1. عدم توانایی در گفتن حرف حق:

کسی که وابستگی داشت نمی‌تواند حرف حق بزند. فرض کنید شخصی معتاد نوشابه خوردن است آیا می‌تواند از مضرات نوشابه بگوید؟ تا می‌گویی نوشابه بد است می‌گوید ول کن بابا بزرگ ما نوشابه می‌خورد صد سال هم عمر کرد. یا کسی که سیگاری است. اینها وابستگی است. ما اگر وابسته باشیم بخواهیم حرف حق بزنیم، نمی‌توانیم.

مرحوم کافی می‌گفت این که می‌بینید زبانم دراز است چون دستم جمع است. از مردم پول نمی‌گیرم، زبانم باز است. کسی که از مردم پول گرفت نمی‌تواند زبانش باز باشد. سخنرانی که وابسته مردم شد باید جلو پولدارها خم و راست شود نمی‌تواند حرف حق بزند. وقتی در خانه یک شرابخوار صحبت می‌کند نمی‌تواند از عقوبت شرابخواری صحبت کند. چون وابسته شده است. در خانه یک ثروتمند نمی‌تواند از مضرات تکبر صحبت کند. کسی که می‌رود خانه بی نماز صحبت می‌کند و بنده پول آن بی نماز است نمی‌تواند از عقوبت ترک نماز صحبت کند. سعی کنیم خودمان را به چیزی وابسته نکنیم. چرا اینقدر بعضی‌ها از این طرف آن طرف قرض می‌کنند که همیشه وابسته باشند؟

مرحوم ملاعلی کنی (رحمة الله علیه) یکی از مراجع تقلید زمان ناصرالدین شاه بود.یکی از قراردادهای استعماری دولت ناصرالدین شاه، امتیاز رویتر بود که از ننگین ترین قراردادهای آن زمان به شمار می‌رفت. مخالفت جمعیتی از مسلمین با رهبری ملاعلی کنی با این قرارداد موجب شد که شاه آن را لغو کرد و نخست وزیر ناصرالدین شاه (میرزا حسین خان سپهسالار) از صدارت برکنار شد.

معروف است که روزی «کامران میرزا» پسر ناصرالدین شاه که وزیر جنگ و حاکم تهران بود به دیدن ملاعلی کنی رفت. ملاعلی به دلیل دردپا نمی‌توانست دو زانو بنشیند. از کامران میرزا (که نایب السلطنه نیز بود) عذرخواهی نمود و پایش را دراز کرد.کامران میرزا این حرکت ملاعلی را حمل بر بی اعتنایی کرد. و در حالی که باطنا ناراضی به نظر می‌رسید. پاسخ داد: اصلا چیز مهمی نیست. من هم درد پا دارم. آنگاه پایش را دراز کرد.حاج ملاعلی که متوجه جسارت کامران میرزا شده بود جواب داد: اگر می‌بینید من پایم را دراز کرده ام علتش این است که دستم را کوتاه کرده ام. شما دستت را کوتاه کن (یعنی دست درازی به حریم اسلام و حقوق مردم نکن) و پایت را دراز نما. در این صورت من چه حرفی دارم.[۱۲]

وابسته نبودن اصل اساسی حسینیان و عاشورائیان است.

دینم را به دنیایش بفروشم؟!

خلیفه سوم، عثمان دويست اشرفي به دو نفر غلام خود داد و گفت نزد ابوذر برويد و بگویيد عثمان به شما سلام رساند و گفته اين را براي معيشت خود بگيريد. ابوذر فرمود که آيا عثمان به مسلمانان ديگري، اين مقدار داده است؟ گفتند نه. ابوذر فرمود که من يك نفر از مسلمانانم و بر ساير مسلمين زيادتي ندارم كه اين مقدار مال به من بدهد. گفتند عثمان گفته كه اين از خالص مال خودم هست و به خدا سوگند، حلال است. ابوذر فرمود مرا به اين نيازي نيست؛ زيرا من از همه بي نيازترم. گفتند اي ابوذر، ما كه چيزي در خانه ي تو نمي بينيم كه سبب بي نيازي تو باشد. فرمود بلي، در اين ظرف دو قرص نان جو هست كه مرا بي نياز مي كند و در روايت ديگر است كه نظير اين عمل را معاويه با ايشان كرد و پس از اين كه ابوذر نپذيرفت، آن دو غلام گفتند اي ابوذر، معاويه به ما قول داده كه اگر تو اين مال را بپذيری، ما را آزاد كند. پس به خاطر آزادي ما بپذير. فرمود اگر اين مال را بپذيرم، شما از بندگي معاويه آزاد مي شويد ولي من بنده ي او خواهم شد، يعني از اين به بعد، بايد مطابق ميلش رفتار كنم و دينم را به دنيايش بفروشم.[۱۳]

وقتی پول قبول کردم باید گردنم کج باشد. نمی‌توانم حرف حق بزنم. بسیاری از کسانی که در کوفه به یاری امام حسین (علیه السلام) نیامدند وامدار یزیدیان شده بودند. وابسته عبید الله بن زیاد شده بودند. به آنها پول داده بود. 

  1. ترس از مرگ:

کسی که وابسته شد از مرگ خیلی می‌ترسد. اما آزادگان جهان از مرگ هیچ ترسی ندارند.

یکی از علمای بزرگ مشهد میرزا جواد آقای تهرانی هستند. در بهشت رضا قسمتی هست به نام میرزا جواد آقای تهرانی. مزار ایشان در آنجاست که سنگ قبر ندارد. وصیت کرده اند برای من سنگ قبر نگذارید. در زمانی که مجاهدین خلق ترور می‌کردند یکی از آنها به ایشان زنگ می‌زند می‌گوید دیگر نبینم از خمینی و انقلاب و … دفاع کنی. اگر دفاع کنی تو را می‌کشیم. ایشان می‌گوید من که دفاع می‌کنم اما اگر می‌خواهید مرا بکشید من هر روز نیم ساعت قبل اذان صبح از خانه به حرم می‌روم. خواستید بیایید کسی نیست.

می بینید عدم ترس از مرگ به خاطر عدم دلبستگی به دنیاست.

طیب حاج رضایی در حقیقت حر بود. به هر دو معنا حر بود. هم به خاطر اینکه همچون حر بن یزید ریاحی، طیب نیز توبه کرد و حر انقلاب شد. بدنش پر از خالکوبی بود و … ولی توبه کرد.

و هم اینکه حر به معنای آزاده بود. در ماجرای ۱۵ خرداد به او گفتند باید اعلام کنی که از [امام] خمینی [رحمت الله علیه] پول گرفته ام که مردم را به خیابان‌ها بریزم و خود او گفته است که مردم را بکشم.

طیب و قیام ۱۵ خرداد

در روز ۱۵ خرداد، طیب با تعطیل کردن میدان بارفروش‌ها، موجب شد که تظاهرات، با شور بیشتری صورت گیرد و تأثیر بیشتری نیز داشته باشد.

شهید عراقی، در این باره می‌گفت: رژیم از طیب توقع داشت که حداقل، جلوی این تظاهرات را در داخل میدان بگیرد. ولی طیب این کار را نمی‌کند. وقتی او را می‌گیرند و می‌برند، از او می‌خواهند یک فرم را امضا کند و آزاد شود. تقریباً مسأله [و مضمون آن فرم] این بوده که آقای خمینی، یک پولی به من داده که بیایم هم چنین حادثه ای را خلق بکنم و من هم آمده ام، مثلاً، یک ۲۵ زار (ریال) داده ام و مردم، این کارها را کرده اند. وقتی می‌گذارند و می‌گویند این حرف را بزن، قبول نمی‌کند. نصیری تهدیدش می‌کند و این هم به نصیری فحش می‌دهد»

سید تقی درچه ای نیز می‌گوید: او را شکنجه کردند و گفتند بگو از خمینی پول گرفته ام و این غایله را راه انداخته ام. [اما او در عوض] گفته بود: «من عمر خودم را کرده ام؛ بنابراین حاضر نیستم در پایان عمر خود، به کسی که جانشین ولیّ عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است و مرجع تقلید هم هست، تهمت بزنم. من به امام حسین (علیه السلام) و دستگاه او، خیانت نمی‌کنم»

آقای ملکی – که از اهالی شهر ری و پدر دو شهید است و هم زمان با مرحوم طیب، زندانی بود- می‌گفت: « زندانی‌ها را به صف کرده بودند و به مرحوم طیب، دست بند قپونی زده بودند. به این ترتیب که یک دست از عقب و یک دست هم از روی شانه می‌آید و دو تا مچ را از پشت سر با چیزی به هم می‌بندند و مثل ساعت کوک می‌کنند و دو دست، تحت فشار قرار می‌گیرد و استخوان سینه، بیرون می‌زند. عرق از بدن مرحوم طیب می‌ریخت و او را از جلوی ما عبور می‌دادند تا ما عبرت بگیریم. مرحوم طیب، تمام این سختی‌ها را به جان خرید؛ ولی حاضر نشد بگوید از امام خمینی (رحمة الله علیه) پول گرفته[است]».[۱۴]

آزاده تمام عیار

او را تحت فشار بسیاری قرار داده بودند تا در حضور امام (رحمة الله علیه) اعتراف کند که از ایشان برای ایجاد شورش‌های خیابانی پول گرفته است. به او گفته بودند: اگر پیش امام (رحمة الله علیه) بگویی کاری که شما خواسته بودید کردم، فوری آزادت می‌کنیم، ولی وقتی طیب را پیش امام (رحمة الله علیه) بردند گفت: «سید تو را به جدت آیا تاکنون مرا دیده ای و به من پول داده ای؟» امام (رحمة الله علیه) هم گفتند: «نه تو را دیده ام و نه به تو پولی داده ام. ولی الحق که تو یک آزاده ی تمام عیاری.» روزهای آخر طیب را خیلی شکنجه کرده بودند؛ آنقدر که پسر کوچکش او را نشناخته بود.[۱۵]

بعد از شهادت طیب، امام خمینی (رحمة الله علیه) به حوزه‌های علمیه قم، نجف و مشهد می‌گویند طلبه‌ها سه شبانه روز برای طیب، نماز و روزه قضا انجام دهند و ۱۵۰ هزار تومان هم در آن زمان به آقای عسگر اولادی می‌دهند و می‌گویند این پول را به نیت رد مظالم برای طیب حاج رضایی بدهید. وقتی امام (رحمة الله علیه) به ایران آمدند و به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (علیه السلام) رفتند، با وجود اینکه مزار بزرگان زیادی آنجاست، ایشان بر سر مزار طیب حاج رضایی رفتند.

شهید نواب صفوی نیز در نهایت حریت و آزادگی بود.

یاران نواب و غسل شهادت

در لحظاتی قبل از اعدام، سرهنگ از او  پرسید: «اگر خواسته ای دارید بگویید؟» و او تقاضای آب برای غسل شهادت نمود. آب سرد بود, نواب خمشگین بر سر سرهنگ بختیار فریاد زد: «اگر آب گرم نباشد, رنگ ما میپرد و تو و امثال تو فکر می کنند که ترسیده ایم. اما مهم نیست. خدا آگاه است که لحظه به لحظه اشتیاق ما به شهادت بیشتر می شود».

برادرانم، جده ام فاطمه زهرا سلام الله علیها منتظر ماست

صدای قرآن سکوت سرد زندان را درهم شکست. انگار صدای کسی بود که مرگ را به جدال با خویش می‌خواند. با دوستانش چه رسا سخن می‌گفت: «خلیلم، محمدم، زودتر آماده شوید و غسل شهادت کنید، که جده ام فاطمه زهرا (سلام الله عليها) منتظر ماست». وقتی قاضی عسگر از او خواست که آخرین وصیت اش را بکند، در جواب گفت: «ما شهید می‌شویم، اما بدانید که از هر قطره ی خون ما مجاهدی تربیت خواهد شد و ایران را آباد خواهد کرد».

به وصیت نواب عمل کردند؛ با چشمانی باز به استقبال مرگ رفت.[۱۶]

شهید بزرگوار شهید حججی تصویرش را دیده اید. در چهره آن داعشی ملعون ترس بیشتر است تا صورت شهید حججی. ایشان مطمئن بود کشته می‌شود چون داعش تمام اسیران را سر می‌برد. می‌داند می‌خواهد سر از تنش جدا شود اما آن آرامش و اطمینان به خاطر آزادگی است. به چیزی وابسته نشده بود.

بهلول را دستگیر کردند. رئیس ساواک به او گفت: چرا این کارها را می‌کنی؟ تو را می‌کشیم. گفت: من یک سوال از شما دارم. آیا اگر کسی بخشی از فامیل‌هایش در یک شهر و بخشی در یک شهر دیگر باشند برایش فرقی می‌کند در کجا زندگی کند؟ رئیس ساواک گفت: نه. گفت: من هم همینطورم. بخشی فامیل‌هایم در دنیایند بخشی در آخرتند. فرقی برایم نمی‌کند شما مرا بکشید.

دنیا را پشت سر گذاشتن، شیفته دنیا نشدن، شیفته مادیات نشدن، مجذوب این تجملات نشدن ویژگی مهم یاران اباعبدالله بود. اما در کربلا کسانی که وابستگی داشتند حتی اگر در سپاه امام حسین (علیه السلام) بودند سپاه را ترک کردند. در مسیر ترک کردند که هیچ؛ شب عاشورا ترک کردند هم هیچ؛ اما یک شخصی بود که عصر عاشورا امام حسین (علیه السلام) را ترک کرد! یعنی تشنگی را به اندازه بقیه یاران اباعبدالله تحمل کرده، نماز ظهر عاشورا را پشت سر آقا خوانده، غربت آقا را دیده و تمام یاران اباعبدالله به میدان رفته‌اند و نوبت اهل بیت رسیده است که وارد میدان شوند. اما نوبت که به ضحاک بن عبدالله مشرقی رسید به امام گفت شما که آخر کشته می‌شوید پس کشته شدن من چه فایده ای دارد اگر اجازه بدهید من بروم. امام (علیه السلام) فرمودند الان که همه اسب‌ها پی شده بقیه هم برای سواران است. چطور می‌خواهی بروی؟ گفت شما اجازه بدهید بروم. اسبش را در خیمه دوستش مخفی کرده بود! سوار اسب شد فرار کرد و رفت…

عبیدالله‌ بن‌ حر جعفی، امام‌ حسین (علیه السلام) را در راه کوفه زیارت کرد. امام در منزلگاه قصر مقاتل، خیمۀ او را دیدند. حجاج‌ بن‌ مسروق را فرستادند که او را دعوت کند تا به اردوی امام بپیوندد و یاریشان کند. وی بهانه آورد که از کوفه به این خاطر بیرون آمدم که با حسین نباشم، چون در کوفه یاوری برای او نیست. پاسخ او را که به امام گفتند، حضرت همراه عده‌ای نزد او رفتند و پس از گفتگوهایی دربارۀ اوضاع کوفه، امام از او خواستند تا با آب توبه، خطاهای گذشته‌اش را بشوید و به نصرت اهل‌بیت (علیهم السلام) بشتابد. عبیدالله باز هم نپذیرفت و این کرامت و توفیق را رد کرد و گفت: «یابن رسول‌الله، اگر به یاری تو آیم، همان اولِ کار، پیش روی تو کشته می‌شوم و نفس من به مرگ راضی نیست؛ ولی این اسب مرا بگیر. به خدا قسم تاکنون هیچ سواری با آن در طلب چیزی نرفته، مگر اینکه به آن رسیده و هیچ‌کس در طلب من نیامده، مگر اینکه از او سبقت گرفته و نجات یافته‌ام.» امام حسین (علیه السلام) از او روی برگرداندند و فرمودند: «نه حاجت به تو دارم و نه به اسب تو.» و سپس این آیه از سورۀ کهف را خواندند: «وَ ما کُنتُ مُتَّخِذَ المُضِلّینَ عَضُداً»[۱۷] (ما گمراهان را به یاری خود نمی‌طلبیم.) اما از اینجا بگریز و برو. نه با ما باش و نه بر ما؛ زیرا اگر کسی صدای استغاثۀ ما را بشنود و اجابت نکند، خداوند او را به رو در آتش جهنم می‌اندازد و هلاک می‌شود».[۱۸]

یاران اباعبدالله از بزرگ و کوچک همه حریت داشتند. اینها وابسته دنیا نبودند. خودساخته بودند حتی اگر ده یازده ساله بودند…

 

[۱] . بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۳۹۴/ لهوف، ص ۹۳/ مقرم، ص ۲۶۰٫

[۲]. مسئولیت و سازندگی، علي صفايي حايري (عين – صاد)، ج ۱، ص ۷۴٫

[۳] . مجموعه خاطرات مدافعان حرم (۱)

[۴] سوره آل عمران، آیه ۱۴٫

[۵] . اشاره به آیه ۱۶۵ سوره بقره.

[۶] . یادگاران، ج ۶ کتاب شهید محمود کاوه، ص ۱۴٫

[۷]. نهج البلاغه، حکمت۴۵۳٫

[۸]. تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ج۴ ، ص۵۰۹؛ مروج الذهب و معادن‌الجوهر، علی بن حسین مسعودی، ج۲، ص۳۷۲؛  تاریخ اسلام ذهبی، شمس الدین محمد بن احمد، ج۳، ص۴۹۰؛  البدایة و النهایة، ابن كثير و اسماعیل بن عمر، ج۷، ص۲۴۲٫

[۹] . اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰ شهید استانهای خراسان.

[۱۰] . خاطره ای از شهید سیدغلامرضا قاسمی‌، اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان.

[۱۱]. برداشت‌هایی از سیره امام خمینی (رحمة الله علیه)، غلامعلی رجایی، ج ۱، ص ۲۹۱٫

[۱۲] . داستان دوستان، صص ۵۳۶ و ۵۳۷؛ به نقل از: ماجرای رویتر، به طور خلاصه در تاریخ معاصر ایران (سوم متوسطه) ص ۶۰ آمده است.

[۱۳]. سفينة البحار ج ۲، ص ۴۵۲ .

[۱۴] . طیب، زندگی نامه و خاطرات حُر نهضت امام خمینی رحمة الله علیه.

[۱۵] . حاشیه‌های مهم تر از متن، ص ۶۵٫

[۱۶]. خاطرات عبدخدایی، ص ٢٦٩.

[۱۷]. سوره کهف، آیه ۵۱٫

[۱۸]. الفتوح، ابن‌اعثم‌کوفی، ج۵ ، ص ۸۴.

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*