زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه۹

زیبایی ها و زشتی های کربلا-جلسه۹

             دسته مناسبتي : محرم و صفر   / 

             دسته موضوعي : ⛓ سلسله جلسات   /  جهاد و دشمن شناسی   /  حكومت اسلامي (جمهوري اسلامي و ...)   / 

             دسته زماني : سال 1396   / 

زیبایی ها وزشتی های کربلا-جلسه9-با موضوع:بصیرت

بعد از این که تعدادی از زیباییها و زشتیهای کربلا عرض شد، در این جلسه نیز به یکی از زیباییهایی که توسط حسینییان رقم خورد اشاره میکنیم. هر اتفاقی که در طول تاریخ افتاد از دو حالت خارج نبود، حالت اول این که رهبران آن انقلاب که انقلابهای مادی بودند، مردم را در غفلت نگهداشتند تا بتوانند به انقلاب و خواسته ی موردنظرشان دست یابند.

بعد از پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله)، جریان سقیفه به دلیل غفلت مردم اتفاق افتاد. این اولین نوع انقلاب بود. دومین نوع انقلاب که انقلابهای اداری را شامل میشود دقیقا برخلاف نوع اول است که رهبران تلاش میکنند مردم را از غفلت خارج کنند برای همین به مردم بصیرت میدهند. این انقلابها اگر صورت بگیرند، پایدارند. انقلاب عاشورا در نهایت بصیرت حسینیان و انقلاب اسلامی در اوج بصیرت مردم ایران اتفاق افتاد.

بحث این جلسه پیرامون «بصیرت» است. اخلاقی که لحظه به لحظه در روز عاشورا در بین حسینیان موج میزد. بصیرت یعنی هوشیاری و آگاهی و استفاده درست از عقل و منطق و در یک کلمه بصیرت به معنای «چشم عقل» است.

خداوند در آیه ۱۹۸ سوره اعراف میفرماید: «…تَراهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ» آنها را میبینی به تو نگاه میکنند، اما در حقیقت نمیبینند.

یعنی بصیرت ندارند. آنچه که برای انسان دردآور است نداشتن چشم نیست، بلکه نداشتن بصیرت است، چرا که انسان بدون چشم میتواند زندگی کند اما بدون بصیرت زندگی کردن محال است.

بصیرت هم در دو چیز است:

  1. بصیرت در دین:

گاهی بصیرت در دین است. این که انسان واجبات و محرمات الهی را بداند و آگاه باشد که چه چیزی او را از دین خارج میکند. بداند که وقتی اتفاقی افتاد باید کدام طرف را انتخاب کند. مثلا در ظهر عاشورا سینه زنی و زنجیر زنی و عزاداری برای اباعبدالله بسیار عمل شایسته و محبّی است اما اگر این عمل با عمل دیگری مثل نماز ظهر عاشورا در تضاد قرار گرفت، باید بداند که کدام را در اولویت قرار دهد و انتخاب کند. این میشود بصیرت در دین.

این که انسان بداند کدام عمل، فعل حرام است و کدام حلال است و کدام مستحب و مکروه. گاهی ما امری را حرام میدانیم در حالیکه حلال است و برعکس. مثالها بسیار است. مثلا موردی که ما فرض میکنیم حلال است اما در واقع حرام است. مثلا برای فرزندتان خرید میکنید ولی اگر ندانید چه چیزی خریدید، آن معامله حرام است. یعنی در یک معامله اگر خریدار نداند که چه جنسی میخرد و شانسی بخرد، نه خریدار آن جنس را مالک میشود و نه فروشنده پول را مالک میشود. خیلی از مردم فکر میکنند این حلال است. یا خیلی چیزها که مستحب است و مردم تصور میکنند که مکروه است یا برعکس. مثلا برگرداندن انگشتر به سمت صورت در قنوت. این عمل نه تنها استحباب ندارد، بلکه نگاه کردن به سنگ انگشتر در قنوت کراهت دارد.  بصیرت در دین یعنی این که انسان آگاه باشد که چه چیزهایی در امور دین، او را از دین خارج میکند. کاسبهای قدیمی قبل از ورود به کسب و کار مکاسب میخواندند.

حضرت علی علیه السلام هر روز که از بازار عبور میکردند این جمله را میگفتند: «يا مَعْشَرَ التُّجّارِ، اَلْفِقْهُ ثُمَّ الْمَتْجَرُ اَلْفِقْهُ ثُمَّ الْمَتْجرُ، اَلْفِقْهُ ثُمَّ الْمَتْجَرُ»؛ اى بازرگانان، اوّل فقاهت (دين شناسى) سپس تجارت، اوّل فقاهت سپس تجارت، اوّل فقاهت سپس تجارت.

اگر انسان احکام شرعی معاملات را نداند، اگر معامله کند به ربا کشیده میشود.

  1. بصیرت در عمل:

یکی از بزرگان نقل میکند که زمانی که امام (رحمت الله علیه) در نجف بودند برنامه ثابتی داشتند که هر صبح یکی دو ساعت قبل از نماز صبح به حرم میرفتند. یک روز که همه منتظر امام بودند، حضرت امام نیامدند. در خانه حضرت امام رفتند ولی امام به آنها فرمود: که امروز به حرم نمیآید. همه تعجب کرده بودند که در طول این ۱۵ سال اولین بار است که امام به حرم نمی‌آید، که روز بعد متوجه شدند که فرستاده ویژه شاه مأمور بود که در زمان ورود امام به حرم با خبرنگاران برود و در کنار امام عکس بگیرند. امام به دلیل بصیرت بالایی که داشتند از این موضوع آگاه شدند و آنروز به حرم نرفتند.

دومین نوع بصیرت، بصیرت در عمل است یعنی به مصالح خویش بصیرت داشته باشد، آنچه که برایش رستگاری ایجاد میکند را بداند. در طول تاریخ بسیاری از افراد خوب بودند و واجبات و محرمات را میشناختند اما چون بصیرت نداشتند، زمان شناس نبودند و تشخیص ندادند که با توجه به زمان باید چه کاری را انجام دهند.

«شمر» که در زیارت عاشورا او را لعنت میکنیم، جانباز جنگ صفین است که در راه امیرالمؤمنین (علیه السلام) جانباز شد. بیش از ۱۵ بار با پای پیاده به مکه رفت و در روز عاشورا در فرات غسل کرد، ولی به دلیل بصیرت نداشتن است که مرتکب بزرگترین جنایت تاریخ میشود.

مشکل اصلی امام علی (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) کفّار نبودند بلکه کسانی بودند که ظاهر الصلاح بودند ولی بصیرت نداشتند و برای تقرّب در پیشگاه الهی به چنین جنایاتی دست میزدند. بنابراین لازم است که انسان بصیرتش را افزایش دهد. 

امام سجاد علیه السلام در دعای ۲۷ صحیفه سجادیه برای مرزداران میفرمایند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ عَرِّفْهُمْ مَا يَجْهَلُونَ، وَ عَلِّمْهُمْ مَا لَا يَعْلَمُونَ، وَ بَصِّرْهُمْ مَا لَا يُبْصِرُونَ». خدايا درود بر محمد و آل او فرست و هر چه را نمى‏شناسند به آنها بشناسان و هر چه نمى‏دانند به آنها تعليم ده و هر چه بينش آنان بدان نمى‏رسد به آنها بنماى.

یکی از اینها بصیرت است. بصیرت یعنی این که انسان حق را تشخیص دهد، اما تشخیص حق در شرایطی که در مقابلش کفر مطلقی باشد کار ساده ای است، اگر آب ببینید یا خشکی ببینید تشخیص آن راحت است، اما سختی جایی است که حق نما صورت گیرد، جایی که سراب باشد تشخیص مشکل است. حضرت علی (علیه السلام) و معاویه مشخص بودند، ولی جایی که قرآنها سر نیزه میروند، تشخیص مشکل است.

اسلام و کفر مشخص است اما جایی که اسلام آمریکایی است، تشخیص مشکل میشود. دوست و دشمن مشخص اند اما زمانی که منافق باشد انسان تشخیص نمیدهد. بنابراین سختی تشخیص حق در مقابل کفر و باطل نیست بلکه در مقابل حق نما است، که دشمن ظاهر فریبنده ای را به خود گرفته باشد؛ که اوج بصیرت را میطلبد. میبینید اشخاصی در مقابل شما قرار گرفته اند که سابقه دار در اسلام هستند، اما باید آنها را کنار بزنید. اینجاست که کار سخت میشود. کار حضرت علی (علیه السلام) از جهاتی سخت تر  از کار پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود چرا که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مقابل کفر مطلق میجنگیدند. اما حضرت علی (علیه السلام) سه جنگ انجام دادند که هر سه با مسلمانان بود. جنگ اول که جمل بود با ناکثین و خویشان پیامبر و کسانی که طرفدار تبعیض بودند، اینها  همه مسلمان بودند مانند عایشه که ام المومنین بود، سیف الاسلام، که زبیر بود. طلحه و فارس الاسلامها و سابقه دار در اسلامها در مقابل امام علی (علیه السلام) بودند. جنگ دوم (صفّین) با معاویه و سیاسیون فریبکار بود که همه چیز را از دید سیاست میدیدند. جنگ با معاویه که خال المؤمنین و بسیاری از سابقه داران در اسلام بود. و جنگ سوم (نهروان) که سخت تر از بقیه بود جنگ با ظاهرالصلاحها بود که خشکه مقدسانی کم عقل منافق بودند و پیشانی شان پینه بسته بود. حال میبینیم که کار امام علی (علیه السلام) چقدر سخت بود.

در زمان انقلاب اسلامی هم شرایط بعد از انقلاب سخت تر شده بود. چرا که قبل از انقلاب امام (رحمت الله علیه) با شاه میجنگید که وضع شاه مشخص بود اما بعد از انقلاب با کسانی که در خط مقدم انقلاب بودند باید برخورد میکرد. ابتدا با دولت موقت؛ بازرگانی که قرآن تفسیر میکرد و به ظاهر روشنفکر و ملی مذهبیها به او علاقه داشتند. جریان بنی صدر و جریان جدایی طلبها که حضرت امام (رحمت الله علیه) محکم جلو اینها ایستادند که میخواستند ایران را تکه تکه کنند مثل همین الان که میخواهند عراق را تکه تکه کنند و بعد مجاهدین خلق کسانی که زندان رفته بودند، تفسیر قرآن و نهج البلاغه گفته بودند و شنیده بودند.

گام بعد از مجاهدین، با انجمن حجتیه بود. کسانی که تمام عشق شان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) بود اما درک درستی از انتظار نداشتند. گروهک فرقان، قائله سی ام خرداد سال ۶۰ که بنی صدر و مجاهدین راه اندازی کردند، درگیری با مرجع تقلید درباری مانند آقای شریعت مداری که مرجع تقلید شاه بود و قصد بمب گذاری بیت امام (رحمت الله علیه) را داشت. جریان مک فارلین، مجاهدین انقلاب، جریان انتخابات مجلس سوم، هشت سال دفاع مقدس، جریان قائم مقام رهبری که شاگرد امام بود و انقلابیون به او علاقه مند بودند و در جبههها عکس او در کنار عکس امام بود. بعد از نمازها در تکبیرها اسم او را میآوردند… که اکنون امام برای اصلاح و مصالح مسلمین باید او را کنار میزد.

هر کدام از موارد از جمله مشکلات و سختیهای کار امام بعد از انقلاب بود. و همچنین کارهای مقام معظم رهبری (مدظله العالی) نیز حتی سخت تر از امام خمینی (رحمت الله علیه) بودند. اتفاقات پیاپی میافتاد خصوصا در دوران اصلاحات که هر روزی یک اتفاق جدید میافتاد؛ جریانهای فساد اقتصادی و جریان ۲۳ آبان سال ۷۶ که قائم مقام رهبری صحبت بسیار تندی را بعد از انتخابات دوم خرداد داشتند و قم شلوغ شد و اعتراضهایی شد و حصر خانگی ایشان شروع شد و آنجا بود که حضرت آقا جایگاه ولایت و رهبری را تبیین میکردند.

جریان روزنامههای زنجیره ای که به خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امام حسین (علیه السلام) و شهدا توهین میکردند که در تیتر یکی از این روزنامهها بود که نوشته بود: روزی میشود که خدا را هم به دادگاه کشاند. یا در سر مقاله روزنامه ای که امروز ادعای مذهبی بودن میکند، نوشته بود چند روز دیگر عاشورا خواهد رسید و خشونت در ایران  چندبرابر میشود، چون مردم ایران الگوی شان خشونت طلبی است. توهینهای پیاپی میکردند به نظام و رهبری هم که جای خود. در رابطه با قصاص این تیتر را زدند که: حکم غیرقانونی قصاص. با قرآن در افتاده بودند.

بعد از آن، جریان اصلاح قانون مطبوعات و جریان قتلهای زنجیره ای که پشت سر هم آدم کشته میشد. جوانها مطالعه کنند ببینند چه نقشهها برای این انقلاب کشیده بودند که به نتیجه نرسیدند. جریان فتنه سال ۷۸ و جریان کوی دانشگاه، که حضرت آقا چند روز بعد، در سخنرانی شان فرمودند که اگر عکس مرا هم آتش زدند حرفی نزنید. راهپیمایی عظیم مردم بود که این فتنه را جمع کرد.

جریان عبدالله نوری و روزنامه خرداد که جریانی پیچیده برای کشور بود، جریان کنفرانس برلین، که با وجود حضور بعضی از مقامات ایرانی چه توهینهایی به اسلام شد، چه افرادی که آنجا کامل برهنه شدند و رقصیدند. جریان انتخابات مجلس ششم که قرار شد مجلس ششم را تحریم کنند، تحصنهایی که صورت گرفت و اعتصاب غذاهایی که انجام شد، ترور حجاریان و قائله خرم آباد، لوایح دوقلو، جریان آقاجری، جریان  نوارسازان، جریان براندازان. تمام اینها در دوران زعامت مقام معظم رهبری (مدظله العالی) اتفاق افتاد. شاید سخت تر از همه اینها جریان فتنه ۸۸ بود، که حضرت آقا همه اینها را مدیریت کرد اما سختی آن این بود که نظام باید در مقابل حق نماها ایستادگی میکرد. سختی کار از این جنبه بود و بصیرت بسیار بالایی میطلبید.

موانع کسب بصیرت:

اما کسب بصیرت موانعی دارد که از جمله میتوان این موارد را نام برد:

  1. بی تقوایی

«وَمَن یَتَّقِ اللَّه یَجْعَل لَّهُ مَخْرَ‌جًا»[۱]؛ و كسى كه از خدا بترسد خدا برايش راه نجاتى از گرفتاريها قرار مى دهد و از مـسـيـرى كـه خـود او هـم احـتـمـالش را نـدهـد رزقـش مـى دهـد. حضرت امام (رحمت الله علیه) علاوه بر تقوای بالا، بصیرت عجیبی هم داشتند.

وارد کاخ شدیم. انتظارش را نداشتیم ولی بلافاصله خودش به ملاقات آمد. ما به او توضیح دادیم که امام از چهرههای برجسته جهان اسلام هستند و علیه شاه مبارزه می‌کنند و چون احتمال دارد، دولت فرانسه بعد از سه ماه اقامت برای ترک آنجا به ایشان فشار بیاورد با اجازه شما ایشان برای اقامت به لیبی بیایند. قذافی نسبت به امام ابراز علاقه زیادی کرد. برای انجام هر گونه کمکی هم تمایل نشان داد. حتی گفت هر سلاحی هر جای دنیا که بخواهیم، به ما تحویل میدهد، حتی روی خلیج فارس. ما گفتیم: «ملت ما ملت غنی است و احتیاج به کمک مالی دیگران ندارد» برای ما همیشه مذموم بود که از بیگانه کمک بگیریم حتی از قذافی که شعار اسلام گرایی می‌داد. امام مرتبا میفرمود: «با طناب قذافی داخل چاه نروید.»[۲]

رئیس جمهور آمریکا گفته بود اخیراً این مسئله توجه مرا به خود جلب کرده که پیشینه و سابقه ی واژه ی جمهوری به سه هزار سال پیش برمی گردد. لذا باید از فردا به بعد، تقویم خودمان را از ۱۹۸۹ به ۳۰۰۰ تغییر دهیم. در عصر علم و دانش، تولد مسیح در یک اصطبل چه ربطی به مبدأ تاریخ دارد؟ چند وقت بعد شاه گفت: «هجرت محمد (صلی الله علیه و آله) از یک صحرا به صحرای دیگر چه ربطی به تقویم ما دارد؟» و دستور تغییر تقویم را از هجری شمسی به شاهنشاهی داد. امام واکنش جدی نشان داد و گفت: «این تغییر هتک اسلام و مقدمه ی محو اسم آن است. خدای نخواسته استعمال آن برای عموم حرام و پشتیبانی از ستمکار و ظالم خواهد بود.»[۳]

در واقع بحث تغییر تقویم مطرح نبود بلکه استحاله اسلام در پیش بود که امام با بصیرت و اگاهی شان جلوی آن را گرفت.

در تنفیظ ریاست جمهوری بنی صدر هم بصیرت امام کاملا مشخص بود که فرمودند؛ «من یک کلمه به آقای بنی صدر تذکر میدهم. این کلمه تذکر برای همه است. حب الدنیا رأس کل خطیئه» که هنوز زمان زیادی از دوران ریاست بنی صدر نگذشته بود که چهره واقعی اش را به مردم نشان داد. علماء و مراجع نیز همیشه در نهایت بصیرت بودند.

شاه که به خارج از کشور رفته بود و میخواست با یک دختر مسیحی، ازدواج کند. برای این موضوع، احتیاج به موافقت آیت الله بروجردی بود. خیلی تلاش شد که ایشان، فتوا به جواز ازدواج دائم با غیر مسلمان بدهد. آیت الله بروجردی، حتی ازدواج موقت را نیز فتوا ندادند، با اینکه حداقل ازدواج موقت با اهل کتاب، بلااشکال است. گرچه آیت الله بروجردی، چه دائم و چه موقت را، بلااشکال میدانستند. شاید این عدم فتوا به جواز ازدواج با غیر مسلمان، به این خاطر بود که در آن شرائط، این ازدواج را، بخصوص برای شاه، به صلاح مسلمین نمیدانستند. در عین حال، فتوای خود را، که جایز میدانستند، ننوشتند، بلکه نوشتند: «بین فقهای شیعه حرمت ازدواج مسلمان با زن غیرمسلمان معروف است» این بصیرتی است که یک مرجع تقلید دارد.

شهدای اسلام و ۸ سال دفاع مقدس و خصوصا شهدای مدافع حرم اوج بصیرت شان را نشان میدهد که در یک کشور دیگر میجنگند.

بنی صدر خودش را جا زده!

بنی صدر که آمد، نشست کنار امام (رحمت الله علیه). او خیلی عصبانی شد. بلند شد رفت به طرف تلویزیون و با اشاره به بنی صدر گفت: «این آدم درستی نیست، خودش را جا زده، برای فریب مردم آمده.» امام (رحمت الله علیه) در این شرایط صلاح نمیداند این مسائله را أعلام کند، مردم باید خودشان بفهمند. آن موقع نوجوانی ۱۴ ۱۵ ساله بود.[۴]

پیش بینی شهید خوش سیرت در رابطه با تهاجم فرهنگی بعد از ناکامی جنگ نیز از جمله بصیرتهای شهدا است.

پیش بینی تهاجم فرهنگی بعد از ناکامی در جنگ!

قبل از عملیات کربلای ۵ در سال ۹۵، لشکر قدس در شوشتر منتظر بود. کم کم داشتیم برای عملیات آماده میشدیم. آن روز بحث پذیرش قطعنامه داغ شده بود. شب از نیمه میگذشت که از آقا مهدی در مورد پایان جنگ و آمریکا پرسیدم و این که سرانجام کار چه خواهد شد؟

نگاهی معنادار به من کرد. در تاریکی شب حس کردم دارد گریه میکند. بغض مانع حرف زدنش میشد. با همان حال خاصش گفت: فلانی! خدا نکند بعد از جنگ امام عزیز در بین ما نباشد و آمریکا که به قول حضرت امام – هیچ غلطی نمیتواند بکند- و از طریق سیاسی و نظامی و اقتصادی نتوانست کاری انجام دهد، خدا نکند آن روز خواهد دست به تهاجم فرهنگی بزند.

آن وقت انقلاب آندلسی تکرار خواهد شد، با عکسها و نوارهای مبتذل و … جوانهای ما را از خدا دور کند. آن روز خدا به فریاد ما برسد. حتی این عزیزان که میبینی نماز شب میخوانند، خدای  نکرده گرفتار میشوند؛ خدا به فریاد برسد. همچنان حالت گریه داشت و اصلا حواسش نبود. بدون این که خداحافظی کند، از جمع ما در تاریکی دور شد.[۵]

بصیرت و تیزبینی شهید مطهری نیز مثال زدنی بود.

داشتم رانندگی میکردم که استاد مطهری را دیدم. سوارش کردم. در راه سخن از روحانی ای شد که من او را انقلابی میدانستم. ناراحت شدم وقتی دیدم استاد این گونه پشت وی بدگویی میکند. با اعتراض ایشان را از ماشینم پیاده کردم. بعد از انقلاب آن روحانی مبارز شد جزء حامیان بنی صدر، بعدش هم از مخالفان انقلاب شد. بصیرت و تیزبینی شهید مطهری مثال زدنی بود.[۶]

انحراف مجاهدین خلق را نیز شهید مطهری کشف کرد. قرار بود اولین گروهی که بعد از ورود امام به ایران به استقبالش بروند مجاهدین خلق باشند، که همان شب شهید مطهری با نوفل لوشاتو تماس میگیرند و میگوید: به امام بگویید که اگر مجاهدین خلق بیایند دور مرا خط بکشید. امام نیز حرفهای استاد مطهری را تأیید میکنند.

اینها بصیرت شهید مطهری را نشان میدهد که در نهایت نیز در همین راه بصیرت شان به شهادت رسیدند. بنابراین اولین مانع کسب بصیرت «بی تقوایی» است. 

  1. غفلت

خداوند در آیه ۱۷۹ سوره اعراف میفرماید: «… لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ» دلهایی دارند که با آن درک نمیکنند و چشمهایی دارند که با آن نمیبینند و گوشهایی دارند که با آن نمیشنوند، ایشان چون چهار پایانند، بلکه از آنها گمراهتر هستند وایشان همان غفلت زدگانند.

دشمن از طریق غفلت ضربه اش را به پیکرهی اسلام خواهد زد و به وسیلهی مسائل کوچک ما را از مسائل بزرگ و اصلی غافل میکند. یکی از این موارد، این است: تأسف میخوریم برای کسانی که اعتصاب و اعتراض میکنند که بازی فوتبال شب تاسوعا و عاشورا برگزار نشود، در حالی که سند ۲۰۳۰ تصویب میشود.

کار دشمن این است که برای جوانان دغدغه درست میکند که شب عاشورا فوتبال برگزار شد یا نه؟ در حالی که پخش شدن یا نشدن فوتبال در شب عاشورا ضربه ای به تشیع نمیزند ولی اگر سند ۲۰۳۰ تصویب شود اسلام را استحاله میکند. بهتر این است که برای این جریان سند ۲۰۳۰ کفن بپوشیم و اعتصاب کنیم. غفلت این است امور پیش پا افتاده در اولویت قرار بگیرند و مسائل مهم را فراموش کنیم. از دشمن غفلت کردیم ۸ سال دفاع مقدس شروع شد، چگونگي شروع جنگ تحميلي ۸ ساله به دلیل غفلت مسئولین مملکتی و در رأس شان به رئیس جمهور خائن بود.

این غفلت است.

امير ذاكري يكي از فرماندهان ارتش در دوران جنگ میگوید: هرکشوری که قصد حمله به کشور دیگری را دارد نمی‏‌تواند یک دفعه از پادگان‎ها به سمت کشوری دیگری حمله کند و ادعای جنگ کند از این رو بدون شک اقداماتی برای شروع جنگ لازم است که یکی از آنها حرکات یگان‌ها به سمت نوار مرزهاست. عراق تصمیم قبلی برای جنگ با ایران داشت که نمی‎توان آن را انکار کرد اما اینکه کدام مسئولان این موضوع را می‏دانستند مشخص بود. آقای غرضی استاندار خوزستان در مجلس گزارشی را درباره قصد عراق برای حمله به ایران ارائه کرد و در این گزارش تاکید کرد که مسئولان نظام منطقه این موضوع را بیان می‎کنند. غرضی بعد از ارائه گزارش در مجلس به بنده گفت که من را در مجلس هو کردند و گفتند که ما شاخ آمریکا را در منطقه شکستیم چه برسد به عراق.

جامهای جهانی و المپیکها را اگر بررسی کنیم، هر گاه سرگرم جام جهانی شدیم اتفاقی در دنیا میافتد.

المپیک ۱۹۴۸: اعلام موجودیت رژیم صهیونیستی، جام جهانی ۱۹۷۸: حمله اسرائیل به لبنان. جام جهانی ۱۹۸۲: محاصره بیروت. جام ملتهای اروپا ۱۹۹۲: قتل عام مردم بوسنی و هرزگوین توسط اروپا. جام جهانی ۲۰۰۶ : جنگ ۳۳ رژیم صهیونیستی علیه لبنان. المپیک ۲۰۰۸ : حمله روسیه به گرجستان-رژیم صهیونیستی و جنگ ۲۲ روزه غزه.  جام جهانی۲۰۱۰ : محاصره مجدد غزه و حمله به کاروان آزادی. المپیک ۲۰۱۲: حمله به سوریه. جام جهانی ۲۰۱۴ :حمله به عراق. افکار عمومی به سمتی که معطوف میشود دشمن از طرف دیگر ضربه خود را به اسلام وارد خواهد کرد.

  1. عدم رعایت اولویت

در جریان کربلا و تنها گذاشتن اباعبدالله بسیاری از افراد اولویت را تشخیص ندادند.

یکی از این افراد شاعری به نام فرزدق بود که دوستدار امیرالمؤمنین بود و یک روز که همراه پدرش نزد امام علی (علیه السلام) رفتند و پدرش به امام علی (علیه السلام) گفت که پسرم شاعر است. امام علی (علیه السلام) فرمودند: بجای این شعرها، قرآن را حفظ کند. فرزدق این کار را انجام داد. فرزدق دوستدار امام حسن مجتبی (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) بود. شعر بسیار خوبی در مذمّت ابن ملجم دارد. در رثای امام حسین (علیه السلام) شعر سوزناکی دارد. انسان شجاعی بود. زمانی که هشام ابن عبدالک آمد، خواست که حجرالاسود را ببوسد، جمعیت بسیار زیاد بود و نتوانست برود و کناری نشست دید یکی وارد شد و همه کنار رفتند. رو به اطرافیان کرد و پرسید: این کیست؟ گفتند: علی ابن الحسین است. فرزدق یک شعر بسیار زیبایی برای امام سجاد (علیه السلام) خواند. هشام برآشفت و دستور داد تا نام او را از دفتر جوایز حذف کنند و او را در سرزمین “عسفان” میان مکه و مدینه به بند و زندان کشند . چون این خبر به حضرت سجاد (علیه السلام) رسید دستور فرمود دوازده هزار درهم به رسم صله و جایزه نزد فرزدق بفرستند. فرزدق صله را نپذیرفت و پیغام داد: من این قصیده را برای رضای خدا و رسول خدا و دفاع از حق سروده‌ام و صله‌ای نمی‌خواهم. امام (علیه السلام) صله را بازپس فرستاد و فرمود هدیه ای را که دادیم پس نمی‌گیریم و اطمینان داد که چیزی از ارزش واقعی آن، در نزد خدا کم نخواهد. اما در حوادث سال ۶۰ قمری آمده است که همین فرزدق برای حج به سوی مکه رفت و در منزلگاه صفاح با امام حسین (علیه السلام) برخورد کرد. امام از او احوال مردم کوفه را جویا شد و او در پاسخ گفت: «آنان را پشت سر گذاشتم در حالی که دل‌هایشان با تو و شمشیرهایشان بر ضد تو (و در نقلی با بنی امیه) بود. در حالی که امام حسین (علیه السلام) به سمت کوفه و کربلا بود فرزدق اولویت را نشناخت که باید به همراه امام حسین به جنگ  با دشمن می‌رفت و به حج رفت. این که در آداب زیارت هست که باید پشت به قبله بود و رو به امام شاید همین شناخت اولویت است. 

در صورتی که آن زمان اولویت با کربلا بود. ولی عده ای اولویت را درست تشخیص ندادند.

بار اولی که امام را دستگیر کردند تمام بازار به مخالفت با رژیم بسته شد. ولی وقتی ایشان را برای دومین بار گرفتند و برای تبعید بردند، این اتفاق نیفتاد. قضیه از این قرار بود که بعضی از بزرگان اصناف پیش معاون ساواک در بازار دعوت شده و قول داده بودند، بازار بسته نشود. در مقابل هم ساواک به هشتاد نفر از آنها تذکرہی کربلا داد.[۷]

بچهها شهید میشوند، تو رفتی درس بخوانی؟!

 در کنکور دانشگاه، ثبت نام کرده بودم. شرط رفتنم این بود که کاوه، برگه ترخیصی ام را امضا کند.

 آن روز دلم عجیب شور می‌زد. با یک دنیا اضطراب و تشویش، نامه دانشگاه را نشانش دادم. بی هیچ حرفی، آن را گرفت و خواند. نگاه معنی داری به من و برگه انداخت و ناگهان کاری کرد که اصلاً انتظارش را نداشتم. نامه در لابه لای دستانش پاره پاره شده و بقایای آن، روی زمین پخش و پلا شد. با خودم گفتم لابد چون می‌خواهم از تیپ بروم و باز بهداری بی‌سرپرست می‌ماند، کاغذ دانشگاه را پاره کرد.

 دو روز بعد، دیدم چاره ای ندارم جز اینکه خودم دست به کار شوم. پیگیری کردم تا از مشهد برایم جایگزین آمد. در فرصتی که کاوه در پادگان نبود، از معاونش تسویه حساب گرفتم و راهی مشهد شدم تا در کنکور شرکت کنم. بعد از اعلام نتایج، معلوم شد که قبول شده ام. اول مهر ماه هم رفتم سراغ درس و دانشگاه.

 مدتی گذشت خبر مجروحیت کاوه را یکی از رفقا بهم داد. با ناراحتی پرسیدم: «کجا مجروح شده؟»

 گفت: «توی تک حاج عمران.»

 پرسیدم: « حالا کجا بستری اش کردن؟»

 گفت: «توی بخش مغز و اعصاب بیمارستان قائم عجل الله تعالی فرجه.»

 بدون معطلی رفتم  عیادتش. اتاق، شلوغ بود. چند نفر دیگر قبل از من آمده بودند. با اینکه ضعیف شده بود، ولی آن لبخند همیشگی و زیبا، گوشه لبش بود.

دلم می‌خواست دست بیندازم دور گردنش، او را بغل کنم و زار زار گریه کنم، ولی نگاه بچهها و حیا، مانع می‌شد. پرونده اش را ورق زدم. دکتر‌ها نوشته بودند نباید کار سنگین انجام دهد و حرکتی داشته باشد. ترکش‌های نارنجک که به سرش اصابت کرده بودند، در جای خیلی حساسی قرار گرفته بودند. نزدیکش که رفتم، احوالم را پرسید و از کار و بارم سوال کرد. گفتم: «توی دانشگاه درس می‌خوانم.»

تا این حرف را زدم، جمله ای گفت که مرا زیر و رو کرد و گویی تمام وجودم را به آتش کشید.

گفت: « نامور! بچه‌ها می‌روند جبهه خون می‌دهند و شهید می‌شوند، آن وقت تو می‌روی دانشگاه درس بخوانی؟»

 یقینا این حرف را اگر هر کس دیگری می‌زد، آنطور در من اثر نمی‌گذاشت. بدون شک، او رضای خدا را در نظر داشت و خیر و صلاح دنیا و آخرتم را می‌خواست. برای همین بود که حرفش مرا دگرگون کرد. گویی از خوابی هزار ساله بیدار شده بودم.[۸]

من دانشگاه برو نیستم!

 بچه درس خوان و باهوشی بود. با رتبه خوبی در دانشگاه علوم پزشکی ایران قبول شد. ما خوشحال بودیم و افتخار می‌کردیم به برادرمان. چند روز بعد از اعلام نتایج کنکور، یک روز عصر که با هم نشسته بودیم، به او گفتم: « داداش! ان شاالله کی می‌روی تهران برای ثبت نام؟»

 او در حال نوشتن چیزی بود. سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. لبخند زد و چیزی نگفت. برای من عجیب بود. لبخندش از رضایت نبود.

 دست بردم و یکی از نوشته‌هایش را برداشتم و گفتم: «با اجازه!»

 چند بیت شعر بود. نگاهم به شعر بود. زیر چشمی به او نگاه کردم و گفتم: «جوابم را ندادی؟»

 گفت: «جواب چه چیزی را؟»

 دوباره گفتم: «ثبت نام دانشگاه را می‌خواهی چه کار کنی؟»

 آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت: «حمید جان! من دانشگاه برو نیستم.»

 با ناراحتی گفتم: «همه آرزویشان است رشته پزشکی قبول بشوند، آن وقت تو؟»

 جواب داد: «چطور میتوانم بروم دانشگاه، در حالی که اسلحه داداش رشید روی زمین مانده؟»[۹]

شهید چمران که دکترای پلاسمای هسته ای، در زمان جنگ در آمریکا درس میخواند، آمریکا را رها میکند و برای جبهه به ایران برگشت.

  1. جهل

در تاریخ اسلام شخصی به نام ذوالکلاع بود که به دلیل بی بصیرتی در اثر بی اطلاعی از ماهیت جریان های موجود جامعه منحرف شد و به جریان باطل گرویدند. ذوالکلاع یکی از شخصیتهای بانفوذی بود که به دلیل فقدان بینش صحیح سیاسی و ساده اندیشی، در جنگ صفین به لشکر معاویه پیوست و از فرماندهان سپاه شام شد. وی اگر چه در جبهه باطل میجنگید، اما تصور میکرد در حال[۱۰] دفاع از حق و حقیقت است و در راه خدا میجنگد. ذوالکلاع وقتی عمار یاسر را در میان نیروهای علی (علیه السلام) دید به یاد سخن رسول گرامی اسلام (صلی الله و علیه و آله) افتاد که فرمود: عمار را گروه ستمکار خواهند کشت. این امر روحیه او و بسیاری از نیروهای[۱۱] فریب خورده معاویه را متزلزل ساخت؛ چرا که عمار را در آن سوی میدان و در میان یاران علی (علیه السلام) میدیدند. وقتی معاویه با چنین شبهه ای در لشکرش مواجه شد، به ذوالکلاع پاسخ داد از کجا معلوم که عمار تا آخر در جبهه علی (علیه السلام) بماند و به ما ملحق نشود؟ ذوالکلاعِ بی بصیرت در برابر چنین پاسخ ساده و گمراه کننده ای به آسانی قانع شد و در کنار معاویه (پرچمدار باطل) علیه علی علیه السلام (پرچمدار حق) جنگید تا کشته شد.[۱۲]

مدتی بعد عمار یاسر در سپاه علی (علیه السلام) به شهادت رسید و صدق گفته رسول خدا (صلی الله و علیه و آله) و حقانیت راه حضرت علی (علیه السلام) و یارانش آشکار شد. کشته شدن ذوالکلاع پیش از شهادت عمار، سبب خوشحالی معاویه شد، زیرا به خوبی میدانست که اگر ذوالکلاع زنده میماند و شهادت عمار را میدید، نیمی از سپاه معاویه به علی (علیه السلام) میپیوستند.[۱۳]

  1. لجاجت

امام على (عليه السلام): «مَن لَجَّ وَ تَمادى فَهُوَ الرّاكِسُ الَّذى رانَ اللهٌ عَلى قَلبِهِ وَ صارَت دائرَةُ السَّوءِ عَلى رَأسِهِ»؛ هر كس لجاجت كند و بر آن پافشارى نمايد، او همان بخت برگشته ‏اى است كه خداوند بر دلش پرده [غفلت] زده و پيشامدهاى ناگوار بر فراز سرش قرار گرفته است.

دشمنان در مقابل پیامبران لجاجت داشتند. داستان شرط بندی هارون الرشید با همسرش همین جریان لجاجت بود. جریان این بود که هارون و همسرش شطرنج بازی میکردند و شرط این بود هر کس برنده شود هر کاری که بگوید باید طرف مقابل انجام دهد. بار اول هارون برنده شد و پیشنهاد بی شرمانه ای داد و بار دوم که از هارون خواست که با وی نزدیکی و مباشرت کند. خلیفه مقتدر عباسی که هرگز تصور چنین فکر و اندیشه ای از ناحیه زبیده در خاطر او خطور نمیکرد او را از این عمل لجوجانه و عواقب شرم آن برحذر داشت و حتی متذکر شد که هر چه از مال و خواستههای دنیا بخواهد با سر انگشت قدرت و توانایی مطلقه خود در پیش پای او خواهد ریخت به شرط آنکه این فکر شوم را از مغزش به دور کند زیرا نزدیکی با زنان غیرعرب قطع نظر از اینکه دون شأن و مقام خلیفه اسلامی میباشد، یحتمل عواقب شومی در پی داشته باشد که برای وی فرزند نازنینش محمد امین خوشایند نباشد. زبیده زیر بار نرفت و در اجابت مسئول خود پافشاری کرد.هارون گفت: «اصرار در این کار به نفع تو و امین نیست، بیهوده لجاجت نکن زیرا چنانچه مجبور به چنین عملی شوم ایامی را در پشت غبار زمان به ابهام میبینم که موی از بر بدن راست میکند. میل دارم پس از مرگ من فرزندت امین، بر مسند خلافت تکیه زند و تو مقامی فعلی را با همان سمت ام المؤمنین محفوظ داشته باشی. از این لجاجت زنانه دست بردار و مرا به حال خود بگذار.» زبیده گفت : «به چه چیزها میاندیشی؟ یک بار مباشرت و نزدیکی با مراجل که این همه دور اندیشیها ندارد. به فرض محال که انعقاد نطفه و وجود نوزادی متصور باشد از کجا که نوازد دختر نباشد و با یکی از بزرگان عرب تزویج نشود. زبیده حاضر نشد و در تصمیم عجولانه و انتقامجویانه اش پافشاری کرد. پس هارون ناچار از اجابت دلخواه زبیده شد و در نهایت کراهت و بی میلی با مراجل هم بستر گردید و در نتیجه مراجل به مأمون حامله شد. مأمون همان کسی است که به یاری ایرانیان و کاردانی طاهر ذوالیمینین بر برادرش امین غلبه کرد و مادرش زبیده را به عزایش نشانید. زبیده از آن پس تا زمانی که در قید حیات بود در خلوت و تنهایی بر سر و روی خود میزد و میگفت : «لعن الله اللجاجه، لعن الله اللجاجه»

  1. دنیا طلبی

نمونه اش عمر سعد بود که دنیا طلب شد و بصیرت پیدا نکرد.

 درجه تشویقی بنی صدر را پس داد!

 نتیجه دلاوری‌هایش معلوم شد، با نامه‌ای که به دستش دادند.

– به خاطر قابلیت‌های فراوان و توان بالا، به درجه سروانی ارتقا می‌یابید تا بتوانید مراتب ترقی و فرماندهی را طی کنید.

 نیشخندی زد و نامه را روی میز وسط اتاق انداخت. کشوری که به دیدنش آمده بود، نامه را برداشت و نگاهی از سر دقت به آن انداخت.

– تبریک عرض می‌کنم دوست عزیز.

 – پوزخند زد.

 – من که نمی‌پذیرم.

 – شوخی می‌کنی؟

– خیلی هم جدی می‌گویم. درجه تشویقی از طرف جانشین فرمانده کل قوا! ( بنی صدر خائن)

– عزیز من، صدایت را بیاور پایین. کاری نکن که به جرم تمرد گوشمالی ات دهند.

 علی اکبر شیرودی پشت میز نشست.

 – حتی اگر تیربارانم هم بکنند، مهم نیست. فقط این مهم است که کارشکنی‌های این مار خوش خط و خال به گوش امام برسد.

کاغذ و قلم از جیبش درآورد و با چهره‌ای برافروخته روی کاغذ خم شد:

« بسمه تعالی»

اینجانب که خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می‌باشم و تاکنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ‌ها شرکت کرده‌ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبر عزیزم به جنگ آمده ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده شده، پس گرفته و مرا به درجه ستوان یار سومی که قبلاً داشته‌ام،  برگردانید. در صورت امکان، امر به رسیدگی این درخواست بفرمایید.

کشوری همان‌طور که ایستاده بود، از فراز شانه او نامه را خواند.

– سرت به باد است پسر.

 شیرودی کاغذ را تا کرد، در پاکت گذاشت و در آن را بست.

– برعکس، سرم بلند است. یا علی![۱۴]

یاران اباعبدالله نیز مانند مسلم و بٌریر در نهایت بصیرت بودند، در زیارتی که برای مسلم ابن عقیل است میخوانیم: «وأَنَّكَ قَدْ مَضَيْتَ عَلَى بَصِيرَةٍ».

بُریر در مقابل دشمن ایستاد و گفت: «الحَمدُ لِلّهِ الَّذي زادَني فيكُم بَصيرَةً». خدا را شکر که به ما بصیرت داد. اما شاید کسی به بصیرت قمر بنیهاشم نبود. حضرت صادق (علیه السلام) در ضمن حديثي مي فرمايند: «كان عمّنا العباس بن علي نافذ البصيرة…» حضرت قمر بنیهاشم در نهایت بصیرت بودند. برایش امان نامه آوردند. گفت: لعنت بر تو و امان نامه ات! من حسین ابن علی را تنها نمیگذارم.

[۱]. سوره طلاق, آیه ۲

[۲]. حاشیه‌های مهم‌تر از متن صفحه ۱۹۱ به نقل از تهران علی جنتی ص ۱۳.

[۳]. حاشیه های مهم تر از متن، ص ۱۹۸٫ به نقل از خاطرات آیت الله طاهری خرم آبادی، ص ۱۰۶٫

[۴]. لحظه های بی عبور، ص ۲۰، خاطره ای از شهید بازرگان گریوانی.

[۵]. خاطره ای از شهید مهدی خوش سیرت، پا به پای شهدا، صص ۵۳ و ۵۴٫ به نقل از: فاتح ماووت، صص  ۸۸ و ۸۹٫

[۶]. حاشیه های مهم تر از متن، ص ۱۹۶؛ به نقل از خاطره ها، ص ۱۷۹٫

[۷]. خاطرات حاج احمد شهاب، ص ۱۵۲٫

[۸].  حماسه کاوه، صص  ۲۳۸- ۲۴۰.

[۹]. خاطره ای از شهید مجید جعفری، پسران گل بانو صص  ۱۳۳- ۱۳۴.

[۱۰]. اخبار الطوال، ص ۲۱۳٫

[۱۱]. اسدالغابة، ج ۴، ص ۱۳۵٫

[۱۲]. الکامل، ج ۳، ص ۳۱٫

[۱۳]. اخبار الطوال، ص ۲۲۱٫

[۱۴]. خاطره ای از شهید محمدعلی شیرودی، به نقل از چلچراغ صص ۶۰-۶۱.

 

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*