تفسیر زیارت عاشورا – فراز « وَ آلَ مَروان» – جلسه پانزدهم – بخش اول

تفسیر زیارت عاشورا – فراز « وَ آلَ مَروان» – جلسه پانزدهم – بخش اول

             دسته مناسبتي : محرم و صفر   / 

             دسته موضوعي : ⛓ سلسله جلسات   / 

             دسته زماني : 1398   / 

تفسیر زیارت عاشورا - فراز « وَ آلَ مَروان» - جلسه پانزدهم - سعداء – پایگاه نشر آثار حجت الاسلام راجی

فايل صوتي : دانلود صوت

تفسیر زیارت عاشورا – فراز « وَ آلَ مَروان» – جلسه پانزدهم – بخش اول

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تفسیر زیارت عاشورا – فراز « وَ آلَ مَروان»

(بخش اول)

در جلسه گذشته اولین لعنت زیارت عاشورا که بر نام خاصی بود را عرض شد [لعن الله آل زیاد].

بعد از آن، خداوند در زیارت عاشورا می فرماید: «وَ آل مَروان». لعنت خدا بر آل مروان.

این آل مروان چه کسانی هستند که در زیارت عاشورا چندین بار مورد لعن قرار می گیرند؟ آل مروان که مشخص است، یعنی خاندان مروان.

 

در حکومت اُموی بعد از معاویه ۱۳ نفر حکومت کردند که با معاویه ۱۴ تا می شد. سه تا از آنها از مروانی ها نبودند: یکی معاویه، یکی یزید و دیگری معاویه ابن یزید بود که این ها از آل مروان نبودند و این ها جدا بحث می شوند. ۱۱ نفر دیگر از آل مروان بودند.

اولین آنها مروان ابن حکم ابن ابی العاص ابن امیه است. مروان همانند پدرش حَکم ابن ابی العاص از سرسخت ترین دشمنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اهل بیت(علیه السلام) بود تا جایی که خود اهل سنت نقل می کنند که عایشه روزی به مروان گفت: شهادت می دهم که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) پدرت را لعنت کرد وقتی که تو در سُلب او بودی.

در جای دیگر در کتاب «مستدرک» در جلد چهارم صفحه ۴۷۹ که از کتب اهل سنت است عبدالرحمن ابن عوف می گوید: هیچ فرزندی به دنیا نمی آمد مگر این که آنرا پیش پیامبر(صلی الله علیه وآله) می بردند و پیامبر برایش دعا می کرد. به محض اینکه مروان را پیش پیامبر بردند پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: «هوالوزغ إبنُ الوزغ، الملعون إبنُ الملعون» او وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است. یعنی در لسان پیامبر اینها بارها و بارها لعنت شده بودند و لقبی که به پدر مروان یعنی حکم ابن ابی العاص می دادند، «طرید» بود یعنی پیامبر(صلی الله علیه وآله) او را طرد کرده بود، پیامبر(صلی الله علیه وآله) او را از مدینه اخراج کرد.

پدر مروان یعنی حکم که عموی عثمان (خلیفه سوم) است که جزء معروف ترین دشمنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) است و در کوچه ها پشت پیامبر(صلی الله علیه وآله) راه می رفت و حرکات زشتی انجام می داد، پیامبر او را نفرین کردند فرمودند: « فکذالک فلتکن» إن شا الله همیشه همین طوری بمانی. او هم به بیماری اختلال حواس و فراموشی دچار شده بود و راه می رفت و أدا در می آورد؛ یعنی همان نفرینی که پیامبر کرده بود. بعد پیامبر(صلی الله علیه وآله) او را طرد کردند و به همراه مروان به طائف فرستادند.

زمانی که پیامبر(صلی الله علیه وآله) از دنیا رفتند، عثمان – که از خویشان مروان بود – نزد ابوبکر آمد که اجازه دهد آنها به مدینه برگردند. ابوبکر گفت: کسی را که پیامبر(صلی الله علیه وآله) آن را طرد کرده است، من هم اجازه نمی دهم. بعد از این که خلیفه اول از دنیا رفت و خلیفه دوم حاکم شد، دوباره عثمان از خلیفه وقت خواست که به آنها اجازه بده که برگردند، ولی خلیفه دوم هم گفت: کسی را که پیامبر(صلی الله علیه وآله) او را طرد کرده من هم اجازه نمی دهم. بعد از آن که خودش خلیفه و حاکم شد اجازه بازگشت به آنها را داد و مسئولیت و پُست و ثروت به آنها داد و بعد از خلیفه سوم، مروان یکی از آن افرادی بود که جنگ جمل و خون خواهی از عثمان را شروع کرد و در وسط جنگ جمل که جنگ بالا گرفته بود طلحه، که یکی از فرماندهان سپاهش بود را کشت؛ وسط جنگ، نیزه را به سمت او پرت می کند و طلحه کشته می شود! یکی که کنار مروان بود پرسید: مروان! چه کردی؟! چرا فرمانده سپاه خودمان را کشتی؟! مروان گفت: ما که می دانیم جنگ ما با علی(علیه السلام) الکی است و می دانیم که طلحه، عثمان را کشته است، من هم الآن او را کشتم.

مروان در جنگ جمل اسیر شد و نزد حضرت علی(علیه السلام) آمد، ایشان را به جان حَسنین(علیه السلام) قسم داد که آزادش کند. امام حسن و امام حسین(علیه السلام) نیز به دلایلی وساطت کردند که ایشان را آزاد کنند. حضرت هم او را آزاد کردند و جملاتی نیز مروان به امام علی(علیه السلام) گفتند. مثلا بلافاصله بعد از آزاد شدن، مروان دستش را سمت حضرت علی(علیه السلام) دراز کرد و گفت دستانتان را بدهید که می خواهم با شما بیعت کنم. حضرت فرمود: «مرا دیگر حاجت بیعت از تو نیست، چون دست تو، دست یهودیت است که یهود به خدعه و نیرنگ معروفند و برای او چند صباحی حکومت مختصری خواهد بود، چنانچه سگی بینی خود را بلیسد و این است، راز او و اولادش در روزگاری که سختی اتفاق افتد». یعنی امت اسلام از دست او و فرزندانش سختی زیادی خواهد کشید. بعد از او مروان رفت و دوباره تسلیم معاویه شد با معاویه بود و معاویه نیز حکومت مدینه را به مروان داد و او نیز لعن و سبّ حضرت علی(علیه السلام) را روی معابر می گفت.

این کلیتی از شخصیت مروان بود.

سال ۵۸ هجری قمری که معاویه خواست برای فرزندش خلافت بگیرد یکی از نقش ها را مروان ایفا کرد، یک کارهایی انجام داد تا مردم را جمع کند… تا سال ۶۲ که خودش به خلافت رسید. خلافتش نیز جریان خاص خودش را دارد.

آن زمانی که معاویه ابن یزید خودش را خلع کرد، می خواست تسلیم زبیری ها شود. یکی به او گفت به جای اینکه تسلیم زبیری ها شوی خودت خلافت را در دست بگیر. من حاضرم برای تو بیعت بگیرم، به شرط اینکه بعد از خودت، من را به عنوان خلیفه انتخاب کنی. مروان هم قبول کرد، به شرطی که اول خالد پسر یزید خلیفه شود بعد شما خلیفه شوی.

اما مروان به هیچ یک از اینها عمل نکرد و به محض اینکه خلیفه شد برای فرزندش عبدالملک ابن مروان بیعت گرفت و خودش هم توسط همسرش کشته شد. اسم همسرش فاخته بود، فاخته مادر خالد بن یزید، بود. فاخته همسر یزید بود که بعد از مرگ یزید با مروان ازدواج کرد. نظر فاخته این بود که باید بعد از مروان، خالد (فرزند یزید و فرزند نا تنی مروان) حاکم شود، ولی مروان برای پسر اصلی خودش بیعت گرفت که فاخته هم او را در خواب خفه کرد و بعضی ها نیز گفته اند که به او سم داد و او را کشت.

حکومت مروان خیلی طول نکشید و کل حکومتش ۹ ماه بود، البته بر مدینه زیاد حکومت کرد.

مروان انسان رذلی بود.

موقعی که یزید به خلافت رسید، یزید به ولید (که آن زمان حاکم مدینه بود) نامه نوشت که از حسین(علیه السلام)، عبدالله بن زبیر و عبدالله ابن عمر برای من بیعت بگیر. ولید هم مروان را احضار کرد که یزید چنین خواسته ای دارد. مروان گفت: خب بیعت بگیر. ولید گفت: من را با پسر فاطمه چه کار؟ حسین اهل بیعت کردن نیست. مروان گفت: کاری ندارد؛ اینجا دعوتش کن، اگر بیعت نکرد همین جا سر از تنش جدا کن. ولید گفت: من نمی توانم این کار را انجام دهم! مروان گفت: اگر این کار را انجام ندهی، نزد خلیفه ارزش و اعتبارت پایین می آید. ولید قبول کرد. امام حسین(علیه السلام) و عبدالله ابن زبیر را دعوت کردند. امام حسین(علیه السلام) آمدند، بنی هاشم را هم با خود آوردند و اطراف کاخ مخفی کردند که در صورت حمله ولید و مروان، بنی هاشم باشند. امام حسین(علیه السلام) بیعت را قبول نکردند. ولید هم گفت: در این صورت شما کشته می شوید. امام فرمودند: بیعت را مخفی انجام نمی دهند! بیعت باید در ملأ عام باشد؛ فردا مردم را دعوت کن و از آنها که خواستی بیعت بگیری مرا هم دعوت کن ولید هم قبول کرد. تا امام حسین(علیه السلام) خواست برود، مروان به ولید گفت: چرا اجازه می دهی برود؟ فکر میکنی او فردا بیعت می کند؟ او بیعت نمی کند و در جمع آبروریزی می کند. امام حسین را برگرداند، دوباره صحبتهایی می شود اما نهایت امر، امام حسین(علیه السلام) بیعت نکردند.

به هر حال امام(علیه السلام) رفتند و حاضر به بیعت نشد.

هدف از نقل این جریان، اشاره به رذل بودن مروان بود؛ که ولید می گوید نباید امام حسین را بکشیم، مروان می گوید او را بکش که در مقابل یزید ارج و قرب پیدا کنی. بعد از اینکه مروان ابن حکم به درک واصل شد، فرزندش عبدالملک ابن مروان خلافت را در دست می گیرد.

عبد الملک ابن مروان یکی از فرزندان مروان ابن حاکم بود و بسیار انسان عابد و مؤمنی بود به اندازه ای که می گویند نماز صبح به مسجد می رفت و نماز عشا از مسجد خارج می شد و قرآن می خواند. به قدری که به حمامة المسجد معروف شد. روزی به او گفتند پدرت مروان کشته شد، همانطور که قرآن باز بود، قرآن را بست و گفت: «سَلامٌ عَلَیک هذا فِراقٌ بَینی وَ بَینک» یعنی خداحافظ شما، امروز روز جدایی من از شما رسید! عبادت بدون بصیرت این مشکلات را دارد.

به قدری این فرد پست و پلید شد که حجاج ابن یوسف سقفی را حاکم کرد که او ۴ هزار نفر از شیعیان حضرت علی(علیه السلام) را کشت! روزی یکی آمد و به او گفت: شنیدم شراب می خوری؟ گفت: خون مردم را هم می خورم. این ویژگی عبدالملک بود، در رابطه با او چند ویژگی نقل کرده اند: خیلی خونریز بود، بخیل بود و دهانش بوی خیلی بدی می داد. اما از لحاظ سیاست، انسان خیلی توانمندی بود.

از بنی امیه گفته اند که کلاً سه نفر از لحاظ سیاسی خیلی قدرت داشتند: اولی معاویه بود که کسی در امور دنیوی دیگر مانند معاویه نمی شود! دومی عبدالملک ابن مروان است و سومی هشام ابن عبدالملک است.

عبدالملک شبی در خواب دید که ۴ بار در محراب پیامبر ادرار کرد معبّرین را احضار می کند که خوابش را تعبیرکنند. هر کدام از معبرین چاپلوس، حرفهایی که باب میل عبدالملک بود، زدند. عبدالملک که خیلی زرنگ بود گفت این گفته های شما با این خواب سازگاری ندارد راستش را بگویید. معبّرین گفتند: در امانیم؟ عبدالملک گفت: در امانید. معبّرین گفتند: از تو ۴ پسر متولد می شود که فاتحه دین پیامبر را می خوانند و همین اتفاق افتاد و ۴ تا پسر از او متولد شدند که هر ۴ تا خلیفه شدند که یکی از دیگری پست تر. فقط دو تا از آنها قاتل دوتا از امامان شدند. ولید ابن یزد ابن عبدالملک، یزید بن عبدالملک، هشام ابن عبدالملک و سلیمان ابن عبدالملک! ۴ فرزند عبدالملک هستند که حکومت و خلافت کردند.

پس تا الآن این دو مورد از آل مروان را عرض کردیم: ۱- مروان ابن حکم ۲- عبدالملک ابن مروان، البته پدر مروان هم هست هرچند که خلافت نکرد اما او هم آل مروان است و همه ملحق به هم هستند.

۲ مورد را گفتیم، ۹ تای دیگر باقی می ماند که ان شالله اگر عمری باقی بود در آینده بررسی خواهیم نمود.

 

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*