تفسیر زیارت عاشورا – فراز «وَ لَعَنَ اللهُ بنَ مَرجانَه» – جلسه هجده

تفسیر زیارت عاشورا – فراز «وَ لَعَنَ اللهُ بنَ مَرجانَه» – جلسه هجده

             دسته مناسبتي : محرم و صفر   / 

             دسته موضوعي : ⛓ سلسله جلسات   / 

             دسته زماني : سال 1398   / 

تفسیر زیارت عاشورا - فراز «وَ لَعَنَ اللهُ بنَ مَرجانَه» - جلسه هجده - سعداء – پایگاه نشر آثار حجت الاسلام راجی

فايل صوتي : دانلود صوت

تفسیر زیارت عاشورا – فراز «وَ لَعَنَ اللهُ بنَ مَرجانَه» – جلسه هجده

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تفسیر زیارت عاشورا – فراز «وَ لَعَنَ اللهُ بنَ مَرجانَه»

بحث در ادامه شرحی بر زیارت شریف عاشورا بود. بعد از اینکه لعن بر آل زیاد، آل مروان و بنی امیه را عرض کردیم، به لعن بر افراد می رسیم. ابتدای زیارت عاشورا که سلام بود و در ادامه که به لعن ها رسید، لعن خطی  و گفتمانی بود (کسانی که اساس ظلم را گذاشتند، کسانی که شما را کشتند، کسانی که حق تان را غصب کردند) بعد پیرامون اقوام آمد که «لعن الله آل زیاد و آل مروان» و بعد «لعن اللّه بنی امیه قاطبه».

از اینجا به بعد، لعن سراغ تک تک افرادی می رود که در زیارت عاشورا مطرح شده است.

این را هم عرض کنم که: بزرگواران! لعن را با فحش اشتباه نگیرید! لعن یعنی مرگ بر فلانی، اما فحش چیز دیگری است. مؤمن فحش نمی دهد، اما لعن می گوید. دشمنان را زیاد لعن کنید، همانطور که دوستان را سلام می گویید. برخی در کوچه و بازار، شبهه می کنند که «بیایید به جای لعن کردن، دعا کنید برایشان» تا چراغ قرمز می شود می گویند «خدا لعنت کند همین پلیس را که چراغ را قرمز کرد!» در لعن یزید و شمر و آمریکا و اسرائیل، «بیایید درود بفرستیم بر همه» تا بچه اش پاش توی ظرف غذا می افتد، می گوید «خدا لعنتت کند، پدر فلان، مادر فلان…» می گوییم نگو این حرفها را… آنجا که باید بگوید نمی گوید، اینجا که باید نگوید می گوید.

 

اولین لعن افراد به عبیدالله ابن زیاد است. «لعن الله ابن مرجانه»، لعنت خدا بر ابن مرجانه. ابن مرجانه همان عبیدالله ابن زیاد است. اسمش عبیدالله، پدرش زیاد و نام مادرش مرجانه است. در رابطه با پدر عبیدالله که زیاد ابن ابیه است، قبلا هم توضیح دادیم که: چون زیاد پدرش مشخص نبود می گفتند: زیاد ابن ابیه یعنی زیاد فرزند یک پدری، که معلوم نیست. مادرش سمیه است ولی پدرش مشخص نبود.  عبیدالله ابن زیاد هم همین مشکل را داشت که پدرش مشخص نبود و ملحق به زیاد کردند. مادرش مرجانه بود، مادرش از آن زنان پرچم دار بود که مردان با او در رفت و آمد بودند! برای همین هم پدر عبیدالله دقیقا مشخص نیست!

در رابطه با عبیدالله ابن زیاد گفتند «کانَ مُتّهَمُ النَّسَب» او در نسب مورد اتهام بود و پدرش مشخص نبود و «وَ اَلکَنُ لِسان» لکنت زبان هم داشت. [این چیزی که در فیلم بسیار زیبای مختار نشان داده شد که او اینقدر قشنگ خطبه می خواند، اینطور نبود، بالاخره در جایی نقل شده لکنت زبان داشته] شاید دلیلش این بود که او از لحاظ اصل و نسب عرب نبود. واقعیت این بود که مرجانه با یک فرد ایرانی عمل مَنافی عفت انجام دادند و نطفه ای که منعقد شد، عبیدالله به دنیا آمد و چون پدرش عرب نبود نمی­توانست درست عربی صحبت کند، وسط یکی از جنگ ها می خواست بگوید شمشیرها را بکشید، به اشتباه گفت شمشیرها را باز کنید، یک سر و صدایی هم به پا شد که چه می گویی؟!… یعنی به این صورت بود که نمی توانست درست عربی صحبت کند.

عبیدالله کنیه اش اباحفص بود و ظاهراً در سال ۳۳ هجری متولد شده بود، هرچند برخی گفته اند در سال ۲۸ یا ۲۹ متولد شد. به هر حال در جریال کربلا، عبیدالله ابن زیاد ۲۸ تا ۳۰ سال سن داشته است. در زمان معاویه، موقعی که پدرش «زیاد» از دنیا می رود حکومت بصره را به او می دهند که در آن زمان حدوداً ۲۵ سال سن داشت. در جریان مبارزه با خوارج قصاوت قلب عجیبی به خرج داد و انسان های بسیار زیادی را کشت.

زمانی که یزید به خلافت رسید، خیلی از عبیدالله خوشش نمی آمد، می خواست عبیدالله را عزل کند. در همین جریان ها، جریان امام حسین(علیه السلام) اتفاق می افتد. یزید مجبور می شود با حفظ موقعیتی که عبیدالله در بصره دارد، او را به کوفه هم بفرستد، یعنی همزمان حکومت دو جا را به عهده می گیرد (هم کوفه و هم بصره).

 

عبیدالله در کوفه تدبیر بسیار بالای را به خرج می دهد. مردمی که دور حضرت مسلم گرد آمده و بیعت کرده بودند را به شیوه های مختلف مانند پول و امثال اینها متفرق می کند. «هانی ابن عروه» را دستگیر می کند و موقعی که قبیله هانی (مذحجی ها) در اطراف کاخ اعتراض می کنند، به شریح که یک آخوند درباری [که مُلا هم بوده] را پول می دهد و او را به بالای دارالاماره می فرستد تا به مذحجی ها اطمینان دهد که هانی در امان است در صورتی که هانی در زندان بود و خون زیادی از او می رفت. به این روش آنها را متفرق می کند و عبیدالله ابن زیاد هانی را می کشد. مسلم ابن عقیل را هم ناجوانمردانه کشت! چون به مسلم امان نامه داده بود و با این وجود، امان نامه را کنار زد او را با وضع فجیعی و با لب تشنه و به صورت مظلومانه ای  او را به شهادت رساند. در عرب چنین رسمی نبوده که هر چقدر یک انسانی پَست باشد، پشت به امنیتی که به دیگران داده، کند.

میثم تمّار را که در مسجد عَلَیهِ عبیدالله ابن زیاد صحبت کرد، را هم به دارلاماره برد و دستور داد او را بکشند. میثم گفت: من میدانم که مرا می کشی چون حضرت علی(علیه السلام) گفته بود که: روزی پسر انسانی پَست تو را به این روش می کشد که تو را به درخت می آویزند و دست و پای تو را قطع می کنند و زبانت را هم می برند. عبیدالله گفت: اگر علی این را گفته پس من تو را اینطور نمی کشم! تو را به درخت آویزان می کنم، دست و پای تو را هم قطع می کنم، اما زبانت سر جایش باشد که بدانی علی دروغ گفته است. میثم تمار را به درخت آویختند و دست و پایش را قطع کردند، میثم از همان بالای درخت شروع به افشاگری علیه عبیدالله و یزید کرد، به حدی رسید که عبیدالله دستور داد زبانش را هم ببرند! و همانطور شد که حضرت علی(علیه السلام) فرموده بودند.

عبیدالله این جنایات را انجام داد و اوج جنایاتش هم جریان کربلا بود.

در جریان کربلا هم مهمترین نقش را عبیدالله ابن زیاد داشت و با وجودی که خودش در کربلا حضور نداشت، اما همه دستورها را او صادر می کرد! بعد از جریان کربلا، کاروان اُسرا را پیش عبیدالله بن زیاد آوردند و جریاناتی که اتفاق افتاد، بعد در مسجد بالای منبر رفت و شروع به خطبه خواندن کرد و امام حسین(علیه السلام) را دشنام داد. شخصی به نام «عبدالله ابن عَفیف اَزُدی» از جا برخاست و اعتراض کرد و گفت فکر کردی با کشتن حسین، بهشت را به تو می دهند!؟ فکر کردی فرزند پیامبر(صلی الله علیه وآله) را کشتی رستگار می شوی !؟ عبیدالله او را هم به شهادت رساند.

در جریان توّابین، با توابین جنگیده بود. در نبرد عین الوَردِه «سُلیمان ابن صُرَد خُزاعی» و امثال بزرگوارانی که به اسم توّابین آمدند و عبیدالله ابن زیاد آنها را شهید کرد.

موقعی که مختار قیام کرد، نقش اصلی را او داشت، فرار کرد و با مروانی ها و عبد الملک ابن مروان هم بیعت کرد. دو تا جنگ بین مختار و عبیدالله ابن زیاد انجام شد. البته جنگ اول بین خود مختار و عبیدالله نبود، بلکه ابراهیم ابن مالک اشتر جنگ اول را انجام داد، پیروز شد و عبیدالله ابن زیاد فرار کرد و در جنگ دوم، عبیدالله شکست خورد و به درک واصل شد.

نوع به درک واصل شدنش هم به دو صورت آمده و در هر دو آمده که به دست ابراهیم ابن مالک اشتر کشته شد؛ یکی این است که در وسط جنگ این اتفاق افتاد و متن  دیگری که قوی تر است این است که می گویند: عبیدالله ابن زیاد فرار کرد و شب را در کنار رودی خوابید، ابراهیم ابن مالک اشتر شب کنار رود رفت، دید شخصی آنجاست با لباس های فاخر، که معلوم می شود از فرماندهان است! ابراهیم ابن مالک او را کشت و فردای آن روز به سپاهیانش گفت: که من شخص فاخری را دیشب در کنار رودی کشتم، آیا شما او را می شناسید؟ یکی گفت: این بوی مشک عجیبی می دهد، این احتمالا عبیدالله ابن زیاد است. پرسیدند: از کجا فهمیدی؟ شخص گفت: موقعی که سر امام حسین(علیه السلام) را پیش عبیدالله ابن زیاد بردند، عبیدالله سر امام حسین(علیه السلام) را که بالا برد، یک قطره خون روی ران پای عبیدالله ابن زیاد ریخت و این قسمت پایش چِرک کرد و هیچوقت خوب نشد و آنقدر بوی بدی می داد که استخری از گلاب درست کرده بودند که عبیدالله همیشه در آن می نشست تا بوی بد آن دیگران را اذیت نکند و همیشه مشک روی پایش می گذاشت و می بست. از این جریان بود که شناختند که آن شخص عبیدالله ابن زیاد بوده و به درک واصل شده است.

 

سر عبیدالله را پیش مختار به داخل کاخ آوردند، مختار داشت غذا می خورد. شخصی در آن جا گفت: موقعی که سر امام حسین(علیه السلام) را هم برای عبیدالله ابن زیاد آوردند، عبیدالله ابن زیاد در همین کاخ داشت غذا می خورد. پس سر امام حسین(علیه السلام) را برای عبیدالله ابن زیاد آوردند، عبیدالله ابن زیاد در همان کاخ داشت غذا می خورد، سر عبیدالله را برای مختار آوردند و مختار در همان کاخ داشت غذا می خورد، سر مختار را برای مُصعب ابن زبیر آوردند، مصعب ابن زبیر هم در همان کاخ داشت غذا می خورد، سر مُصعب ابن زبیر را برای حجاج ابن یوسف ثقفی بردند، حجاج ابن یوسف ثقفی در همان کاخ داشت غذا می خورد. بعد از آن، دستور دادند آن کاخ را خراب کنند، که دیگر این جریان ادامه پیدا نکند.

 

به محض این که سر را برای مختار آوردند، مختار سر را برای امام سجاد(علیه السلام) فرستاد، و گفته اند: که بعد از حادثه کربلا اولین باری که امام سجاد (علیه السلام)  لبخند زدند و خندید، جایی بود که سر عبیدالله ابن زیاد را برایش بردند [ابن شهر آشوب گوید: هنگامی که سر ابن زیاد را برای امام سجاد(علیه السلام) فرستادند آن حضرت در حال غذا خوردن بودند، وقتی سرها را در مسجد کوفه گذاشتند، همه دیدند که ماری پیدا شد و به داخل بینی عبیدالله رفت و بیرون آمد و این کار چند بار تکرار شد.] همچنین آورده اند که بعد از حادثه کربلا، زنان بنی هاشم هیچ وقت آرایش نکردند و سرمه به چشمانشان نکشیدند، مگر زمانی که سر عبیدالله ابن زیاد را آوردند، که اینجا برای اولین بار برای همسرانشان سرمه کشیدند. یعنی تا این اندازه اهل بیت(علیه السلام) از عبیدالله ابن زیاد داغ داشتند و این شخص اولین لعنی است که پیرامون افراد در زیارت عاشورا می شود.

 

در زیارت عاشورا می خوانیم «ولعن الله ابن مرجانه» است، که این هم برای تحقیر است، عبیدالله را در زیارت عاشورا به مادرش ملحق می کنند، هرچند که عبیدالله ابن زیاد هم در زیارت عاشورا آمده است و در این زیارت چندین بار عبیدالله مورد لعن قرار گرفته است.

 

پس این اولین لعن بود که مختص افراد در زیارت عاشورا است «ولعن الله ابن مرجانه» که عرض کردیم.

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*