اصول حاکم بر جامعه قرآنی – جلسه ۳۹

اصول حاکم بر جامعه قرآنی – جلسه ۳۹

             دسته مناسبتي : ماه مبارك رمضان   / 

             دسته موضوعي : ⛓ سلسله جلسات   /  اخلاق اسلامی   /  جهاد و دشمن شناسی   /  فرهنگ و اصول اجتماعی اسلامي   / 

             دسته زماني : سال 1397   / 

اصول حاکم بر جامعه قرآنی – جلسه 39 – با موضوع : شجاعت و شهامت

فايل صوتي : دانلود صوت

اصول حاکم بر جامعه قرآنی – جلسه ۳۹

اصول حاکم بر جامعه قرآنی – جلسه ۳۹ – با موضوع : شجاعت و شهامت

اصول سیاسی

شجاعت

 یکی دیگر از مصادیق اصول سیاسی شجاعت است. شجاعت، یکی از فضائل مهم اخلاقی است. نمی‌شود فردی خودش را یک انسان قرآنی و انسان شیعه و مسلمان بداند، اما شجاع نباشد. در طول تاریخ هم اگر نگاه کنیم، می‌بینیم مومنان همیشه بر پایه‌ی شجاعت جلو رفته‌اند.

 شیعه نماد شجاعت است. در سیره اهل‌بیت که نگاه می‌اندازید، می‌بینید تمام این بزرگواران و همچنین یارانی که تا آخر با ایشان ماندند، انسان‌هایی شجاع بودند.

 حضرت علی علیه‌السلام می‌فرمایند: «اشجع الناس من غلب هواه»[۱]  شجاع ترین مردم کسی است که بر هوای نفسش غلبه کند.

حال اگر بخواهیم شجاع‌ترین مردم را تعریف کنیم، باید ویژگی‌هایی که افراد شجاع را شامل می‌شود و مصادیق آن را بیان کنیم.

اولین ویژگی که اگر فردی داشته باشد، به عنوان فردی شجاع شناخته خواهد شد، این است که بر هوای نفسش غلبه پیدا کند.

قوی ترین دشمن

قوی‌ترین دشمن ابلیس است. انسان وقتی بتواند پشت ابلیس را در مبارزه به خاک بزند، قطعاً شجاع‌ترین انسان خواهد بود. پس گام اول برای شجاع بودن، این است که شمشیر برداریم با شیطان بجنگیم. شجاع‌ترین انسان‌های تاریخ، کسانی بودند که توانستند شیطان را مغلوب کنند. گاهی وقت‌ها چشم بستن به روی نامحرم، بیشتر از در دست گرفتن اسلحه برای جنگ با دشمن ظاهری؛ شجاعت می‌خواهد. آن‌هایی که در جهاد اصغر یعنی مبارزه با همین دشمن ظاهری، موفق شدند، کسانی بودند که ابتدا در مبارزه با نفس پیروز شده بودند.

سکوی پرتاب مبارزه با نفس

در کتاب عارفانه که بیان خاطرات شهید احمدعلی نیری است، راوی تعریف می‌کند: مرحوم آیت‌الله حق شناس در مجلسی بعد از شهادت احمدعلی، بین دو نماز، با آهی از حسرت که در فراق احمد بود، بیان کرد: «این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم. از احمد پرسیدم چه خبر؟ به من فرمود: تمام مطالبی که(از برزخ و…) می‌گویند، حق است. از شب اول قبر و سؤال و…، اما من را بی حساب و کتاب بردند. آیت‌الله حق شناس پس از دیدن این رؤیای صادقه در همان شب به همراه چند نفر از دوستان به سمت منزل شهید نیری که در ضلع شمالی مسجد امین‌الدوله در چهارراه مولوی بود، رهسپار شد و در دیدار با برادر این شهید به ذکر خاطره‌ای پرداخت و گفت: «من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم که به جز بنده و خادم مسجد، این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشت. به محض اینکه در را باز کردم، دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است. دیدم که یک جوانی در حال سجده است. اما نه روی زمین! بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است. جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است. بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد و گفت: «تا زنده‌ام به کسی حرفی نزنید.»

این راوی سیره شهدا ابراز کرد: شهادت این شاگرد عارف چنان برای استادش سخت بود، که در مراسم تشییع شهید نیری با آهی جانسوز به تشییع کنندگان گفت: «بروید در این تهران بگردید و ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می‌کنید!؟»

یکی از دوستان شهید که از کودکی با او همراه بوده، با اصرار دلیل پیشرفت معنوی‌اش را از ایشان می‌پرسد، و ایشان چنین بیان می‌کند:

یک روز با رفقای محل و بچه‌های مسجد رفته بودیم دماوند. شما توی آن سفر نبودید، همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم. بعد جایی رو نشان داد گفت اون جا رودخانه است، برو اون جا آب بیار، من هم را افتادم. راه زیادی نبود از لا‌به‌لای بوته‌ها ودرخت‌ها به رودخانه نزدیک شدم تا چشمم به رودخانه افتاد یک دفعه سرم را پایین انداختم وهمان جا نشستم! بدنم شروع به لرزیدن کرد نمی‌دانستم چه کار کنم! همان جا پشت بوته‌ها مخفی شدم. من می‌توانستم به راحتی یک گناه بزرگ انجام دهم. در پشت آن بوته‌ها چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند. من همان جا خدا را صدا کردم و گفتم :«خدایا کمکم کن الآن شیطان من را وسوسه می‌کند که من نگاه کنم هیچ‌کس هم متوجه نمی‌شود اما به خاطر تو از این از این گناه می‌گذرم».

بعد کتری خالی را از آن جا برداشتم و از جای دیگر آب آوردم. بچه‌ها مشغول بازی بودند. من هم شروع کردم به آتش درست کردن، خیلی دود توی چشمانم رفت. اشک همین طور از چشمانم جاری بود. یادم افتاد که حاج‌آقا گفته بود: «هرکس برای خدا گریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.» من همین‌طور که اشک می‌ریختم گفتم از این به بعد برای خدا گریه می‌کنم. حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم. همین طور که داشتم اشک می‌ریختم و با خدا مناجات می‌کردم خیلی با توجه گفتم: «یاالله یاالله…» به محض این که این عبارت را تکرار کردم صدایی شنیدم ناخودآگاه از جایم بلند شدم. از سنگ ریزه‌ها و تمام کوه‌ها و درخت‌ها صدا می‌آمد. همه می‌گفتند: «سُبوحُ قدّوس رَبُنا و رب الملائکه والرُوح» (پاک و مطهر است پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح) وقتی این صدا را شنیدم ناباورانه به اطراف خودم نگاه کردم دیدم بچه‌ها متوجه نشدند. من در آن غروب با بدنی که از وحشت می‌لرزید، به اطراف می‌رفتم، از همه ذرات عالم این صدا را می‌شنیدم. از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد.

مبارزه با نفس

 این مبارزه با نفس است. او هم جوان بود و مثل خیلی از جوان‌ها خیلی چیزها را دوست داشت. این‌که تا بعضی از افراد فاسد را توبیخ می‌کنیم، می‌گویند «جوان است» یا «جوانی کرده»، این اصلا حرف درستی نیست. مگر خیلی از شهدا از صدر اسلام تا به الان جوان نبودند!؟ مگر بیشترین شهدای دفاع مقدس از جوانان نبودند!؟ الگوی یک جوان، شهید کاوه، شهید همت، باکری، حججی و امثال این عزیزان هستند. نه جوانی که در خیابان به دنبال الواطی و ناموس مردم باشد.

شجاعت به زور بازو و خال‌کوبی روی بدن و اینها نیست. شجاعت، ایستادن و زمین نخوردن در مقابل دشمنت علی الخصوص ابلیس است. وگرنه با چندتا دنبل و هالتر زدن و امثال این‌ها، فقط دور بازو بزرگ می‌شود. وقتی شخص این‌قدر ضعیف و ‌‌ذلیل است که حتی نمی‌تواند روزه بگیرد، بزرگ شدن دور بازویش چه فایده‌ای دارد!؟ متأسفانه ارزش‌ها در حال جابه جا شدن هستند.

نیرومند تر از سلطان مقتدر

ملك‌شاه سلجوقی بر فقیهی گوشه‌نشین و عارفی عزلت‌گزین وارد شد. حكیم سرگرم مطالعه بود و سر برنداشت و در برابر پادشاه تواضع نكرد. سلطان خشمگین شد و به حكیم گفت: آيا نمي‌داني من كیستم؟ من آن سلطان مقتدری هستم كه فلان گردن‌كش را به خواری كشتم و فلان یاغی را به زنجیر كشیدم.

حكیم خندید و گفت: من نیرومندتر از تو هستم؛ زيرا من كسي را كشته‌ام كه تو اسير چنگال بی‌رحم او هستى. شاه با حیرت پرسید: او كیست؟ حكیم به نرمی پاسخ داد:‌ آن نفس است. من نَفْسِ خود را كشته‌ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستي و اگر اسير نبودي، از من نمی‌خواستی پیش پای تو به خاك افتم و عبادت خدا بشكنم و ستایش كسی را كنم كه چون من انسان است. ملك‌شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای خود خواست.[۲]

 مبارزه با نفس اولین مصداق شجاعت است.

شجاعت در گفتن حق

دومین ویژگی فرد شجاع، شجاعت در گفتن حق است. انسان خیلی از جاها می‌تواند دروغ بگوید، شاید از لحاظ مالی ثروت خوبی هم به دست بیاورد، اما شجاعت به خرج بدهد و حقیقت را بگوید.

پیامبر مکرم اسلام می‌فرمایند: «قُلِ الْحَقَّ وَ لَوْ عَلَى نَفْسِكَ»[۳] حق را بگو، گرچه به ضررت باشد.

یعنی اگر برخلاف نظر تو، یا حتی بر ضد نفس تو هم هست، حق را بگویی.

راستگویی در برابر معاویه

ابوذر وارد مجلسی شد، دید معاویه و همه سران بنی‌امیه نشسته‌اند. خندید! گفتند: چرا خندیدی؟! گفت: یاد یك حدیث افتادم! گفتند: باید حدیث را بگویی. گفت: حدیث داریم: وقتی دیدید رییس حكومت اسلامی معاویه است و همه دست‌اندركاران، بنی‌امیه هستند، خاك بر سر این كشور. این مطلب به معاویه خیلی برخورد. چون با آن حدیث آبروی بنی‌امیه رفت.

دور او را گرفتند و گفتند: یا باید بگویی این حدیث را از كه شنیدی یا اینكه این حدیث را بافتی تا آبروی ما را بریزی. ابوذر گیر كرد. گفتند: شاهدت كی است؟ گفت: علی ابن ابیطالب علیه‌السلام. حضرت را آوردند و گفتند: تو شاهد این حدیث بودی؟ فرمودند: نه! اما این را شنیده‌ام كه پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود: ابوذر هرچه می‌گوید راست است. آسمان بر كسی سایه نیفكنده كه راستگوتر از ابوذر باشد.[۴]

با این جمله، جان ابوذر نجات پیدا می‌کند، اما حضرت علی علیه‌اسلام از هم‌پیمانشان بی‌جهت دفاع نمی‌کنند. در ایام انتخابات، نه تنها گاهی اوقات برخی کاندیداها دروغ می‌گویند که طرفداران آن کاندیدا هم بی جهت از آنها دفاع کرده و حرف حق را کتمان و یا انکار می‌کنند. وقتی می‌گویند شخصی که شما از او دفاع می‌کنید این نقطه ‌ضعف را دارد، جای اینکه بگویند بله دارد اما این خوبی‌ها را هم دارد و به خاطر این همه خوبی به او رای می‌دهم، نقطه ضعفش را انکار می‌کنند. حق‌گویی شجاعت می‌خواهد.

امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: «لَوْ تَمَيَّزَتِ الْأَشْيَاءُ لَكَانَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّجَاعَةِ وَ كَانَ الْجُبْنُ مَعَ الْكَذِبِ»[۵] اگر خصلت‌ها از يكديگر متمايز و جدا شوند، هر آينه راستى با شجاعت باشد و بزدلى با دروغ.

یعنی کسی که دروغ می‌گوید، انسان ترسویی است. انسان‌های ترسو دروغ می‌گویند. ترس از دست دادن شهرت، از دست دادن محبوبیت، ترس از پیشرفت دیگران، ترس از دست دادن مال و موقعیت اجتماعی و … . انسان شجاع نیازی به‌دروغ گفتن ندارد. دروغ، گناه سنگینی است، اما راحت دروغ گفته می‌شود.

در حدیثى از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالًا وَ جَعَلَ مَفَاتِیحَ تِلْكَ الْأَقْفَالِ الشَّرَابَ وَ الْكَذِبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرَابِ»[۶] خداوند متعال براى شر و بدى، قفل هائى قرار داده و کلید آن قفل ها شراب است (چرا که مانع اصلى زشتی‌ها و بدی‌ها، عقل است و مشروبات الکلى عقل را از کار می‌اندازد)، دروغ از شراب هم بدتر است.

 هر چه سال‌ها می‌گذرد به ویژه از وقتی شبکه‌های مجازی گسترش پیدا کرده، دروغ و جریانهای دروغ‌پرداز بیشتر شده‌است. شبکه‌های ماهواره‌ای و امثال این‌ها در پایگاه‌های اروپایی و آمریکایی خود، تطمیع مالی می‌شوند که دروغ بگویند.

شجاعت در برابر دشمن

سومین مصداق شجاعت، شجاعت در مقابل دشمن است. مردم ایران به لطف خدا این شجاعت را داشته‌ و دارند. در بسیاری از کشورهای دنیا مردمشان در برخورد با دشمن این‌گونه نیستند. اگر جنگی اتفاق بیفتد پنهان شده یا فرار می‌کنند. این مسلمانان و به ویژه مسلمانان ایرانی هستند که این ویژگی را دارند. محکم در مقابل دشمن می‌ایستند. دقیقاً نقطه مقابل یهود. ترسوترین مردم در دنیا یهودی‌ها هستند. در تصاویری که از سربازان یهودی در جنگ ۳۳ روزه می‌رسید، کاملا دیده می‌شد وقتی یک موشک حزب‌الله در سرزمین‌های اشغالی فرود می‌آمد، نظامی‌های اسرائیلی تمام شلوار تا زانویشان خیس بود. اینها نظامی‌هایش بودند، مردمش که … .

 فیلمی از سرکشی نخست وزیر رژیم غاصب صهیونیستی از پناهگاه‌های سربازانشان منتشر شد که یکی از این سربازان می‌گفت: ما حاضریم صدای سگ دربیاوریم و سگ باشیم ولی هر طور شده جلوی موشک‌های حزب‌الله را بگیرید. این‌ها آخر ما را می‌کشند. خداوند در آیه ۱۱۱ سوره مبارکه آل‌عمران به همین بحث اشاره می‌کند.

خداوند در این آیه می‌فرماید: «لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى وَإِنْ يُقَاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يُنْصَرُونَ» آنها (اهل کتاب، مخصوصا یهود) هرگز نمی‌توانند به شما زیان برسانند، جز آزارهای مختصر؛ و اگر با شما پیکار کنند، به شما پشت خواهند کرد (و شکست می‌خورند)؛ سپس کسی آنها را یاری نمی‌کند.

مطمئن باشید اولین موشک جمهوری اسلامی به سمت اسرائیل، آنجا را خالی از سکنه خواهد کرد.

شجاعت ایرانیان آخرالزمان

خداوند در آیه ۵۴ سوره‌ی مبارکه مائده در مورد روحیه‌ی شجاعت ایرانیان آخرالزمان می‌فرماید:

 «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هر کس از شما، از آیین خود بازگردد، (به خدا زیانی نمی‌رساند؛ خداوند جمعیّتی را می‌آورد که آنها را دوست دارد و آنان (نیز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند؛ آنها در راه خدا جهاد می‌کنند، و از سرزنش هیچ ملامتگری هراسی ندارند. این، فضل خداست که به هر کس بخواهد (و شایسته ببیند) می‌دهد؛ و (فضل) خدا وسیع، و خداوند داناست.»[۷]

شخصی درباره منظور این آیه از پيامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) پرسید، پيامبر دست بر شانه یا گردن سلمان زد و فرمود: «هذا وَ ذَوُوهُ»؛ منظور آیه، این شخص و قوم او هستند. آنگاه فرمود: «لو کانَ الدّینُ بالثُریّا لتناوَلَه رجالٌ مِن أبناءِ فارس.»[۸]

 جوانان ایرانی در هشت سال دفاع مقدس این  را به اثبات رساندند که يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّه هستند، سرسخت و نیرومندند و از سرزنش هیچ ملامتگری نمی‌ترسند. همین امروز هم خارج از مرزها اگر بر علیه مسلمانان جنگی صورت بگیرد، بهترین جوان‌های این کشور، شجاعت به خرج داده و برای جهاد راهی می‌شوند.

شجاعت امام خمینی رحمة‌الله‌علیه

شهدا الگوهایی از میان اهل و بیت و علما داشتند. الگوی روز شهدا حضرت امام بود. شجاع‌ترین فرد در دوران ما، حضرت امام بودند که حقیقتاً (جدای از معصومین)دیگر انسانی شجاع‌تر از حضرت امام پیدا نمی‌شود. کسی که در دوران هشت سال جنگ تحمیلی، زمانی که تهران موشک‌باران می‌شد، حاضر نشد حتی یک‌بار وارد پناهگاه شود.

به امام گفتند آقا در محله‌ی جماران پناهگاه زده‌اند بروید آنجا پناه بگیرید، فرمودند هر وقت تمام مردم ایران پناهگاه داشتند من هم می‌روم. پزشک امام تعریف می‌کند:

وقتی که ایشان در سی سی یو بودند و پدافند شروع به کار کرد، اعلام وضعیت قرمز شد. می‌دانید که جماران هم یکی از نقاط حساس بود. البته ایشان هیچ وقت نپذیرفت که به پناهگاهی که در آن نزدیکی درست کرده بودند برود. آقا خیلی آرام گفتند که چراغ را خاموش کنید. یعنی یک رفتار عقلانی و منطقی و موضع امنیتی در برابر واقعه. بعد خود ما قلبمان شروع می‌کرد به تپیدن از بمباران و موشک‌باران. من که قلب امام را با مانیتور کنترل می‌کردم، دیدم ذره‌ای تغییر پیدا نکرده. خیلی این عجیب بود. طبیعتا در آن وضعیت باید دچار تغییر می‌شد. ضربان قلب ما می‌زد اما قلب امام انگار که آرام‌تر از قبل باشد مشغول کار خودش بود. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.

شجاعت به حرف نیست.

ماجرای سلمان رشدی و حکم امام

حضرت امام وقتی از مضمون کتاب کفرآمیز سلمان رشدی مطلع شدند، از خشم بر خود لرزیدند و فرمودند: «و الله اگر جوان بودم و قدرت حرکت داشتم، شخصاً می‌رفتم و او را می‌کشتم.»[۹] بعد از اینکه امام رحمة الله علیه حکم تاریخی ارتداد سلمان رشدی را دادند، به امام گفتند: این در دنیا معنای بدی دارد. شما این کار را انجام ندهید. امام فرمودند: به درک که معنای بدی دارد. به پیامبر ما توهین کردند شما می‌گویید ما چیزی نگوییم؟

سیلی به صورت مامور شاه

شخصی به آیت الله بهاءالدینی گفت: امام خمینی رحمت‌الله‌علیه در جوانی هم اینطور بود؟ اینقدر شجاع بود؟

ایشان گفت: در زمان رضاشاه، که کسی جرأت حرف زدن نداشت، در مدرسه‌ی فیضیه نشسته بودیم که یکی از مأموران شاه وارد مدرسه شد و شروع به فحّاشی و توهین به مقدسات کرد.

همه طلبه‌ها از ترس به حجره‌هایشان رفتند.

من شاهد بودم حضرت امام خمینی رحمت‌الله علیه که بیست و چند سال بیشتر نداشت، جلو آمد و چنان سیلی بر صورت او نواخت که عینکش چهارتکه شد.

سیدی که جلوی پای مامورین از جا برنخاست

پس از قيام پانزده خرداد، شاه به اسدالله عَلَم وزير دربار گفت: اين خمينی كيست كه آشوب به راه انداخته؟ عَلَم گفت: يادتان هست وقتی شما به منزل آيت‌الله‌العظمی بروجردی در قم وارد شديد همه‌ی علما بلند شدند، امّا يك سيدی بلند نشد؟ شاه گفت: بله، عَلَم گفت: اين همان است.[۱۰]

ملاقات امام و شاه

زمانی بهائیان در ابرکوه مسائلی را بوجود آورده بودند و در خلال آن تنی چند از جماعت، به دستور شوقی افندی رهبر وقت بهائیان، کشته شدند. رژیم پهلوی، عده‌ای را به عنوان قاتل و موثر در این واقعه دستگیر کرد و حتی صحبت بود که قرار است آنان اعدام شوند. آقای بروجردی وارد عمل شدند تا از اعدام افراد ممانعت کنند. ظاهرا به حضرت امام گفته بودند شما از طرف من به نزد شاه بروید و از قول من بگویید که قاتلین ابرکوه(ابرقو) باید آزاد شوند. امام رحمت‌الله‌علیه هم پذیرفتند که این ماموریت را انجام دهند. ایشان سوار یک ماشین بنز سفید رنگ می‌شوند و به نزد شاه می‌روند. دفتر آقای بروجردی هم با دربار شاه هماهنگی های لازم را به عمل می‌آورند. دربار و دستگاه سلطنت در آن روز به گونه‌ای بود که هر فرد مراجعه‌کننده، بایستی حتما دارای ماشین مشکی باشد! و وقتی به دربار می‌رود، یک سرنشین بیشتر نداشته باشد و باید در ورودی اول کاخ از ماشین خودش پیاده شود و با ماشین مخصوص آنجا بقیه راه را تا مقابل اتاق انتظار طی کند و مدت‌ها در آنجا منتظر بماند تا موعد ملاقات فرا برسد.
بعد از آن کلاهش را بردارد و باقی تشریفات معمول را بجا آورد. لباس و کفشش باید واجد فلان خصوصیات باشد و وقتی وارد اتاق شاه شد، بایستد تا به او اجازه نشستن دهند. حتی وضعیت به گونه‌ای بود که قبل از ملاقات مجموعه این آداب را به فرد تعلیم می‌دادند!
وقتی امام به تهران رفتند، دم در کاخ، به نگهبان گفته بودند: «بگویید روح‌الله از طرف آیت‌الله‌العظمی بروجردی آمده است!» به ایشان می‌گویند: «آقاجان! باید ماشین شما عوض شود! باید رنگش مشکی باشد!» امام می‌فرماید: «نه! من داعی ندارم که ماشین را عوض کنم. اگر نمی‌شود که بر می‌گردم.»

نگهبان به داخل می‌رود و ظاهرا اطلاع می‌دهد که نماینده‌ای از طرف آقای بروجردی آمده است. قبول می‌کنند که امام با همان ماشین غیر استاندارد! وارد شود. وقتی امام وارد اتاق انتظار می‌شود، منتظر نمی‌ماند و بی مقدمه وارد اتاق شاه می‌شود. به ایشان می‌گویند باید کلاهتان را بردارید. امام ترتیب اثر نمی‌دهد. حضرت امام، بدون برداشت عمامه و سرزده به اتاق شاه می‌روند و بر روی صندلی مخصوص شاه در پشت میز می‌نشیند!

 هنوز شاه وارد اتاق نشده است، وقتی محمدرضا وارد می‌شود، در کمال تعجب می‌بیند که تنها صندلی موجود در اتاق اشغال شده است. این است که دستور می‌دهد صندلی دیگری بیاورند. صندلی می‌آورند و شاه می‌نشیند و امام هم مختصر احترامی که از بعد اخلاقی لازم دانسته انجام می‌دهد و بعد از آن بی‌درنگ وارد اصل موضوع می‌شود و می‌گوید حضرت آیت‌الله‌العظمی بروجردی فرمودند قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند. به کار بردن تعبیر «فرمودند» در حضور شاه و استعمال آن برای غیر او جرأت زیادی می‌طلبید و امام از این جهت طعنه بزرگی به شاه زدند.
در فاصله‌ای که امام با شاه ملاقات داشته، برای امام یک استکان چای می‌آورند که امام بدان لب نمی‌زند. شاه در پاسخ می‌گوید از قول من به ایشان سلام برسانید و بگویید: شاه مشروطه که کاری از دستش بر نمی‌آید. امام مجددا تکرار می‌کند: «قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند!»
بعد از جا برمی‌خیزد و بدون خداحافظی از اتاق خارج می‌شود و به قم مراجعت می‌نماید. بعضی از روزنامه‌ها به درج خبر ملاقات امام و شاه مبادرت می‌کنند و حتی این نکته را هم افزودند که شاه بلافاصله، دستور آزادی قاتلان را صادر می‌کند.[۱۱]

 اسدالله علم در خاطراتش می‌گوید موقعی که آقای خمینی بلند شد و رفت، شاه رو به من کرد گفت من نفهمیدم این شاه بود یا من شاه بودم دیگر این‌طور افراد را در قصر راه ندهید.

همین است که امام، امام شد و شهدا به عشق ایشان زیر شنی‌های تانک می‌رفتند.

امروز هم مقام معظم رهبری همان شجاعت را دارند. ایشان در یکی از سخنرانی‌هایشان فرمودند:

من هم از آمریکا نمی ترسم

این خاطره را بارها نقل كرده‌ام: در یكی از مجامع بین‌المللی كه نطق خیلی پُرشوری در آنجا علیه تسلط قدرت‌ها و نظام سلطه در دنیا ایراد كردم و آمریكا و شوروی را در حضور بیش از صد هیأت نمایندگی و رؤسای دولت‌ها، به‌نام كوبیدم و محكوم كردم، بعد از آن نطق، عدۀ زیادی آمدند، تحسین و تصدیق كردند و گفتند: «همین سخن شما درست است». یكی از سران كشورها كه یک جوان انقلابی بود و البته بعد هم او را كشتند، نزد من آمد و گفت: «همۀ حرف‌های شما درست است، منتهی من به شما بگویم كه به خودتان نگاه نكنید كه از آمریكا نمی‌ترسید، همۀ این‌هایی كه در اینجا نشسته‌اند، از آمریكا می‌ترسند. بعد سرش را نزدیک من آورد و گفت: «من هم از آمریكا می‌ترسم».[۱۲]

تمام دنیا از این به ‌ظاهر ابرقدرت می‌ترسیدند، جمهوری اسلامی موازنه دنیا را به هم زد. امروز به حدی رسیده که نه تنها در تمام کشورها که در خود آمریکا، پرچم آمریکا را آتش می‌زنند، در تمام کشورها مرگ بر آمریکا می‌گویند. شما پیدا کنید کشوری که مرگ بر آمریکا نگفته باشد! در خود کشور آمریکا پرچم آمریکا را آتش می‌زنند، حال عده‌ای غرب‌گرا در داخل کشور ما کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده و می‌گویند چرا مرگ بر آمریکا می‌گوید و پرچم آمریکا را آتش می‌زنید؟!

ساحره فرعون که در مقابل فرعون محکم ایستادند، شجاعت داشتند.

شجاعت حجر بن عدی

حجر بن عدی شجاعت داشت. او یکی از اصحاب برجسته پيامبر خدا و از هواداران خالص اميرالمؤمنين عليه‌السلام بود، که پس از اینکه ماموران معاویه او را بازداشت کرده و به زندان انداختند، بارها از او يارانش خواستند که از اميرالمومنين علی علیه‌السلام بيزاري بجويند تا آزاد شوند، اما ایشان امتناع کرد. رفتارهای او زمانی که در بند بود و قبل از شهادتش این شجاعت را به خوبی نشان می‌دهد.

طبق برخی نقل‌ها، وقتی مأموران آماده شدند آنان را به قتل برسانند، فرزند حجر به نام «همّام» نیز همراه پدر بود. حجر به جلاد گفت: اگر به کشتن پسرم همام نیز مأموریت داری، او را زودتر از من به قتل برسان. جلاد نیز چنین کرد. وقتی به حجر گفته شد چرا چنین خواستی و داغدار فرزند نوجوان خویش شدی، گفت: ترسیدم وقتی شمشیر را بر گردن من ببیند وحشت کند و دست از ولای امیرالمؤمنین بردارد و در نتیجه، در روز قیامت من و او در بهشت برین که خداوند به صابران وعده داده است، همراه هم نباشیم.[۱۳]

هنگامي كه خواستند او را بكشند مهلت خواست تا دو ركعت نماز بخواند، نمازش کمی به طول انجاميد. پرسيدند: چرا طول دادي آيا از مرگ مي‌ترسى گفت: هيچ گاه وضو نگرفته‌ام مگر آن كه به دنبالش نماز خوانده‌ام و هيچ نمازي را به كوتاهي اين نماز ادا نكرده‌ام.

او همچنین وصيت كرد پس از شهادتش با غل و زنجير و با تني خون‌آلود دفنش كنند تا با اين حال در روز رستاخيز به مخاصمه با معاويه برخيزد.[۱۴]

این‌ها می‌شود شجاعت، که البته گفتنش آسان است اما انجامش کار هر کسی نیست.

شجاعت صمصام در برابر استاندار زمان شاه

قبل از انقلاب در اصفهان شخصی به اسم صمصام بود، او فردي رند بود كه ظاهری غلط‌انداز داشت و تظاهر به ديوانگي مي‌كرد. عالِمي كه گويي نمي‌خواهد ديگران ـ يا لااقل همه‌ي ديگران ـ‌ متوجه عالم‌بودنش شوند.

نقل می‌کنند که روزی طبق شیوه‌ی معمولش بدون دعوت قبلی و به‌صورت سرزده به مجلس روضه‌ی مهمی که مقامات و مسئولین شهر از جمله استاندار و فرماندار وقت و رییس ساواک اصفهان هم در آن حضور داشتند، وارد می‌شود و بالای منبر می‌رود و می‌گوید: «دیروز علوفه‌ی اسبم تمام شده بود. هرچه توی شهر دنبال جو گشتم تا بدهم بخورد، گیرم نیامد. گشتم و گشتم. خیابان چهارسوق، چهارباغ، پل فلزی، خلاصه هرجا رفتم مغازه‌ها بسته بودم. تا رسیدم به محله‌ی جلفا. دیدم یک مغازه باز است. رفتم دیدم شیشه‌هایی گذاشته‌اند بیرون مغازه و می‌فروشند. پرسیدم این‌ها چیه؟ گفتند آبجو. گفتم علفی، جویی، گندمی، چیزی ندارید، بدهم این حیوان زبان‌بسته بخورد؟ گفتند نه. فقط آبجو داریم. گفتم عیبی ندارد. کمی آبجو بدهید به این حیوان. آوردند و گذاشتند جلوی دهانش. حیوان اول یک بویی کشید و بعد سرش را بلند کرد و تکان داد. هر کار کردیم نخورد که نخورد. هرچه اصرار کردم فایده‌ای نداشت. آخرش عصبانی شدم گفتم: حیوان! اصلاً تو می‌دانی این چیه؟ این چیزی است که استاندار می‌خورد، فرماندار می‌خورد، رییس شهربانی می‌خورد، همه‌ی رییس رؤسای کشور می‌خورند. یکهو دیدم تا اسم استاندار آمد، حیوان شروع کرد به خوردن آبجو.»

قصه که به این‌جا می‌رسد گویا استاندار وقت به‌شدت عصبانی شده و ‌بلند می‌شود که از مجلس بیرون برود، اما صمصام با زرنگی ادامه می‌دهد: «آقای استاندار! تشریف داشته باشید. خاتمه‌ی منبر است و می‌خواهم برای اعلاحضرت آریامهر دعا کنم.» با این حرف، استاندار مجبور می‌شود بماند. صمصام هم بلند می‌گوید: «خدایا! ده‌سال از عمر جناب مستطاب آقای استاندار کم کن و به عمر شاهنشاه آریامهر بیفزا!»

در آن زمان، بیان چنین سخنانی از زبان یک فرد معمولی یا یک منبری دیگر، عواقب بسیار سختی را به‌دنبال داشت.

پا روی دُمِ سگ نگذار

پس از واقعه‌ی ۱۵ خرداد سال ۴۲ روزی صمصام طبق روال معمول خود وارد یکی از مجالس روضه‌ی بزرگ شهر شد و روی منبر رفت و گفت: «من صد دفعه به این سید (امام‌خمینی) گفتم پا روی دُمِ سگ نگذار! ولی قبول نکرد که نکرد. و گرفتار شد.» این را می‌گوید و بلافاصله از منبر پایین می‌آید. مأموران ساواک می‌روند سراغش و می‌خواهند بازداشتش کنند، ولی او می‌گوید من تنها با اسبم می‌آیم. آن‌ها هم که می‌بینند حریف او نمی‌شوند، می‌پذیرند و صمصام سوار بر اسبش به اداره‌ی ساواک مراجعه می‌کند. در اتاق بازجویی، بازجو از او می‌پرسد: «چرا به اعلاحضرت توهین کردی؟» صمصام با انکار می‌پرسد: «چه توهینی؟» بازجو می‌گوید: «همین که گفتی به خمینی گفته‌ام پا روی دم سگ نگذارد.» صمصام پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «استغفرالله! مگر اعلاحضرت سگ است که شما چنین برداشتی کرده‌اید؟» بازجو که چنین می‌بیند دستور می‌دهد صد ضربه شلاق به صمصام بزنند. صمصام ولی خود را از تک‌وتا نمی‌اندازد و می‌گوید: «بله. بزنید. من مستحق این ضربه‌ها هستم. چون عالمِ بی‌عمل بوده‌ام. به دیگران امر و نهی می‌کردم، بدون آن‌که خودم به حرف خودم عمل کنم.» می‌پرسند «چه‌طور؟» می‌گوید «همین که به سید گفتم پا روی دم سگ نگذارد، ولی خودم گذاشتم.»

شهدای عزیز ما هم در نهایت شجاعت بودند و خداوند هم آن‌ها را به بهترین صورت پذیرفت. انسانی که ترسو باشد، تا آخر پای امام زمان عجل الله تعالی فرجه نخواهد ایستاد، همان‌طور که تا آخر پای جمهوری اسلامی نماندند. آن‌هایی که شجاعت داشتند، توانستند از جمهوری اسلامی دفاع کنند و اکنون هم ایستاده‌اند. اما راحت‌ترین کار برای افراد ترسو این است که جمهوری اسلامی را کنار بگذارند. در این صورت، هم مشهور هستند و هم حقوق نجومی می‌گیرند و اختلاس می‌کنند. اما روحیه‌ای که انقلابی بود، نه دنبال اختلاس است نه دنبال حقوق نجومی است.

 حقوق نجومی نه در صنعت موشکی است، نه در صنعت هسته‌ای و نه در سلول‌های بنیادی. حقوق نجومی برای دولت‌مردانی است که بسیاری از آن‌ها ذره‌ای اعتقاد نه به انقلاب دارند، نه به شهدا و نه به هیچ‌ یک از آرمان‌های این انقلاب. بلکه تنها به خاطر پول مسئولیت گرفتند و مثل زالو در حال خوردن خون این مردم و این مملکت هستند. روزبه‌روز لوایح ضد دین و ضد انسانیت وارد مجلس شده و تصویب می‌شود. امروز همین معاهده‌ی  FATFآزمونی سنگین برای مجلس شورای اسلامی خواهد بود. معاهده‌ای که اگر تصویب شود، خودمان با دست خودمان، عالی‌ترین مقام‌های کشور را تحریم می‌کنیم. یعنی کسانی که از طرف آمریکا تحریم شده‌اند، دیگر نمی‌توانند در بانک مرکزی خودمان حساب داشته باشند. معاهده‌ای که به موجب آن، اگر آمریکا احساس کند یکی از افرادِ در لیست تحریمش در هواپیمایی نشسته، اجازه دارد هواپیما را در هرجایی از دنیا به زمین بنشاند و آن فرد را دستگیر کند. ممکن است اشتباه گرفته باشند، اما بگوید من احساس کردم که چنین است. چه حقارت‌ها که با امضای این قرار داد ننگین خواهیم کشید. این معاهده فاجعه‌ای است بزرگتر از آنچه فکر می‌کنید.

بسیاری از همین افرادی که امروز مسئولیت گرفته و در عالی‌ترین مقام‌های این کشور جا گرفته‌اند، هشت سال دفاع مقدس یا آمریکا بودند یا فرانسه و یا انگلیس. حال به این کشور خیانت می‌کنند. خوشی‌هایش برای اینهاست و بدو بیراه، فحش و توهین شنیدنش برای جمهوری اسلامی،حزب‌اللهی‌ها و رهبری.

 

[۱] . بحار الأنوار: ۶۷/ ۷۶، باب ۷۶، حديث ۵٫  مستدرك الوسائل: ۱۲/ ۱۱۱، باب ۸۱، حديث ۱۳۶۵۸٫

[۲] . هزار و يك حكايت تاريخى، ج ۳،‌صفحه ۶۹

[۳]. بحارالانوار، جلد۷۱، صفحه ۱۵۷

[۴] . برنامه درسهایی از قرآن سال ۶۷ . ج۱، ص ۵

[۵] . عیون الحکم و المواعظ (لیثی) ص ۴۱۷ ، ح ۷۰۸۴٫ غرر الحكم : ۷۵۹۷

[۶] . کافی، ج ۲، صفحه ۳۳۸

[۷] . سوره  مائده، آیه ی ۵۴

[۸] . فضل بن حسن طبرسى، احتجاج، ج ۳، ص ۲۰۸

[۹] . مجله ۱۴. پاسدار اسلام، ۱۳۶۸/۱/۸

[۱۰] . خاطرات قرائتی-بهشتی ،ج ۲، ص ۳۳٫

[۱۱] . خاطرات آیت الله مسعودی خمینی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۱، ص ۲۲۸

[۱۲]. حكایت سلاله زهرا(سلام الله علیها)، حسن صدری مازندرانی، ص ۸۹؛  بیانات در دیدار فرمانده و جمع کثیری از پرسنل نیروی هوایی ارتش، ۱۹بهمن۱۳۶۸٫

[۱۳].  اعیان الشیعه، ج ۴، صفحه ۵۷۱٫ الدرجات الرفیعه، تالیف سید علی خان، صفحه ۴۲۷

[۱۴] . الاستيعاب ۳۳۱/‏۱ و تهذيب تاريخ دمشق ۸۹/‏۴٫

 

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*