اصول حاکم بر جامعه قرآنی – جلسه ۷

اصول حاکم بر جامعه قرآنی – جلسه ۷

             دسته مناسبتي : ماه مبارك رمضان   / 

             دسته موضوعي : ⛓ سلسله جلسات   /  اخلاق اسلامی   /  زن و خانواده (نقش ها، حجاب، خانواده و ... )   /  فرهنگ و اصول اجتماعی اسلامي   / 

             دسته زماني : سال 1396   / 

اصول حاکم بر جامعه قرآنی - جلسه ۷ با موضوع : عمل به وظیفه و قانون مداری

فايل صوتي : دانلود صوت

اصول حاکم بر جامعه قرآنی – جلسه ۷

عمل به وظیفه

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) وظیفه هدایت مردم را داشتند اینقدر به این وظیفه دقیق عمل می‌‌کنند و خود را به مشقت می‌‌اندازند که خداوند در قرآن به پیامبر می‌‌گوید ای پیامبر چرا خودت را اینقدر به مشقت می‌‌اندازی؟ «طه * مَا أَنزَلْنَا عَلَیْک الْقُرْءَانَ لِتَشقَی»؛ طه * ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكني. [۱] یعنی هر مقدار که وظیفه پیامبر بود، پیامبر بیش‌‌تر از آن، عمل به وظیفه کرد.

حضرت علی (علیه السلام) بعد از بیست و پنج سال خانه نشینی، اگر ما جای ایشان می‌‌بودیم قطعاً حکومت را قبول نمی‌‌کردیم. می‌‌گفتیم مردمی که قدر مرا ندانند بهتر است بروند و در منجلاب کشیده شوند. مردم می‌‌آیند و با حضرت علی (علیه السلام) بیعت می‌‌کنند و بعد امیر المؤمنین(علیه السلام) در برابر اصرار مردم مبنی بر پذیرفتن خلافت فرمودند: «… لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذالله ألاّ یُقارّوا على كِظّةِ ظالم و لا سَغَبِ مظلوم لألقَیتُ حَبلَها على غارِبها و لسقیتُ آخرها بكأس اوّلها»؛ اگر این بیعت کنندگان نبودند و حجت بر من تمام نمی‌‌نمودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکار شکم‌‌باره را بر نتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند رشته این کار را از دست می‌‌گذاشتم و پایانش را چون آغازش می‌‌انگاشتم.

یعنی کسی که می‌‌خواهد کاندیدای شورای شهر یا مجلس یا ریاست جمهوری شود باید وظیفه را در نظر داشته باشد و بگوید بهتر از من در این زمینه کسی نیست و حالا من آمدم. ولی شما می‌‌بینید که یک انتخابات می‌‌شود و همه احساس تکلیف می‌‌کنند. آیا این یعنی بهتر از این شخص کسی وجود ندارد و واقعاً قحط الرجال شده است؟ باید انسان وظیفه‌‌اش را در نظر داشته باشد و دنبال وظیفه‌‌اش برود.

همچون بقیه اصولی که ذکر کرد یک نیز نمونه بارز و واقعی عمل به تکلیف و وظیفه، شهدا هستند. شهدا به وظیفه شان در بهترین صورت عمل کردند:

– هیچ کدام نگفتند ما تازه ازدواج کردیم؛ بلند شویم کجا برویم. می‌‌بینید که شهدا ازدواج می‌‌کردند و دو روز بعد در جبهه‌‌ها به شهادت می‌‌رسیدند. شهید محمد علی کرامتی تنها دو روز بعد از ازدواجش رفت و به شهادت رسید. گفتن این مسائل راحت است اگرنه انسان وقتی ازدواج می‌‌کند تا یک سال در تب و تاب ازدواج است. اینقدر برای خودش توجیه می‌‌آورَد که حالا که تازه ازدواج کرده است، جبهه نرود.

– نمی‌‌گفتند ما فرزند داریم یا فرزندمان هنوز به دنیا نیامده است. زن علاقه دارد که هنگام تولد فرزندش شوهرش کنارش باشد. منزل شهید سجاد طاهرنیا در گیلان که رفته بودیم، خانواده ایشان گفتند که چند ساعت به تولد فرزندشان، ایشان راهی سوریه می‌‌شود؛ فرزندش را نمی‌‌بیند و به شهادت می‌‌رسد.

– نمی‌‌گفتند که فرزند ما مریض است. فرزند آدم که مریض می‌‌شود، انسان آرام و قرار ندارد و اگر سرکار هم باشد هرچند لحظه تماس می‌‌گیرد و احوالش را جویا می‌‌شود. حالا فرزندت در تب بسوزد و به خاطر عمل به تکلیف زن و فرزند را بگذاری و بروی. همان کاری که شهید زین الدین وقتی برگشت و دید که کاری از او ساخته نیست و باید برگردد انجام داد:

شهید زین‌‌الدین و فرزند بیمارش

رفته بود شمال غرب، مأموریت فرستاده بودندش. بعد از یک ماه که برگشته بود اهواز، دیده بود لیلا مریض شده، افتاده روی دست مادرش. یک زن تنها با یک بچه‌‌ی مریض. باز هم نمی‌‌توانست بماند و کاری کند. باید برمی‌‌گشت. رفت توی اتاق. در را بست. نشست و یک دل سیر گریه کرد. [۲]

– نمی‌‌گفتند این که برادرمان در جبهه است و دیگر کافی است: یکی از برادران شهید باکری در زمان رژیم شاه به شهادت رسید. خودش و دیگر برادرش حمید به عملیات رفتند. حتی وقتی بردارش حمید به شهادت رسید نتوانست جنازه او را به عقب برگرداند و دست آخر هم خودش به شهادت رسید. جنازه هیچ کدام هم برنگشت. نه جنازه آن بردار را ساواک برگرداند و نه خبری از پیکر حمید و مهدی شد.

– نمی‌‌گفتند که ما برادرمان شهید شده است و برای ما کافی است:

شهید ردانی پور و مراسم تشییع برادر شهیدش

چشم‌‌های بی رمقش که به من افتاد، خنده‌‌ای کرد و گفت: «بله. رسو ل شهید شد». نمی‌‌دانستم چه بگویم؟ رفته بودم تسلیت بگویم. خوشحال بود. می‌‌خندید. نفهمیدم دوباره کی به هوش آمد. چشم‌‌هایش نیمه باز بود، اشک‌‌هایش روی صورتش می‌‌ریخت. می‌‌گفت: «رسول یک تیر خورد و رفت. من این همه تیر خوردم، هنوز این جام». تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود. رنگ به صورت نداشت. هر چه اصرار کردم که شما برادر بزرگ رسول هستید، باید برای مراسم خودتان را برسانید، می‌‌گفت «نه!». آخر عصبانی شد و گفت: «مگه نمی‌‌بینی بچه‌‌ها کشیدند جلو؟ تازه اول عملیاته. کجا بذارم برم؟».  [۳]

خطاب من امروز به مسئولین سکولاری نیست که دارند دروس دفاع مقدس را از کتاب‌‌ها حذف می‌‌کنند؛ بلکه به مردم می‌‌گویم اگر یکی از این شهدا را آمریکا یا رژیم غاصب صهیونیستی یا حتی جهان عرب داشت چه می‌‌کرد؟ آیا مجسمه او نباید در همه شهرهایشان نصب می‌‌شد؟

اگر می‌‌خواهید که نسل‌‌تان نسل سالمی بماند آن‌‌ها را با شهدا انس بدهید. کتاب خاطرات شهدا را برای فرزندانمان تهیه کنیم و یا اگر قصه‌‌ای می‌‌خواهیم برای بچه‌‌هایمان بگوییم از شهدا بگوییم.

این‌‌ها مجروح می‌‌شدند و می‌‌دیدی یک دست خود را از دست داده‌‌اند ولی برمی‌‌گشتند و با همان یک دست فرماندهی می‌‌کردند. حاج حسین خرازی یک دستش قطع شد ولی باز برگشت و با همان یک دست فرماندهی کرد و جنگید تا به شهادت رسید. شهید کاوه نیز از بیمارستان فرار کرد تا بتواند خودش را به عملیات برساند.

– نمی‌‌گفتند که الآن فصل درس است؛ به اولویت‌‌ها نگاه می‌‌کردند و وقتی می‌‌دیدند که اولویت با جبهه است می‌‌رفتند.

 شهید احسان قاسمیه که دانشجوی ممتاز دانشگاه تگزاس بود وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، دانشگاه را رها کرد و خودش را به جبهه‌‌ها رساند.

درس یا جنگ؟

شهید ردانی پور از جبهه رفته بود پیش امام که «باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالأخره درس مقدم هست یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند «محکم بمانید توی جنگ». دیگر کسی جلودارش نبود. [۴]

اسلام سگ نگهبان ندارد…!

شهید نواب صفوی روزی به دیدار علامه امینی رفتند. علامه امینی به ایشان گفتند: «من حیفم می‌آید از شما، ایران نمانید، شما را می‌کشند. بیایید برویم نجف درس بخوانید. با استعدادی که دارید پیشرفت می‌کنید، مرجع می‌شوید، آن وقت اقدام کنید. هزینه رفتن شما به نجف با من».

نواب‌صفوی نگاهی به علامه‌امینی انداخت و مکث کرد و بعد گفت: «اسلام سرباز و درسخوان دارد، سگ [نگهبان] ندارد…  من و برادرانم می‌خواهیم سگ اسلام باشیم …» علامه امینی چشم‌هایش پر از اشک شد، سرش را انداخت پایین و از اتاق بیرون رفت.

– نمی‌‌گفتند اینجایی که هستیم کسی قدر ما را نمی‌‌داند. نمی‌‌گفتند قدر ما را نمی‌‌دانند پس ما رفتیم:

صیاد، صیاد است؛ حتی بی درجه!

همیشه بود؛ هیچ وقت خودش را کنار نکشید. حتی وقتی به تهران احضار شد و درجه‌‌های سرهنگی‌‌اش را گرفتند؛ وقتی بنی صدر خلع درجه‌‌اش کرد. با لباس بسیجی می‌‌رفت سپاه، طرح می‌‌داد وبرنامه‌‌ریزی ستادی می‌‌کرد. همیشه بود؛ حیّ و حاضر. هیچ وقت خودش را کنار نکشید؛ چه زمان جنگ، چه بعد جنگ. [۵]

– می‌‌گفتند ما باید حج و عمره و کربلا و سوریه و … برویم:

 هر بار به خاطر عملیات…

قرار بود مکه برویم، سوریه برویم. هر بار درست یکی دو روز مانده به رفتن، زنگ می‌‌زد که نمی‌‌توانم بیایم. می‌‌خورد به عملیات. نشد. خیلی هم دوست داشت، اما نشد. نرفتیم.[۶]

شهید بابایی قرار بود با همسرش به مکه برود. خبر نزدیک بودن به عملیات که به او رسید همسرش را تنها به حج فرستاد و گفت که ان شاءالله خودم عید قربان به حج می‌‌آیم. عید قربان هم به شهادت رسید.

– نمی‌‌گفتند ما در شهر شغل و پست مهمی داریم:

هر طور که بود رفت جبهه!

خواستند همان جا توی شهر نگهش دارند. حتی پاسدار نمونه‌‌ی شهرش کردند.

نماند. هر طور که بود، خودش را رساند جبهه [۷]

شهید باکری نیز که شهردار ارومیه بود، اما وظیفه‌‌اش را جای دیگری دید و آن را انجام د

– برایشان مهم نبود که کجای جبهه باشند:

هرچه وظیفه اقتضا کند…

یک شب که مسعود را در مسجد دیدم، از او پرسیدم: «در جبهه چه می‌‌کنی؟» گفت: که در جبهه آرپی جی زن بودم ولی وقتی فرمانده گفته که به حد نیاز آرپی جی زن داریم اما برای حمل مجروح به افرادی نیاز داریم، شنیدم که افرادی گفتند: «ما آمده‌‌ایم جنگ تا تانک بزنیم و عراقی بکشیم، حالا باید مجروح حمل کنیم؟» ناراحت شدم و به فرمانده گفتم: «من حاضر هستم، حالا که وظیفه چنین اقتضا می‌‌کند که در خدمت مجروحین باشیم، چرا که نه؟ افتخار هم باید کرد». [۸]

ما هم باید امروز بررسی کنیم ببینیم وظیفه‌‌مان چیست و آن را انجام بدهیم.

وظیفه امروز فرزندآوری است ولی می‌‌بینیم که چطور با توجیه از انجام آن سرباز می‌‌زنیم. وظیفه امروز ما ایجاد شغل است اما آن را انجام نمی‌‌دهیم. الان وظیفه ما حمایت از کالای داخلی است. در بحث‌‌های علمی خود را قوی کنیم تا یک شبهه ما را به هم نریزد

  1. قانون مداری

یک جامعه قرآنی پای‌‌بند به قانون است. اسلام نیز یک دین قانون مدار است و همه چیز را مشخص کرده و برایش قانون تعیین کرده است.

قانون مداری پیامبر

زني از اشراف دزدي كرده بود. عدّه‏اي وساطت كردند. فرمود: «اگر دخترم فاطمه هم دزدي كرده بود، دستش را قطع مي‏كردم». [۹]

اسم قانون و پایندی به آن را که می‌‌شنویم مسائل راهنمایی و رانندگی به ذهنمان می‌‌آید که البته پایبندی به قوانین راهنمایی و رانندگی از مصادیق قانون مندی است.

امام گفته‌‌اند بدون گواهینامه …

من یک روز صبح با ماشین در حال عبور از فلکه کارگر بودم و به طرف سپاه می‌‌رفتم که دوچرخه سواری را دیدم که یک کلت کالیبر ۴۵ به کمر بسته بود. وقتی نگاه کردم دیدم آقای فرومندی است. پرسیدم:«چرا با دوچرخه آمدید حاج آقا؟ پاسخ داد:«مگر خبر نداری؟ دیشب امام فرمود که کسی بدون گواهینامه سوار ماشین یا موتور نشود. [۱۰]

شب نباید از هفتادتا بیشتر رفت!

حوصله‌‌ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم. «آقا مهدی! شما که می‌‌گفتین قم تا خرم آباد رو سه ساعته می‌‌رین». گفت «اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش‌‌تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه». [۱۱]

شهید بهشتی و رعایت قانون شاهنشاهی!

حجت الاسلام قرائتی می‌‌فرمودند: درزمان طاغوت، با شهید بهشتی توى ماشينش نشسته بوديم. ساعت يازده شب جايى مى‏رفتيم؛ حدوداً يازده، دوازده، بود. رسيد به چراغ‏ قرمز. ايستاد. هيچ كس هم نبود توى خيابان‌‌هاى تهران. گفتم دكتر بهشتى هيچ كس نيست، شما هم كه شاه را قبول ندارى برو، گفت من نظام را قبول ندارم، نظام شاهنشاهى را، اما نظم را قبول دارم، بايد بايستم‏. [۱۲]

امام (رحمت الله علیه)‌‌ و رعایت قانون پاریس

یکی از خصوصیات بارز امام این بود که حتی در مملکت کفر هم حقوق و قوانین اجتماعی آن جامعه را رعایت می‌‌کردند. از جمله وقتی در پاریس، برادران پولی جمع کرده و گوسفندی خریدند و آن را در پشت حیاطی که امام برای نماز به آنجا می‌‌آمدند، ذبح کردند و به مناسبت شب عاشورا مقداری از آن خوراک تهیه کردند و مقداری از آن را هم برای منزل امام فرستادند. چون در فرانسه قانونی وجود دارد که طبق آن ذبح هر حیوانی در خارج از کشتارگاه به خاطر رعایت مسائل بهداشتی ممنوع است تا امام از چنین قانونی اطلاع یافتند، فرمودند: چون تخلف از قانون حکومت اینجا شده است، من از این گوشت نمی‌‌خورم. [۱۳]

دژبان ۱۶ ساله و فرمانده لشکر

حدود شانزده سال داشت. رزمنده‌‌اي بسيجي بود و تازه به جبهه آمده بود. او را به عنوان دژبان در ورودي عقبه ي لشگر تعيين كرده بودند . بازرسي عبور و مرور خودروها بر عهده ي او بود . فرمانده ي لشكر ( شهيد حاج حسين خرازي، فرمانده‌‌ي لشكر ۱۴ امام حسين (علیه السلام)) ، به اتفاق دو نفر از مسئولان با تويوتا سر رسيدند . آن‌‌ها مي خواستند وارد موقعيت شوند كه دژبان جلويشان را گرفت. او فرمانده و ديگر مسئولان را از روي چهره نمي‌‌شناخت. تنها اسمشان را شنيده بود. لذا به آن‌‌ها گفت :«كارت شناسايي بدهيد».

فرمانده‌‌ي لشكر جواب داد: «همراهمان نيست».

دژبان گفت: «پس حق ورود نداريد».

يكي از همراهان خواست فرمانده‌‌ي لشكر را معرفي كند؛ اما فرمانده با اشاره او را به سكوت فرا خواند . آن‌‌ها هر چه به دژبان اصرار كردند فايده‌‌اي نداشت. او كارت شناسايي مي‌‌خواست. همراه ديگر فرمانده كه ديگر طاقتش تمام شده بود، گفت: «طنابو بنداز بريم، حوصله نداريم».

دژبان در حالي كه اسلحه را به طرف آن‌‌ها نشانه رفته بود، با لحني خشن گفت: « بلبل زبوني مي‌‌كنيد؟ زود بياييد پايين، دراز بكشيد رو زمين، كمي سينه‌‌خيز بريد تا با مقررات آشنا شيد». فرمانده‌‌ي لشكر با فروتني خاصي كه داشت، به همراهان خود آهسته گفت: « هر كاري مي‌‌گويد انجام بدهيد». او از خودرو پياده شد. وقتی مسئول دژبانی آمد دید که فرمانده لشکر در حال کلاغ پر رفتن است. آمد و به آن نوجوان حاج حسین خرازی را معرفی کرد. تا می‌‌خواست او را عتاب کند، حاج حسین خرازی آمد و گفت که او به وظیفه‌‌اش عمل کرده است و کسی نباید با او کاری داشته باشد.

 

[۱] سوره طه، آیات ۱ و ۲

[۲] یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص ۶۸

[۳] یادگاران، جلد هشت، کتاب شهید ردانی پور، ص ۳۶

[۴] یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص ۴۴

[۵] یادگاران، جلد ۱۱ کتاب شهید صیاد، ص ۱۵

[۶] یادگاران، جلد ۶ کتاب شهید محمود کاوه، ص ۶۶

[۷] يادگاران، جلد ۲۱ كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص ۴۵

[۸] خاطره‌‌ای از شهید مسعود کرمانی، کتاب سیرت شهیدان، ص ۹۶

[۹] بحار الانوار، ج ۱۶، ص ۲۰۳

[۱۰] خاطره‌‌ای از شهید محمد فرومندی‌، اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان

[۱۱] یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص ۵۴

[۱۲] برنامه درس‌‌هايى از قرآن [۶/ ۹/ ۸۱]

[۱۳] به نقل از مرضیه حدید چی، برداشتهایی از سیره امام خمینی؛ ج ۴، ص ۲۹۱

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*