من طاووسم!

من طاووسم!

کسانی که زندگی قانعی دارند، زندگی راحتی دارند. شما ببینید، چه‌قدر از مشکلات زندگی‌های امروز، به دلیل نداشتن قناعت است!

شغالي بود که از شغال بودن خود خسته شده بود. گفت من دیگر نمی‌خواهم شغال باشم و دوست دارم طاووس باشم. روزي چند پرطاووس پيدا کرد. با خوش‌حالي پرها را به سر و بدنش چسباند و پيش دوستانش رفت. دوستانش، از کوچک و بزرگ دور او جمع شدند. يکي گفت: «چه شغال زيبايي، مثل پرنده‌هاست!»

يکي گفت: «چه پرنده‌ي زيبايي، مثل شغال‌هاست!»

شغال مغرور گفت: «من هيچ کدام از اين‌ها نيستم. من طاووسم! حالا هم نيامدم که خودم را نشان بدهم. آمده‌ام بگویم ديگر نمي‌خواهم با شما شغال‌ها زندگي کنم!»

شغال اين را گفت و از راهي که آمده بود، برگشت. رفت تا به گله‌ي طاووس‌ها رسيد. صداي عجيبي از خودش درآورد که بگويد من هم طاووس هستم. طاووس‌ها که تعجب کرده بودند، از گوشه و کنار آمدند و دور شغال جمع شدند. يکي گفت: «تو ديگر که هستي؟»

يکي گفت: «چرا اين پرها را به خودت زدي؟»

شغال گفت: «من هم طاووسم، درست مثل شما! اين‌ها هم پرهایم هستند.»

طاووس‌ها زير خنده زدند و گفتند: «دست از اين مسخره بازي بردار و زودتر از اين‌جا برو.»

شغال گفت: «کجا بروم؟ من طاووسم و بايد پيش شما زندگي کنم!»

طاووس‌ها که ديدند شغال دست‌بردار نيست، ريختند سرش و تا مي‌خورد، نوکش زدند. شغال، با حالِ زار، پيش دوستانش برگشت. اما آن‌ها هم او را به جمعشان راه ندادند و تا می‌خورد، کتکش زدند. شغال بيچاره از اين‌جا مانده و از آن‌جا رانده شد. گوشه‌ای افتاد. از درد و ناراحتی، زوزه می‌کشید. یکی داشت رد می‌شد. گفت: «تو اگر بر شغال بودن خودت قانع بودی، نه نوک می‌خوردی و نه مشت و لگد!»[۱]

[۱]  .  با تغییرات از : شمس، محمدرضا، ۱۳۹۴ ، افسانه‌هاي اين‌ور آب، تهران، نشر افق، چاپ اول.

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*