عمری به خدا «چشم» گفتم

عمری به خدا «چشم» گفتم

اگر اطاعت خدا را نمودی آنگاه خلیفه خدا بر روی زمین می شوی، حتی اگر «حمّال» باشی.

پيرمردي در بازار بار بر دوش خود مي‌‌گرفت و مي‌‌برد. از جايي رد مي‌‌شد بچه‌‌اي از طبقه چندم ساختماني افتاد. گفت به اذن خدا بايست. بچه جلوي دستش ايستاد، دست بچه را گرفت و به زمين گذاشت. مردم آمدند لباس او را تكه پاره كردند كه ببرند. گفت: چرا لباس‌‌هاي مرا پاره مي‌‌كنيد؟ گفتند: چون تو معجزه كردي. گفت: من كاري نكردم. عمري به خدا چشم گفتم. خدا خودش گفته عبد من هرچه تو بگويي من چشم مي‌‌گويم، بچه‌‌هاي زيادي تصادف مي‌‌كنند و مي‌‌ميرند ولي من حالش را ندارم كه بچه‌‌اي جلوي چشمم بميرد گفتم خدايا نگه‌‌اش دار خدا هم نگه داشت. قبر این پیر مرد در تبریز است و روی قبرش نوشته اند «حمال».

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*