صدای خنده

صدای خنده

تا پایش را می‌گذاشت توی خانه، بگو و بخندمان شروع می‌شد. همسایه ها که صدایمان را می شنیدند، تعجب می کردند.

دیر به‌ دیر می‌آمد. اما تا پایش را می‌گذاشت توی خانه، بگو و بخندمان شروع می‌شد. خانه‌یمان کوچک بود. گاهی صدایمان می‌رفت طبقه‌ی پایین. یک روز، همسایه‌ی پایینی به من گفت: «به خدا، این قده دلم می خواد یه روز که آقا مهدی میاد خونه، لای در خونه‌تون باز باشه، من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم‌دیگه چی می گید، این‌قدر می خندید؟».[۱]

[۱] . یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص ۲۴٫

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*