سگ من می شوی ؟!

سگ من می شوی ؟!

اگر آن پسر فقیر به همان نان خشک قناعت می‌کرد و به حلوای آن پسر طمع نمی‌ورزید، هرگز سگ فردی همانند خود نمی‌شد.

روزی، شبلی به مسجد رفت تا نماز بخواند. در آن مسجد، کودکان مشغول کتابت بودند. وقت نان خوردن آن‌ها بود و با هم نان می‌خوردند.

دو کودک، نزدیک شبلی نشسته بودند، یکی پسر ثروتمندی بود و دیگری فرزند فقیری. پسر ثروتمند مقداری حلوا داشت و پسر فقیر، مقداری نان خشک. پسر ثروتمند حلوا می‌خورد و پسر فقیر از او حلوا می‌خواست. پسر ثروتمند به پسر فقیر گفت: «اگر حلوا می‌خواهی، باید سگ من باشی». او قبول کرد.

پسر ثروتمند گفت: «پس صدای سگ درآور! آن بیچاره، صدای سگ در آورد و او مقداری حلوا پیش پسر فقیر انداخت. این کار، چند بار تکرار شد.

شبلی به آن‌ها نگاه می‌کرد و می‌گریست! مریدان از او پرسیدند: «برای چه گریانی؟».

گفت: «نگاه کنید که طمع چه بر سر مردم می‌آورد. اگر آن پسر فقیر به همان نان خشک قناعت می‌کرد و به حلوای آن پسر طمع نمی‌ورزید، هرگز سگ فردی همانند خود نمی‌شد».[۱]

[۱] . قابوس‌نامه، عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*