دنبال واکس برای کفش هایم هستم!

دنبال واکس برای کفش هایم هستم!

عملیات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند. حسن وسایلش را می‌‌گشت؛ دنبال چیزی بود. گفتم: چی می‌‌خوایی؟...

عملیات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند. حسن وسایلش را می‌‌گشت؛ دنبال چیزی بود. گفتم: «چی می‌‌خوایی؟». گفت: «واکس. می‌‌خوام کفشامو واکس بزنم، باید بریم جلسه».[۱]

[۱] یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص ۸۷

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*