لوح | تو هیچی نیستی!

لوح | تو هیچی نیستی!

با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب می زد: «مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینا این قدر بهت اهمیت میدن، تو هیچی نیستی...»

به مناست ۲۷ آبان، سالروز شهادت شهید مهدی زین‌الدین 

چشم‌شان که به مهـدی افتاد، از خوشحالی بال درآوردند. دوره‌اش کردند و شروع کردن به شعار دادن: «فرمانده آزاده،آماده ایم آماده!»

هر کسی هم که دستش به مهدی می رسـید، امان نمی‌داد؛ شروع می کرد به بوسیدن…

مخمصه ای بود برای خودش! خلاصه به هر سختی‌ای که بود از چنگ بچه‌های بسیجی خلاص شد، اما به جای اینکه از این همه ابراز محبت خوشحال باشد، با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب می زد: «مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینا این قدر بهت اهمیت میدن، تو هیچی نیستی؛ تــو خاک پای این بسیجی هایی…!»

برگرفته از کتاب «کاندیدای اصلح» اثر سیدمحمدحسین راجی

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*