داستان | دلجویی از گربه!

داستان | دلجویی از گربه!

مجموعه لوح «دلجویی از گربه» به مناسبت سالروز شهادت پنجمین شهید محراب؛ آیت‌الله اشرفی اصفهانی به دست منافقان

فايل صوتي : دانلود صوت

داستان | دلجویی از گربه!

(( برای دریافت تصاویر با کیفیت بر روی آن کلیک نمایید ))

به مناسبت سالروز شهادت آیت‌الله اشرفی اصفهانی

حجت الاسلام قرائتی تعریف می‌کنند: آیت‌الله شهید اشرفى اصفهانی شهید شده بودند؛ من به منزل ایشان در کرمانشاه رفتم و از آقازاده‏‌اش خواستم خاطره‌ای از ایشان بگوید. می‌گفت: روزی پدرم از آشپزخانه می‌خواست به اتاق برود. (ایشان حدود ۸۰ ۹۰- سال ساله بودند و عصا در دست داشتند.) یک مرتبه دید گربه ای یک تکه گوشت در دهان گرفته، دارد می دود! تا دید گوشت دهانش است، با عصا روى گربه زد…

بعد از این کار، پدرم به اتاق رفت و باخود گفت: چرا زدى؟! گربه غریزه‌اش این است که هرجا گوشت دید ببرد؛ چون هم گرسنه اش است هم بچه دارد. تو هنر دارى باید گوشت خودت را حفظ کنى. تو وظیفه‌ات این است که گوشت را حفظ کنى. گربه هم غریزه‏‌اش این است که گوشت را دید ببرد. تو به وظیفه‌ات عمل نکردى ولى او به غریزه‏ اش عمل کرده است. مقصر تو هستى!

گفت: حسین! گفتم: بله آقا! گفت: برو گربه را بیاور عذرخواهى کنم. گفتم: بابا ول کن. آخر گربه که‏ عذرخواهى نمی‌خواهد! گفت: من به ایشان بیخود چوب زدم. من وظیفه دارم، حیوان غریزه؛ وظیفه‏‌ى من حفظ گوشت است. غریزه‏ ى او هم اینکه گوشت را ببرد. من به وظیفه عمل نکردم و مقصر من هستم.

گفتم: حالا عوضش گوشت را برد.این گوشت براى اینکه… گفت: نه! این چوبى که من به او زدم، گناه کردم… هرچه گفتم دیدم ایشان اصرار دارد و می‌گوید: این گربه در سرداب رفته؛ برو او را بیاور. گفتم: آقا گربه را مگر می شود گرفت؟! مرغ که نیست! گربه چنگ می‌اندازد صورت‌مان را زخمى می‌کند! گفت: ببین یک کلاه روى سرت بکش، دستت را بکن در این کیسه‏ هاى که در حمام استفاده می‌کنند؛ صورتت را هم بپوشان، این را بگیر و بیاور! دیدم پیرمرد التماس می‌کند؛ دلم براى پدرم سوخت. خلاصه آن گربه را گرفتم و به ایشان دادم.

آیت‌الله اشرفى بغلش گرفت و مرتب گفت: «خدایا! مرا ببخش! ظلم کردم. این حیوان که گناه نکرده بود؛ این باید گوشت را ببرد. من باید حفظ کنم…» براى ما صحنه‏ عجیبی پیش آمده بود و ما بهت‌زده شدیم. بعد از آن، هر وقت آیت‌الله اشرفى می‌خواست غذا بخورد، پیرمردِ ۸۰ ۹۰- ساله، مقداری غذا در ظرف می‌ریخت و به زیرزمین برای گربه می‌برد! و وقتی برمی‌گشت خودش غذا می‌خورد. می‌گفت: باید آن چوب را جبران کنم…

آیت‌الله اشرفى که شهید شد، این گربه تا صبح زوزه می‌کشید. و هر چه به او غذا دادیم نخورد! پیکر پدرم را اصفهان بردیم؛ گربه‌اى هم که چند سال در خانه‏ ى ما بود، رفت که رفت…

حیوان‌ها شعور دارند؛ اما در این کره خاکی، برخی از آدم‌ها به تعبیر قرآن، بدتر از حیوان‌اند…

امام خمینی در پیامى که براى شهید آیت‌الله شهید اشرفى اصفهانی دادند فرمودند: ننگ ابدی بر آنان که یک چنین شخص صالحی را که آزارش به موری نرسیده بود، از ملت ما گرفتند و خود را درپیشگاه خداوند متعال و در نزد ملت فداکار، منفورتر وجنایتکارتر از قبل معرفی کردند…

در مظلومیت این نظام و انقلاب همین بس که پس از گذشت این همه سال از انقلاب، یک عده همکار و همدست آن جانیان شده و جمهوری اسلامی را متهم می‌کنند که چرا آن‌ها را اعدام کردند!

برشی از سخنرانی حجت الاسلام راجی

برگرفته از خاطره حجت الاسلام قرائتی در برنامه درس هایی از قرآن ۸۷/۶/۱۴

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*