تمامي جستارها با عنوان: ظلم

پیرمردی صادق می‌گفت:

پس از انقلاب مشروطیت كه سربازان محمد ولیخان سپهسالار وارد تهران شدند، با چشم خودم دیدم كه روزی در نواحی قنات آباد، دو نفر سوار بر اسب و مسلح -به طوری كه قطارهای فشنگ را روی سینه خود بسته بودند- از وسط خیابان به طرف امامزاده حسن می‌رفتند.

یكی از آن سربازان، چپقی بلند در دست داشت و مشغول كشیدن بود.

در كنار خیابان، درویشی فقیر كه سر خود را تازه با تیغ تراشیده بود، نشسته و سر به زانوی تفكر گذارده و به حال خود مشغول بو.

همین كه این دو نفر تفنگچی از آن جا عبور كردند و چشمشان به این پیرمرد سر تراشیده افتاد، آن سرباز چپق به دست، به سوی درویش آمد و از روی اسب خم شد و آتش چپق خود را روی سر او خالی كرد و رفت.

درویش سر خود را از روی زانو برداشت و نظری كرد و گفت: این كدو، صاحب دارد.

سرباز ظالم هنوز یك میدان جلو نرفته و به امامزاده حسن نرسیده بود. من چون در راه بودم، به آن جا رسیدم، دیدم گروهی از دور مشغول تماشای آن تفنگچی هستند.

اسبش او را به زمین زده بود، یك دست بر روی سینه او گذارده و با دست دیگر، مرتباً بر سرو سینه و بدنش می كوفت، تا او را در زیر پای خود به هلاكت رسانید.

منبع: گذرگاه عبرت، محمد علی کریمی نیا، ص 22.

 

این است نتیجه کسی  که ظلم می کند... «ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ یدَاك».

 

لینک تلگرام این مطلب

داستان | کارمند بنی امیه

داستان های دوران ائمه (علیهم السلام)  .  داستان های کوتاه  .  

علی بن حمزه می گويد: دوست جوانی داشتم كه شغل نويسندگی در دستگاه بنی اميّه داشت. روزی آن دوست به من گفت: از امام صادق عليه السّلام براي من وقت بگير تا به خدمتش برسم. من از حضرت اجازه گرفتم تا او شرفياب شود، حضرت اجازه دادند و در وقت مقرّر، من با او خدمت حضرت رفتيم. دوستم سلام كرد، نشست و گفت: فدايت شوم، من در وزارت دارائی رژيم بنی اميّه مسئوليّتی دارم و از اين راه ثروت بسياری اندوخته ام و بعضی خلاف ها انجام داده ام! حضرت فرمودند: اگر بنی اميّه افرادي مثل شما نداشتند تا ماليات برايشان جمع كند و در جنگ ها و جماعات آن ها را همراهی كند، حق ما را غصب نمي كردند! جوان گفت: آيا راه نجاتی براي من هست؟ حضرت فرمودند: اگر بگويم عمل می كنی؟ گفت: آری. حضرت فرمودند: آنچه از مال مردم نزد تو هست و صاحبانش را می شناسی به آن ها برگردان و آنچه كه صاحبانش را نمی شناسی از طرف آن ها صدقه بده. من در مقابل اين كار بهشت را براي تو ضمانت می كنم! جوان سر به زير انداخت و مدّتی طولانی فكر كرد و سپس گفت: فدايت شوم دستورت را اجرا می كنم. علی بن حمزه می گويد: من با آن جوان برخاسته و به كوفه رفتيم. او همه چيز خود و حتّی لباس هايش را به صاحبانش برگرداند و يا صدقه داد، من از دوستانم مقداری پول برای او جمع كردم و لباس برايش خريداری نمودم و خرجی هم برای او می فرستاديم. چند ماهي از اين جريان گذشت و او مريض شد، ما مرتّب به عيادت او می رفتيم. روزی نزد او رفتم، او را در حال جان دادن يافتم، چشم خود را باز كرد و گفت: اي علی! آنچه دوست تو (امام صادق عليه السّلام) به من وعده داد به آن وفا كرد. اين را گفت و از دنيا رفت. ما او را غسل داده، كفن كرده و به خاك سپرديم. مدّتی بعد خدمت امام صادق عليه السّلام رسيدم، همين كه حضرت مرا ديدند فرمودند: ای علی! ما به وعده ی خود در مورد دوست تو وفا كرديم. من گفتم: همين طور است فدايت شوم. او هم هنگام مردن اين مطلب را به من گفت.

داستان | گناه تماشاچیان کربلا

داستان های دوران ائمه (علیهم السلام)  .  داستان های کوتاه  .  

شخصی نقل می کرد که دیدیم یکی از افرادی که با عمر سعد به کربلا رفته بود موقع رفتن سالم بود ولی نابینا برگشت بدون اینکه زخم شمشیری روی چشمش باشد. علت را از او پرسیدم. گفت: شب یازدهم محرم خوابم برد و در عالم خواب دیدم دو تا ملک آمدند و گفتند که پیامبر با شما کار دارد. من که می دانستم در کشتن نوه پیامبر دست داشتم گفتم من با پیامبر کاری ندارم، این ملائک یقه ام را گرفتند و کشان کشان روی زمین بردند تا نزد پیامبر رسیدیم. نه نفر دیگر هم آن جا بودند. جلوی پیامبر تشت پرخونی بود و لباس های پیامبر خاکی و خودش هم بسیار محزون بود. پیامبر صلی الله علیه و آله رو به من کرد و فرمود: خجالت نکشیدی!؟ از خدا حیا نکردی که فرزندم را این گونه به شهادت رساندی!؟ سپس شمشیر را برداشتند و نفر اول را که زدند سر از تنش جدا شد و تمام وجودش آتش گرفت و بقیه هم همینطور تا این که نوبت به من رسید. به پیامبر گفتم به خدا قسم من حتی سنگی پرتاپ نکردم و یک چوب و شمشیر و نیزه نزدم و فقط از دور نگاه می کردم. پیامبر فرمودند تو به کار آن ها راضی بودی و دست در داخل تشت پرخون زدند و روی چشمان من کشیدند وقتی از خواب بیدار شدم نابینا شده بودم.

داستان | ستایش از حاکم ستمگر

داستان های کوتاه  .  

جناب شيخ، دوستان و شاگردان خود را از همكاري با دولت حاكم( پهلوی) و به خصوص از تعريف و تمجيد آنان بر حذر می داشت. يكي از شاگردان شيخ از وی نقل كرده است كه فرمود: « روح يكی از مقدّسين را در برزخ ديدم محاكمه می كنند و همه كارهای ناشايسته سلطان جائر زمان او را در نامه عملش ثبت كرده و به او نسبت می دهند. شخص مذكور گفت: من اين همه جنايت نكرده ام. به او گفته شد: مگر در مقام تعريف از او نگفتی: عجب امنيّتی به كشور داده است؟ گفت: چرا! به او گفته شد: بنابراين تو راضی به فعل او بودی، او برای حفظ سلطنت خود به اين جنايات دست زد.» در نهج البلاغه آمده است كه امام علی عليه السلام فرمودند: «الرّاضي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدّاخِلِ فيهِ مَعَهُمْ، وَ عَلي كُلِّ داخِلٍ فِي باطِلٍ إِثْمانِ: إِثْمُ العَمَلِ بِهِ، وَإثْمُ الرِّضا بِهِ»؛ هركه به كردار عدّه ای راضی باشد، مانند كسی است كه همراه آنان، آن كار را انجام داده باشد و هر كس به كردار باطلی دست زند او را دو گناه باشد؛ گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن.[۱]

[۱]. كيميای محبت-ری شهری ص ۷۲

داستان | تکیه بر ظالم

داستان های کوتاه  .  

نقل شده كه پيامبری از بنی اسراييل وارد شهری شد، در همان ابتداي ورود ديد كه يك عالم عابد و زاهدی زير آوار رفته و سرش بيرون مانده بود كه مورچه ها سرش را خورده بودند. تعجب كرد از اينكه عالم عابد و زاهدی كه ۷۰ سال در راه خدا قدم برداشته و رياضت كشيده است، چرا بايد به اين نحو بميرد! و پس از آن مطلع شد كه حاكم ظالم آن شهر مرده و تشييع جنازه ی با تشريفات و مهمی از او كرده اند! با خدا مناجات كرد و بيان داشت: «خدايا چه حكمتی در كار است؟ عالم زاهد بايد آنگونه بميرد و حاكم ظالم اينگونه با عظمت و جلال دفن شود؟! خطاب شد آن عالم چند روز قبل حاجتی داشت و براي رفع آن به اين حاكم ظالم مراجعه كرد، نبايد چنين مي كرد «وَ لا تَرْكُنوا اِلَي الَّذينَ ظلموا فتمَسَّكُمُ النّارُ» سوره هود آیه ۱۱۳٫ و اين ظالم حاجت او بر برآورده كرد و به گرفتاريش رسيدگی نمود، پس آن عالم كيفر دارد و براي اينكه كيفرش به قبر و برزخ و قيامت كشيده نشود در اين دنيا مجازاتش كرديم و آن ظالم نيز از آنجا كه ظلمهای فراوان كرده بود، نتيجه ی اين كار خوبش را (برآورده كردن حاجت عالم) در همين دنيا به او داديم و نخواستيم كه پاداشش را در عالم آخرت به او بدهيم؛ لذا آن تشريفاتی را كه برای اين حاكم قائل شدند نتيجه و پاداش آن خدمتی بود كه به آن عالم كرده بود.

داستان | سکوت زیان بار

داستان های دوران ائمه (علیهم السلام)  .  داستان های کوتاه  .  

روزی امام صادق علیه السلام در جمع اصحاب خویش فرمودند:

یکی از دانشمندان را به حال نشسته در قبر خود نگه می دارند و به او گفته می شود صد تازیانه عذاب به تو باید بزنیم، با حال ترس می گوید: طاقت این عذاب را ندارم. در دفعه دوم و سوم ارفاق می شود تا می رسد به یک تازیانه، باز می گوید: طاقت ندارم. مأموران خدا اظهار می دارند چاره ای نیست، باید این تازیانه را به تو بزنیم. مرد عالم می پرسد: سبب این عذاب چیست؟ گفته می شود: همانا تو ضعیف را در زیر شکنجه و ظلم قوی دیدی و به او کمک نکردی:

«فَجَلَّدُوهُ جَلَدَةً مِن عَذابِ اللّه فامَتَلأ قَبرُهُ نارا»؛

پس یک تازیانه بر او می زنند که قبرش پر از آتش می شود.

داستان | سکوت در برار ظلم به خروس

داستان های دوران ائمه (علیهم السلام)  .  داستان های کوتاه  .  

امام صادق عليه السلام فرمودند: پيرمرد عابدى در ميان بنى اسرائيل در زمان هاى قبل به عبادت و راز و نياز با خدا، معروف بود، روزى در میانه ی نماز دو كودكى را در كنار خود ديد كه خروسى را گرفته اند و پرهاى او را مى كنند. او توجه به كار كودكان نكرد و به عبادت خود ادامه داد (و با اينكه مى بايست آنها را از اين كار ظالمانه نهى كند، چيزى به آنها نگفت). خداوند بر او غضب كرد و به زمين فرمان داد تا او را در كام خود فرو برد، زمين او را زنده در خود فرو برد، و او در اعماق زمين همچنان و هميشه فرو مى رود و اين است نتيجه شوم ترك نهى از منكر و سرنوشت پر ازعذاب عابد جاهلى كه به عبادت خشك ادامه داد، و مسائل فرعى را بر مسائل اصلى مقدم مى داشت.[۱]

[۱]. داستان دوستان-محمدي اشتهاردي  ج ۱ ص ۶۸٫

داستان | خواب نادرشاه افشار

داستان های کوتاه  .  

نادر شاه افشار شبی بسیار استرس داشت و خوابش نمی برد و راه می رفت. معین الممالک که از اصحاب سرّ نادر شاه بود علت را از نادرشاه می پرسد. نادرشاه این گونه بیان می کند که جوان بودم و شبی در خواب دیدم که دو فرشته با عزت نزد من آمدند و به من گفتند که پیامبر با شما کار دارد. نزد پیامبر رفتم و ایشان دو شمشیر به کمرم بستند و فرمود تو حاکم خواهی شد اما به مردم ظلم نکنی. از آن شب به بعد اتفاقی افتاد و من حاکم شدم. امشب همان دو فرشته را در عالم خواب دیدم که غضب آلود بودند و گفتند: پیامبر با تو کار دارد و من را بزور نزد پیامبر بردند. پیامبر خشمگین بود و پرسید مگر نگفتم به مردم ظلم نکن. آن دو شمشیر را از کمرم باز کردند. احساس می کنم امشب قرار است که اتفاقی بیفتد. سحر سر از تن نادرشاه جدا شد.