تمامي جستارها با عنوان: امام خمینی رحمت الله علیه

حاج احمد آقا خمینی می فرمودند: زمانی که برادرم حاج مصطفی از دنیا رفت گیج شده بودم و نمی دانستم که چطور این خبر را به پدر برسانیم. با عداه ای از آشنایان برنامه ریزی کردیم که نزد امام می رویم و طوری در حین صحبت با هم و سوال و جواب در مورد آقا مصطفی، خبر درگذشت ایشان را به امام می رسانیم. زمانی که نزد امام رسیدیم و در حین صحبت بودیم که من شروع به گریه کردم. امام رحمت‌الله علیه پرسیدند: احمد اتفاقی افتاده؟ از مصطفی چه خبر؟ در این حال بود که امام رحمت‌الله علیه متوجه مرگ آقا مصطفی شدند. امام چند لحظه‌ای به دست خود نگاه کرد و بعد از گفتن «لاحول و لا قوه الا بالله» و «انالله و انا الیه راجعون» فرمودند، «مصطفی امید آینده اسلام بود، امانتی بود و از دست ما رفت».

و بعد هم فرمودند که : همه می میرند، مصطفی هم مرد. من امید داشتم که فرزندم بیشتر به درد اسلام بخورد.

یعنی من فرزندم را برای اسلام و دین می خواهم.

شخصی به آیت الله بهاءالدینی گفت: امام خمینی رحمت الله ­علیه در جوانی هم اینطور بود؟ اینقدر شجاع بود؟

ایشان گفت: در زمان رضاشاه، که کسی جرأت حرف زدن نداشت، در مدرسه‌ی فیضیه نشسته بودیم که یکی از مأموران شاه وارد مدرسه شد و شروع به فحّاشی و توهین به مقدسات کرد.

همه طلبه­ ها از ترس به حجره­ هایشان رفتند.

من شاهد بودم حضرت امام خمینی رحمت ­الله­ علیه که بیست و چند سال بیشتر نداشت، جلو آمد و چنان سیلی بر صورت او نواخت که عینکش چهارتکه شد.

“تصدقت شوم؛ الهى قربانت بروم، در این مدت که مبتلاى به جدایى از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتى باشد مى‏گذرد ولى بحمد اللَّه تا کنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیباى بیروت هستم؛ حقیقتاً جاى شما خالى است فقط براى تماشاى شهر و دریا خیلى منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالى به دل بچسبد

… خیلى سفر خوبى است جاى شما خیلى خیلى خالیست. دلم براى پسرت قدرى تنگ شده است. امید است هر دو  به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خداى متعال باشند …

ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت؛ روح اللَّه‏ “

این نامه در فروردین ۱۳۱۲ در بیروت توسط حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه) در سفر به مکه مکرمه نوشته شده است.

منبع : صحیفه امام، جلد ‏۱، صفحه: ۲

هر ماشینی که می خواست وارد دربار شود رنگ آن باید مشکی می بود. و حتما یک سرنشین می داشت. او باید دم در ورودی از ماشین پیاده می شد و کلاهش را بر میداشت. لباس ملاقات می پوشید و وقتی وارد اتاق می شد می ایستاد تا اجازه نشستن بیابد. حتی وضع طوری بود که چند ساعت قبل به فرد آداب ملاقات را یاد می دادند. اما حضرت امام سوار ماشین سفید رنگی شد و به درب کاخ که رسید گفت: «روح الله از طرف آیت الله العظمی بروجردی». نگهبان گفت: « باید از ماشین پیاده شوید». امام گفت: «پس بر می گردم». نگهبان هم بالاجبار درب را باز کرد. و ماشین تا دم در کاخ رفت. با همان وضعیت و بدون تغییر لباس داخل شدند و روی صندلی شاه نشستند! شاه که وارد شد صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند. به شاه گفت: «آیت الله بروجردی فرمودند که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند». شاه گفت: « شاه مشروطه چنین کاری از دستش بر نمی آید». دوباره پیام آیت الله را تکرار کرده بلند می شوند و می روند. هیبت امام شاه را گرفته بود و همان روز فرمان آزادی قاتلان بهائیان صادر شد. حاشیه‌های مهم‌تر از متن صص ۴۸ و ۴۹؛ به نقل از: خاطرات آیت الله مسعودی خمینی، ص228.   این عزتی که امام برای انقلاب به ارمغان آوردند، نتیجه شجاعت بود. بدون شجاعت مگر کسی می تواند در اعلامیه خود بگوید «من سینه ی خودم را برای آماج گلوله ها آماده کرده ام».  

یکی از نزدیکان امام نقل می کند که: حضرت امام (ره) در آخرین لحظات عمرشان بودند و درد می کشیدند، آمدم و حال او را پرسیدم. گفتند: ان شاءلله تو سالم باشی و خوب باشی.

هیچ گلایه و شکایتی نداشتند.

داستان | یک کلمه به آقای بنی صدر تذکر می‌دهم

داستان های امام و رهبری  .  داستان های کوتاه  .  

در تنفیظ ریاست جمهوری بنی صدر هم بصیرت امام کاملا مشخص بود که فرمودند: «من یک کلمه به آقای بنی صدر تذکر میدهم. این کلمه تذکر برای همه است. حب الدنیا رأس کل خطیئه»؛ که هنوز زمان زیادی از دوران ریاست بنی صدر نگذشته بود که چهره واقعی اش را به مردم نشان داد. علماء و مراجع نیز همیشه در نهایت بصیرت بودند.

بار اولی که امام را دستگیر کردند تمام بازار به مخالفت با رژیم بسته شد. ولی وقتی ایشان را برای دومین بار گرفتند و برای تبعید بردند، این اتفاق نیفتاد. قضیه از این قرار بود که بعضی از بزرگان اصناف پیش معاون ساواک در بازار دعوت شده و قول داده بودند، بازار بسته نشود. در مقابل هم ساواک به هشتاد نفر از آنها تذکره ی کربلا داد.[۱]

[۱]. خاطرات حاج احمد شهاب، ص ۱۵۲

داستان | بصیرت امام خمینی رحمت الله علیه

داستان های امام و رهبری  .  

یکی از بزرگان نقل میکند که زمانی که امام رحمت الله علیه در نجف بودند برنامه ثابتی داشتند که هر صبح یکی دو ساعت قبل از نماز صبح به حرم میرفتند. یک روز که همه منتظر امام بودند، حضرت امام نیامدند. درب خانه حضرت امام رفتند ولی امام به آنها فرمودند که امروز به حرم نمیآیند. همه تعجب کرده بودند که در طول این ۱۵ سال اولین بار است که امام به حرم نمی‌آیند، روز بعد متوجه شدند فرستاده ویژه شاه مأمور بود در زمان ورود امام به حرم با خبرنگاران برود و در کنار امام عکس بگیرد. امام به دلیل بصیرت بالایی که داشتند از این موضوع آگاه شدند و آنروز به حرم نرفتند.

بنی صدر که آمد، نشست کنار امام رحمت الله علیه. او خیلی عصبانی شد. بلند شد رفت به طرف تلویزیون و با اشاره به بنی صدر گفت: «این آدم درستی نیست، خودش را جا زده، برای فریب مردم آمده.» امام رحمت الله علیه در این شرایط صلاح نمیداند این مسائله را أعلام کند، مردم باید خودشان بفهمند. آن موقع نوجوانی ۱۴ یا ۱۵ ساله بود.[۱]

[۱]. لحظه های بی عبور، ص ۲۰، خاطره ای از شهید بازرگان گریوانی.

داستان | شاهِ وابسته

داستان های امام و رهبری  .  داستان های کوتاه  .  

رئیس جمهور آمریکا گفته بود اخیراً این مسئله توجه مرا به خود جلب کرده که پیشینه و سابقه ی واژه ی جمهوری به سه هزار سال پیش برمی گردد. لذا باید از فردا به بعد، تقویم خودمان را از ۱۹۸۹ به ۳۰۰۰ تغییر دهیم. در عصر علم و دانش، تولد مسیح در یک اصطبل چه ربطی به مبدأ تاریخ دارد؟ چند وقت بعد شاه گفت: «هجرت محمد صلی الله علیه و آله از یک صحرا به صحرای دیگر چه ربطی به تقویم ما دارد؟» و دستور تغییر تقویم را از هجری شمسی به شاهنشاهی داد. امام واکنش جدی نشان داد و گفت: «این تغییر هتک اسلام و مقدمه ی محو اسم آن است. خدای نخواسته استعمال آن برای عموم حرام و پشتیبانی از ستمکار و ظالم خواهد بود.»[۱]

[۱]. حاشیه های مهم تر از متن، ص ۱۹۸ به نقل از خاطرات آیت الله طاهری خرم آبادی، ص ۱۰۶

 

داستان | این خمینی کیست؟

داستان های امام و رهبری  .  داستان های کوتاه  .  

پس از قيام پانزده خرداد، شاه به اسدالله عَلَم وزير دربار گفت: اين خمينی كيست كه آشوب به راه انداخته؟ عَلَم گفت: يادتان هست وقتی شما به منزل آيت الله العظمی بروجردی در قم وارد شديد همه ی علما بلند شدند، امّا يك سيدی بلند نشد؟ شاه گفت: بله، عَلَم گفت: اين همان است.[۱]

[۱]. خاطرات قرائتی-بهشتی  ج ۲ ص ۳۳٫

داستان | كاش خودم جوان بودم و او را می كشتم

داستان های امام و رهبری  .  داستان های کوتاه  .  

پس از صدور فرمان قتل سلمان رشدی، مسئولان سياست خارجی كشور خدمت حضرت امام(ره) رسيده و عرض كردند: آقا اين فتوای شما با قوانين ديپلماسی و موازين بين المللی سازگار نيست. امام فرمودند: به درَك، آبروی رسول الله رفت، هر چه می خواهد به هم بخورد. ای كاش خودم جوان بودم و می رفتم او را می كشتم.[۱]

[۱] . خاطرات قرائتی-بهشتی  ج ۱ ص107.

داستان | من به سید خمینی گفتم پا روی دم سگ نگذار!

داستان های امام و رهبری  .  داستان های کوتاه  .  

اسمش صمصام بود. در مجالس مذهبی پرجمعیت اصفهان می رفت و قبل و بعد منبرها سخنرانی می کرد. خود را به دیوانگی زده بود تا ساواکی ها کاری به کارش نداشته باشند. بعد از دستگیری امام در ۱۵ خرداد ۱۳۴۳ در مجلسی گفت: «هر چه به این سید خمینی گفتم پا روی دم سگ نگذار گوش نکرد.» مامورین ساواک دستگیرش کردند ولی چون سوار ماشین نمی شد، با همان الاغش او را تا درب ساواک اصفهان مشایعت کردند. رئیس ساواک می خواست به او صد ضربه شلاق بزند، که گفت: «دست نگه دارید! صد تا شلاق کم است. باید دویست تا، سیصد تا شلاق بزنید.» مامورین ساواک همدیگر را با تعجب نگاه می کردند. ادامه داد: «من عالم بی عملم، من به سید خمینی گفتم که پا روی دم سگ نگذار ولی خودم این کار را کردم، پس حقم بیشتر از صد ضربه است.»[۱]

[۱]. حاشیه های مهم‌تر از متن، ص ۹۳؛ به نقل از حدیث رویش. تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۲، ص ۷۴٫

داستان | به خدا قسم نترسیدم

داستان های امام و رهبری  .  داستان های کوتاه  .  

حضرت امام خمینی رحمت الله علیه در اواخر عمر شریفشان برای حاج احمد آقا تعریف می کنند که: «داشتند مرا از قم به تهران می آوردند. نیمه های شب بود. ماشین به جاده خاکی وارد شد. من یقین پیدا کردم که می خواهند مرا بکشند. به قلبم رجوع کردم. احمد؛ به خدا قسم نترسیدم».

به امام گفتند شخصی کتابی به نام اسرار هزار ساله بر ضد شیعه نوشته است. ایشان درس خود را دو ماه تعطیل کردند و کتاب «کشف الاسرار» را نوشتند.

حاج احمد آقا می­ گویند بعد از انقلاب به امام گفتم: آقا در کتاب شما عصبانیت خیلی موج می­ زند. امام سرشان را پاین انداختند و گفتند: احمد نمی­ دانی قبل از انقلاب چه توهینی به پیامبر صلی­ الله ­علیه ­و­آله کردند.