داستان | چه کتکی خواهی خورد!

داستان | چه کتکی خواهی خورد!

روزی بهلول به کاخ هارون الرشید قدم گذاشت و روی تخت پادشاهی نشست. نگهبان ها او را با کتک از تخت بیرون کشیدند. ساعتی بعد هارون آمد و از بهلول دلجویی کرد. بهلول جوابی زیبا داد...

روزی بهلول به کاخ هارون الرشید قدم گذاشت. هارون در قصر نبود و فقط نگهبانان از کاخ محافظت و مراقبت می کردند. بهلول در قصر قدم زد و به تخت پادشاهی هارون الرشید رسید. تخت خالی بود و بهلول به سمت تخت حرکت کرد و روی آن نشست.نگهبان ها عصبی شدند و همانطور که خشمگین شده بودند به سمت بهلول حمله بردند و او را با کتک از تخت بیرون کشیدند. ساعتی بعد هارون الرشید به کاخ خویش برگشت و بهلول را گریان مشاهده کرد. نگهبانان را صدا زد و سبب و علت گریه های بهلول را پرسید. نگهبانان کل قضیه را برای هارون الرشید تعریف کردند.

هارون به قصد دلجویی نزد بهلول رفت و گفت: گریه نکن من نگهبانان را ادب خواهم کرد. بهلول به هارون نگاهی کرد. گفت من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو گریه می کنم! زیرا من برای لحظه ای روی تخت تو نشستم و این همه کتک خوردم، تو که تمام عمر بر این تخت نشسته ای چه کتکی خواهی خورد؟!؟

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*