داستان | من به سید خمینی گفتم پا روی دم سگ نگذار!

داستان | من به سید خمینی گفتم پا روی دم سگ نگذار!

اسمش صمصام بود. در مجالس مذهبی پرجمعیت اصفهان می رفت و قبل و بعد منبرها سخنرانی می کرد. خود را به دیوانگی زده بود تا ساواکی ها کاری به کارش نداشته باشند. بعد از دستگیری امام در ۱۵ خرداد ۱۳۴۳ در مجلسی گفت: «هر چه به این سید خمینی گفتم پا روی دم سگ نگذار […]

اسمش صمصام بود. در مجالس مذهبی پرجمعیت اصفهان می رفت و قبل و بعد منبرها سخنرانی می کرد. خود را به دیوانگی زده بود تا ساواکی ها کاری به کارش نداشته باشند. بعد از دستگیری امام در ۱۵ خرداد ۱۳۴۳ در مجلسی گفت: «هر چه به این سید خمینی گفتم پا روی دم سگ نگذار گوش نکرد.» مامورین ساواک دستگیرش کردند ولی چون سوار ماشین نمی شد، با همان الاغش او را تا درب ساواک اصفهان مشایعت کردند. رئیس ساواک می خواست به او صد ضربه شلاق بزند، که گفت: «دست نگه دارید! صد تا شلاق کم است. باید دویست تا، سیصد تا شلاق بزنید.» مامورین ساواک همدیگر را با تعجب نگاه می کردند. ادامه داد: «من عالم بی عملم، من به سید خمینی گفتم که پا روی دم سگ نگذار ولی خودم این کار را کردم، پس حقم بیشتر از صد ضربه است.»[۱]

[۱]. حاشیه های مهم‌تر از متن، ص ۹۳؛ به نقل از حدیث رویش. تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۲، ص ۷۴٫

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*