داستان | مانند یوسف پیامبر

داستان | مانند یوسف پیامبر

شهید احمدعلی نیری در جایی واقعه ای که باعث شد به مراتب عالیه برسد را برای دوستش تعریف می کند و می گوید روزی...

شهید احمدعلی نیری برای دوستش تعریف می کند: با دوستانم بیرون شهر رفتیم. من برای آب برداشتن به سمت رودخانه رفتم. وقتی کنار رود رسیدم دیدم چند دختر بدون لباس در حال شنا کردن هستند. سریع رویم را برگرداندم. این شهید بزرگوار وقتی برمی گردد صورتش را جلوی آتش می گیرد، دود به چشمش می رود، می گوید این سزای کسی است که بخواهد به این صحنه ها نگاه کند. از آن لحظه به بعد چشم هایش چیزهایی می بیند که بقیه نمی بینند.

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*