داستان | آن روز خدا به فریاد ما برسد

داستان | آن روز خدا به فریاد ما برسد

قبل از عملیات کربلای 5 در سال 65، لشکر قدس در شوشتر منتظر بود.آن روز بحث پذیرش قطعنامه داغ شده بود.از آقا مهدی در مورد پایان جنگ و آمریکا پرسیدم.با حالت بغض گفت :آمریکا که به قول حضرت امام - هیچ غلطی نمی‌تواند بکند- و از طریق سیاسی و نظامی و اقتصادی نتوانست کاری انجام دهد، خدا نکند آن روز دست به تهاجم فرهنگی بزند...

قبل از عملیات کربلای ۵ در سال ۶۵، لشکر قدس در شوشتر منتظر بود. کم کم داشتیم برای عملیات آماده میشدیم. آن روز بحث پذیرش قطعنامه داغ شده بود. شب از نیمه میگذشت که از آقا مهدی در مورد پایان جنگ و آمریکا پرسیدم و این که سرانجام کار چه خواهد شد؟

نگاهی معناداری به من کرد. در تاریکی شب حس کردم دارد گریه میکند. بغض مانع حرف زدنش میشد. با همان حال خاصش گفت: فلانی! خدا نکند بعد از جنگ امام عزیز در بین ما نباشد و آمریکا که به قول حضرت امام – هیچ غلطی نمیتواند بکند – و از طریق سیاسی و نظامی و اقتصادی نتوانست کاری انجام دهد، خدا نکند آن روز دست به تهاجم فرهنگی بزند.

آن وقت انقلاب آندلسی تکرار خواهد شد، با عکسها و نوارهای مبتذل و … جوانهای ما را از خدا دور می کند. آن روز خدا به فریاد ما برسد. حتی این عزیزان که میبینی نماز شب میخوانند، خدای  نکرده گرفتار میشوند؛ خدا به فریاد برسد. همچنان حالت گریه داشت و اصلا حواسش نبود. بدون این که خداحافظی کند، از جمع ما در تاریکی دور شد.[۱]

[۱]. خاطره ای از شهید مهدی خوش سیرت، پا به پای شهدا، صص ۵۳ و ۵۴٫ به نقل از: فاتح ماووت، صص  ۸۸ و ۸۹٫

 

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*